
سلام سلام ـ نامیا هستم یا به قول خواننده های این رمان اولین شیپ کننده جینی و دراکو. این پارت قرارع خیلی هیجان انگیز باشه پس بریم برای شروع.
وزارت سحر و جادو-ساعت 10:45 صبح: آقای ویزلی همون طور که وارد اداره میشد متوجه شد که سنگینی نگاهی روی خودش احساس میشود،و بلافاصله فهمید که احتمالا مردم-یا همکارانش در وزارت دارند او را تماشا میکنند. هر چند او هیچ گاه دلیل نگاه های آن ها را نمیفهمید اما اکثرا برای شایعه هایی بود که چند روز بعد از آسیاب می افتاد، گاهی اوقات هم به دلیل لباس اشتباه یا کلاه کجی بود که بر سر داشت اما آن روز مطمئن بود که به این دلیل نیست زیرا تصمیم گرفته بود بدون کلاه و با کت و شلوار تمیز به اداره برود تا از ش غرهای رئیسش خلاص شود.
همان طور به طرف آسانسوری میرفت که هر روز کارکنان را به طبقات مخصوص خودشان میبرد نگاهش به آقای دیگوری افتاد، که مثل همیشه منتظر بود به او صبح بخیر بگوید. شاید تنها کسی که در اداره بدون توجه به ظاهر او با او معاشرت میکرد آقای دیگوری بود ما آن روز حتی در نگاه او هم ترکیبی از ترحم و شک دیده میشد. افکار او در هم ریخته بود از دیشب که متوجه شده بود هری به جینی ابراز علاقه کرده نمیتوانست دقیق تمرکز کند، فقط به این فکر میکرد که الان باید چه احساسی داشته باشد: آیا باید احساس افتخار داشته باشد که هری پاتر ناجی دنیای جادوگری از دختر او خوشش آمده؟ یا باید سختگیری به خرج دهد و مطمئن شود دخترش را به دست فرد درستی میدهد؟ تمامی این افکار و احساسات بود که باعث میشد تا آن روز آقای ویزلی سردرگمتر از همیشه به نظر برسد.
اما ترجیح میداد آن روز صبح تمرکزش را روی نظر همکارانش بگذارد شاید آنها از دیدن آقای ویزلی با ساحر جدید تعجب کرده بودند اما نه، پس از آن همه سال معاشرت با آقای دیگوری مطمئن بود در نگاه او چیزی غیر ز خوشحالی یا تعجب دیده میشود. نگاهی به سرتا پای آقای دیگوری انداخت که مثل همیشه کد بلند و یک کیف بزرگ سیاه به دوش داشت، همانطور که به او رسید صبح بخیر گفت قصد داشت تو فوری از کنار او رد شود، اما آقای دیگوری دست او را کرفت و سر صحبت را باز کرد: چه خبر آرتور، به دادگاه میری؟ احصاریه دادگاه به موقع رسیده؟ میخوای قبل جلسه یه نسخه ازش بهت بدم؟؟ آقای بیشتر از قبل سردرگم شده بود منظور آقای دیکوری از دادگاه چه بود یعنی چه خطایی از او سر زده بود و آن نامه برای چه بود؟ در پاسخ گفت: من نمیدونم راجب چی حرف میزنی. میشه اون برگه رو ببینم؟؟
بله البته آرتور. و از داخل کیف بزرگ سیاهش برگه قطور به او داد: روی برگ نوشته شده بود احضاریه دادگاه از لوسیوس مالفوی به آرتور ویزلی،( این نوشته بیشتر از پیش او را ترسانده بود) با عجله در نامه را باز کرد تا ببیند چه چیزی درون آن نوشته شده: با توجه به تبصره ۳۸ بند قانون اساسی ازدواج زود هنگام فارغ التحصیلان هاگوارتز جهت ابراز علاقه فردی از یک خانواده اصیل به اجبار شما را جهت اطلاع رسانی از علاقه پسرم دراکو مالفوی به دختر شما به دادگاه فرا میخوانم) با احترام.
آقای ویزلی در یک لحظه مشغول تجزیه و تحلیل همه اتفاقات رخ داده شد این یعنی یکی از بزرگترین دادگاهها در تاریخ وزارت سحر و جادو با بیش از ۱۰۰ نفر شاهد و ۴۰۰ نفر هیئت منصفه در حال برگزاری است و او باید به عنوان یکی از طرفین در این دادگاه حاضر شود از طرفی برد او در این دادگاه به حدی کم است که برگشت ولدمورت امکان پذیر است.
پس آرتور ویزلی به همراه آقای دیگوری دوست گرمابه گلستانش در راهروهای قدم میزد و به سمت دادگاهی میرفت، که احتمالاً تا لحظاتی بعد سرنوشت خانواده او را به سمت جدید میبرد. بلافاصله بعد از ورود آنها به آن اتاق بزرگ صدایی شنیده شد: با ورود دیر هنگام آقای قاضی و آخرین شاهد محکمه را شروع میکنیم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
43 تا لایک خورده
رمان اجبار رو ادامه بده دیگه.....
سلام نامیا
چرا دیگه رمان اجبار رو ادامه نمیدی ؟
اخبارشو گذاشتم تو معرفی داستان جدیدم
نامیا نظرت چیه که رمان اجبار رو استوری بزاریم ؟
نمیدونم پارت های جدید رو رد کرده
😕😕😕
پارت بعدی گذاشتی تو نتیجه بگو پارت بعدی فقط در پیوی کسانی که لایک کردن
بعد حالا میبینی لایکا چقد زیاد میشهههه
اوک
نامیا پارت 4 در دست ساخته ؟
آره:))
ولی تعداد لایک..
عالیهههههههههههههههههههههه 🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻🪻
مرسیی
نامیا پارت جدید بذار
سی لایک بخوره باشه
ولی این خیلی ترسناک شد@_@
هنوز مونده. راستی پروفت>> اگع شد تبلیغشم کنیم و کرنه بازدیدا هی کم میشه
نمیدونم نمیخوام اتفاقای بد رو به یاد اوری کنم میدونی
/مغزم:پروفت چی پس؟ قلبم:دیگه به هر حال یاد اوری نمیکنم فراموش نباید بشه ک/
فقط 12 لایک ؟!!
واقعا ؟!
😕❤
فعلا بله..
عررررررررررر🤩🤩🤩🤩ادامشششششش
حتما