
بیاین یه سر به یوتوپیای من بزنیم...!

امشب ماه نورانیتر از هر شب دیگهس... یه دریاچه نقرهای رنگ میون یه حلقه از درختای سر به فلک کشیده که هرکی از پایین بهشون نگاه میکرد با خودش میگفت حتما دستشون به صورت درخشان ماه رسیده! از نیمه شب گذشته بود... سرتو بالا اوردی و به راهی که بین شاخ و برگ درختا و بوتههای روبروت پنهان شده بود چشم دوختی... زیبایی بی حد و مرزش تو رو به سمت خودش میکشوند.. از جات بلند شدی و به سمتش حرکت کردی... روبروت یه راه دور و دراز بود که نمیتونستی انتهاش رو که توی تاریکی فرو رفته بود، ببینی...

پاتو توی مسیر گذاشتی... با اولین قدمت صدای خش خش شاخه و برگهارو شنیدی... به راهت ادامه دادی و نذاشتی تاریکی شب یا صدای وز وز باد بین شاخ و برگا به دلت ترس بندازن! انگار همینطور با هرقدمت مسیر روبروت هم قدم به قدم جلوتر میرفت... آخرین بوته هارو کنار زدی و با یه نمای باشکوه روبرو شدی... یه قصر بزرگ!... با دیوارایی که از آجرای بزرگ درست شده بود و شکوهش کنار ماه چندبرابر میشد... چشمات محو زیباییش بود!...
سرتو به سمت مسیر روبروت گرفتی... یه مسیر باریک که دوطرفش یه دره نسبتا عمیق بود و پایین دره پر از درختای بلند! شکوه و عظمت قصر متروکه رو به روت منصرف شدن از پا گذاشتن به اون مسیر رو برات سخت میکرد... نزدیک دروازه های آهنی قصر شدی... دروازههایی که دور میلههای فلزیش پیچک های سبز رنگ و کمی اونورتر ازش بوته های گل رز سرخ منظرهی زیبایی رو به ارمغان اورده بودن... دستتو روی در گذاشتی و آروم فشارش دادی... در با صدای گوش خراشی کمی باز شد... از اینکه سروصدای بیشتری درست کنی یکم دلهره داشتی... پس از همون شکاف کوچیک در واردش شدی و چشمات شکوه و زیبایی رو اینبار نزدیک تر به خودشون دیدن! توی محوطه قصر یه مسیر سنگفرش شده به چشم میخورد که رهگذرشو تا جلوی در اصلی هدایت میکرد... و یکم دور تر از در اصلی یه اتاقک سنگی کوچیک تر که روی دیواراش بوته های گل سرخ رشد کرده بودن و جلوی پنجرهای که شیشه هاش شکسته بودن رو گرفته بودن...
پاتو توی مسیر سنگفرشی گذاشتی... خنکی سنگاش کف پاهای برهنهتو قلقلک میداد... به سمت در بزرگ حرکت کردی و روبروش ایستادی... روی در بزرگ چوبی، نقش ها و کنده کاری های خیلی زیبایی وجود داشت... یه گل رز بزرگ نزدیک دستگیره های در بود... انگار صاحب قصر به گل های رز علاقه زیادی داشت! با اینکه یه تصویر کنده کاری شده روی بدن یه تیکه چوب قهوهای رنگ بود، اما میشد سرخی گل رز روشو احساس کرد! دستتو روی دستگیره گذاشتی و آروم به عقب هلش دادی... در باز شد و با باز شدنش کمی خاک توی هوا پخش شد... انگار خیلی وقت بود کسی این در رو باز نکرده بود!
وارد سالن اصلی قصر شدی... فضای بین دو راه پله روبروت با یه لوستر بزرگ از بالا سقفشو دیدنی تر کرده بود... شمعدانی های روی دیوار که روشون شمع های نیمه سوخته بودن و دیوارهای قهوهای رنگش که با نقش ها و تابلوهای مختلف پوشیده شده بودن! بی نظیر بود! چشمت به یه اتاق سمت راست راه پله ها افتاد... درش نیمه باز بود... به سمت در نیمه باز رفتی و از لای در داخلشو نگاه کردی... کسی داخل نبود! درو بیشتر به عقب هل دادی و با اولین قدم وارد اتاق شدی... دیوارای اتاق پر از نقاشی بود... نقاشی از گل ها و بوته های رز سرخ... روی میز وسط اتاق یه بطری شیشهای که رنگش به زردی میزد و گل های سرخ خشک شدهی توش رو دیدی... روبروی در اتاق یه پیانوی بزرگ بود... یه پیانوی مشکی رنگ که انگار یه مدت طولانی خاک میخورد...
یه لحظه به خودت اومدی و دیدی سرجات میخکوب شدی... پس قدم بعدی رو برداشتی و ناخودآگاه به سمت پیانوی قدیمی کشیده شدی... انگار خیلی وقت بود که کسی کف اتاق رو تمیز نکرده بود و خاک از شیشه های شکسته پنجره داخل اومده بودن... با هرقدمت روی زمین... رد پات روی زمین خاکی میموند...
به پیانو رسیدی... روی پیانو بازم یه نقش از یه رز سرخ بزرگ دیده میشد... با دستت خاک روی نقش رز رو پاک کردی و یه نوشته که روی پیانو حک شده بود دیدی... حرف H... شاید اول اسم صاحب پیانو بود...؟! بی اعتنا به حرف حک شده روی پیانو انگشتهات رو به سمت کلیدهاش بردی... اولین کلید رو لمس کردی و منتظر شنیدن صداش شدی... ولی... صدایی ازش بلند نشد! کلیدهای دیگه رو امتحان کردی... بازم خبری از صدا نبود!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
منتظر پارت دوشم:)
عه بالاخره یکی نوتیس کرد...
چشمم... اصلا جاست فور خودتتت
خیخیخیی
با اجازه به لیست دوستان اضافه شدی🌿
باعث افتخاره آدلیا3>>
میتونی لیا و آیدا صدام کنی
حالا چرا آیدا😁فردا تو بیوم میذارم
میتونم اسم قشنگت رو بدونم؟
فرند میشی🙂؟
حتما3>>
عالی عزیز
کاور هايي که میذاری هم خیلی حس خوبی میدن✨
ممنونمم3>>
مثل همیشه این پستت هم عالییییییییی 💖
ممنونمممم3>>>
گادددد🥺:)
عالی سولمیتتتتت