
این داستان درباره یه خانواده خوشبخته اما تا کی؟ 💔 ناظر عزیز خواهش میکنم که این تست رو رد نکن چون واقعا برای این داستان زحمت کشیدم 🙂💔 (تک پارتی )
خانواده خوشحالی بودند ...یک خانواده سه نفره... مادر دوباره باردار بود... بچه اولشان که دختری ۱۰ساله بود و پسر بچه دومشان که کمتر از دو هفته به تولدش باقی مانده بود...دخترک بیتاب دیدن برادرش بود... ندیده عاشق او شده بود! اما نمی دانست که آن پسر به آن کوچکی... جایش را خواهد گرفت
پسرک به دنیا آمد ...دخترک هفته اول خیلی خوشحال بود... اما بعد از آن...دیگر خانوادگی به پارک و پیک نیک نمیرفتند... حتی از خانه هم بیرون نمیرفتند چون میترسیدند پسرک مریض شود ...دخترک دیگر خسته شد اما نه بخاطر نرفتن به پارک ...مادرش هر روز از او ایراد میگرفت و هی سر او غر میزد ...غر هایی از قبیل + چرا تو بدنیا اومدی + آخه دختر به چه دردی میخوره که من تو رو دنیا آوردم + ازت متنفرم + تو دختر من نیستی چون چندشی و ازت بدم میاد + کاش م*ی*م*ر*د*ی + کاش میتونستم از دستت راحت بشم و...
دخترک خیلی دلش میشکست ...اما تحمل میکرد...مجبور بود تحمل کند ...چاره دیگری نداشت... روز ها،هفته ها و ماه ها گذشت... تولد ۱ سالگی برادرش رسید...خانواده اش برای پسرک در تالار جشن گرفتند اما دخترک را نبردند...شاید بپرسید چرا ؟ به این دلیل...
+ تو جلوی دست و پایی + هیچکس دختر دوست نداره + ما ازت متنفریم + پسرمون تو آینده فرد موفقی میشه اما تو نه + تو به هیچ دردی نمی خوری دخترک تصمیمش را گرفت ...تلاش کرد و تلاش کرد و تلاش ...میخواست از رقیب یک ساله اش جلو بزند .. خنده دار بود ...اما واقعی ... اما دردناک...
یک سال را کامل درس خواند... تمامی نمراتش ۲۰ بود ...حتی تیزهوشان قبول شد...اما واکنش خانواده اش چیزی جز تمسخر نبود ...دخترک نا امید میشد ...اما فقط درس میخواند تا توجه خانواده اش را جلب کند ...و این واقعا دردناک بود...برادرش به مدرسه رفت... اوضاع نمراتش افتضاح بود...همیشه فقط تک میاورد اما پدر و مادرش به پسرک افتخار میکردند ...می گفتند پسر احتیاجی به درس خواندن ندارد ...هر بار تک می اورد برایش هر چیزی که میخواست را میخریدند ... دخترک دیگر بی توجه بود ...امید در او خشک شده بود ...حتی یک قطره هم نبود ...در کنکور شرکت کرد ...تجربی ...علاقه خاصی به پزشک شدن داشت ...عاشق جراحی کردن بود ...شاید عجیب باشد اما عاشقش بود ...دوباره درس خواند و درس خواند و درس خواند ...
رتبه اش ۴ رقمی شد... وقتی به مادرش گفت به او توجهی نکرد ...اما عصر وقتی که داشت به سمت آشپزخانه میرفت دید مادرش کیکی خریده که روی آن نوشته شده ...( بهت افتخار میکنیم عزیزم) خوشحال شد ...چاه امیدش دوباره جوشید...به اتاقش رفت و بهترین لباسش را پوشید ...آرایش کرد و موهایش را مدل داد ... تماما به این فکر میکرد که چه بگوید ...کم کم میخواست به پایین برود که صدای جیغ و داد شنید آرام از اتاقش بیرون رفت و نگاهی به حال انداخت ...
دوباره برادرش ...دوباره برای او...همه چیز برای او...لباس را در آورد و تکه تکه کرد ...تمام لوازم آرایشش را دور انداخت ...دیگر بس بود ...در تمام این سال ها پول هایش را پس انداز کرده بود ...دیگر از خانواده ای که تمام مدت زخم زبان میزدند خسته شده بود ...لباس هایش را جمع کرد ...کارتش را برداشت و با گوشی قدیمی اش که با هزار زور برایش خریده بودند (و برادرش بهترین مدلش را داشت) آژانسی گرفت و رفت...پول داشت ...زیاد هم پول داشت ...خوشبختانه عمه اش تنها کسی بود که دختر دوست داشت و عاشق او بود... همیشه پول زیادی به او میداد و دختر نیز خرج اضافی نمیکرد خانه ای کوچک خرید ...جالب این است که وقتی خواست از خانه بیرون برود چنین حرفی به او گفتند + هیچوقت دیگه برنگرد دخترک در دلش قسم خورد ( دیگر هیچوقت برنمیگشت)
۱۰ سال بعد خانواده اش همیشه دنبال دخترک بودند ...پسرک گند بالا آورده بود ...خیلی زیاد ...حال آن حرف های امید بخش را به او می گفتند + تو دختر مایی + ما از اولم از پسر متنفر بودیم + ما عاشقتیم دخترم و دخترک چه میگفت؟ دیگر تمام بود... آنها برایش تمام شده بودند...از نظر ظاهری خوب بود اما درونی...افتضاح با هر بار دیدن خانواده اش به آنها میگفت = دو رو نباشین و هیچ چیز دیگه ای نمی گفت آنها باید تقاص پس می دادند. تقاص چه؟ تقاص ظلم به بچه ۱۰ ساله تقاص زخم زبان هایشان تقاص ع.و.ض.ی بودنشان تقاص دو رو بودنشان (*آنها باید تقاص پس میدادند*) _بر اساس واقعیت _
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چه غم انگیز🥲
دخترک تو بهترینی..!
تو برای خودت زندگی میکنی نه دیگران..!
پس قوی بمون..!
واییییی مرسیییی بابت امتیاز یه دنیا خوشحالم کردییی💗
خواهش میکنم عزیزم
خوشحالم که خوشحال شدی
✨️💗