
حرفامو توی اسلاید آخر میزنم
از زبون مرینت: به سمت مدرسه حرکت کردم وارد حیاط که شدم دیدم همه اخم به گوشی نگاه میکنن که نگاهشون افتاد روی من.. با شک داشتم نگاهشون میکردم..یه حس بدی داشتم که آلیا اومد پیشم و یه سیلی زد تو گوشم..با دستمو گذاشتم رو جایی که میسوخت و شوک گفتم:آلیا چیشده..؟ که از پشت یه صدایی شنیدم:مرینت منو از پله ها هول داد.. با تعجب گفتم:نهه من همچین کاری نکردم واقعا... دورم خلوت شد..وقت گریه کردن نداشتم و باید به سمت کلاس حرکت میکردم پاهای لرزونم و به حرکت در اوردم و رفتم سمت کلاس
از زبون ناشناس:یعنی داری میگی ستون پنجم آینده مارم تایین میکنه؟اونیکی گفت:ولی خودت میدونی اون یه افسانست!و ما نمیدونیم کجاست.یکی دیگه گفت:پس میریم دنبالش! از زبون مرینت:رفتم سراغ اتاقم نمیدونم چرا حالم بد شده بود..روی کاناپه نشستم،تیکی از کیفم اومد بیرون و گفت:حالت خوبه؟اهومی گفتم که در اتاقم به صدا در اومد و مامانم با صدای آرومش گفت:چهار نفر اومدن خونه و میگن که میخوان تورو ببینن!کمی تعجب کردم..کسی نبود پیش من بیاد..گفتم:بزار بیان و با علامت چشمم به تیکی گفتم بره تو کیفم همون لحظه چهار نفر وارد اتاق شدن با اضطراب بلند شدم و سلام کردم..داشتم آنالیز میکردمشون ..اولین بار بود که این آدما و میدیدم..آروم گفتم:من شماهارو و میشناسم.؟یکی از دخترا گفت:یعنی تو قصه پنج ستون دنیا و نمیدونی.؟یکی از پسرا برگشت گفت:بشین تا بهت بگم!بهش گفتم :بزار الان میام در اتاقم و باز کردم و رفتم پایین تا براشون ماکارون و قهوه براشون ببرم صدامو خیلی کم جوری که فقط بشنون بردم بالا و گفتم:چجور قهوه ای بیارم؟ با صدای همشون متوقف شدم همشون گفتن هات چاکلتبیارم گذاشتم تا شیر داغ شهبعد اینکه هات چاکلت و با شیر قاطی کردم و چند تا ماکارون هم بردم گذاشتم تو سینی و براشون بردم بالا. براشون تعارف کردم و همشون یدونه برداشتن لبخندی زدم و خودمم یدونه برداشتم و یدونه دیگه هم یواشکی به تیکی دادم گفتم:میشنوم. همون پسر برگشت گفت:تو سال 2001 یه پسر به دنیا اومد اون با بقیه فرق داشت اون استعداد های خاصی داشت که انسان های عادی نداشتن..اون میتونست آب و کنترل کنه.اون اولین ستون دنیا بود و اون من بودم و بعدش تو سال 2002 دوباره یه پسر دیگه بدنیا اومد اونم مثل من بود با تفاوت اینکه اون آتش و کنترل میکرد.و سال بعد یعنی 2003 بازم یکی بدنیا اومد که استعداد های خاصی داشت..اون کنترل باد و داشت ولی تفاوتش با بقیه این بود که اون یه دختر بود ..شخص بعدی تو سال 2004 به دنیا اومد اون کنترل خاک یا طبیعت و داشت..و تا دو سال هیچ ستونی به دنیا نیومد تا سال 2006 که یه ستون جدید بدنیا اومد و شد ستون اصلی که کنترل کل جهان مخصوصا خورشید و ماه و داشت و حتی قدرت بقیه ستون هارم داشت ستون پنجم شد ستون اصلی و بقیه ستون ها به افسانه پنجم وابسته شدن..
من با تعجب گفتم:خب میشه بگی اینا چه ربطی به من داره که یکیشون با خنده بهمگفت:خنگی؟برای چی ما باید بهت بگیم..؟خب معلومه..تو ستون پنجم و اصلی هستی..با خنده گفتم:چجوری وقتی حتی قدرت مثلااا چهار عنصر و ندارم؟یکیشون گفت : باید یه وردی و بخونی..تا برات فعال شه ولی تو اونو بلد نیستی در نتیجه برای تو هنوز فعال نشده همین.خواستم جواب بدم که گوشیم زنگ خورد..مامانم بود جواب دادم:سلام مامان..-سلام مرینت -چیزی شده؟-نادیا شاماک یه کیک بزرگ سفارش داده داره میاد اونو بهش بده-الان..؟-آره دو دقیقه دیگه میرسه..برو بهش اون کیک و بده -باشه مامان گوشی و قطع کردم و رو به اون چهارتا که هنوز اسمشونم بلد نبودم گفتم:اگر میخواید یجای دیگه حرف بزنیم چون من الان کار دارم.. و نمیتونیم باهم حرف بزنیم یکیشون که انگار از همشون بزرگتر بود گفت:پس ، فردا بیا موزه لوور ساعت 4:30 اوکی گفتم و باهم رفتیم پایین دیدم نادیا هی داره در میزنه و اعصبانی هم به نظر میاد در و باز کردم و کیک و بهش دادم چند تا فوش داد و رفت و منم خندم گرفت و رفتم بالا..بعد مطمئن شدن از خلوت بودن خونه به تیکی گفتم بیاد بیرون که..-اینا چی میگفتن-نمیدونم مرینت..ولی منم یچیزایی شنیده بودم..حس هم میکردم ستون اصلی کنارم باشه ولی نمیدونستم اون تو باشی..-اصلا چرا ستون اصلی..؟معمولا اول اصلی میشه..-نمیدونم..-فعلا بیا بیرون یه گشتی بزنیم -آرههه
آنچه خواهید خواند-من یوری هستم...تو خیلی خوشگلی..باهم حرف بزنیم پس.بیاد چند روز هم و ببینیم تا من نظراتمو بگم. حرفام: واقعا ازتون عذر میخوام که چهارماه کامل داستانمو ول کردم..من تو روبیکا نوشته بودم ولی دیدم پاک شده..یبار باز اومدم تو تستچی بذارم ولی نمیذاشت..هی میگفت هشدار ممکنه هک بشید و منم نمیدونستم بخاطر چی ولی هرکاری میکردم نمیتونستم وارد تستچی شم چندبار این موضوع تکرار شد تا الان..یبار اوکی شد اومدم بذارم ولی باز داستانم پاک شد..واقعا از همتون عذر میخوام و سعی میکنم سریعتر و بیشتر پارت بذارم..بازم عذر میخوام ..من فراموشتون نکرده بودم..بازم معذرت..امیدوارم از این پارت لذت برده باشید..💕🫶
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بیو بزار حتما کنجکاویم همه
باشهه حتما میزارم>>
یه چیزی ۳ شو کی میزاری؟
نمیدونم ولی سعی میکنم خیلی دیر نشه..شاید همون لحظه که نوشتم بذارم
اها خوبه💚🤝
نه همه الان بیو میزارن نگران نباش
عالی بود😊🤍
مرسی که خبر دادی بهم
و ممنونم👐🩵