سلام این هم یک داستان جدید به نام معجزه دستان من 🍓 و انیمه ای هستش
(اسمت ساکوراست و ۱۴ سالته و تو چشم همه خوشگلی و چشم های سبز قشنگی داری 🍓 مادرت دکتر و پدرت تازه از کارش اخراج شده) صبح زود پاشدم و دست و صورتم رو شستم و مو های قرمز رنگم رو بافتم و لباس فرم مدرسه رو تنم کردم و از اتاق بیرون اومدم و به مامان سلام کردم مامان: دخترم بیا صبحانه بخور من: نمیخوام داره دیرم میشه مامان: پس بزار برات ساندویچ بگیرم لبخندی زدم و رفتم گونه مامانم رو بوسیدم مامانم ساندویچ رو گذاشت تو کیفم و خدافظی کردم و راهی مدرسه شدم داشتم قدم میزدم که یک قطره ریخت رو دماغم و بارون شروع شد داشتم خیس میشدم که
الینا با چتر اومد سمتم و سلام کرد (تو هم ژاپنی هستی و هم کره ای و مهاجرت کردید آمریکا و الینا بهترین دوستت) الینا: سلام بیا زیر چتر الان خیس میشی من: آه!! ممنون و میری زیر چتر الینا: از مدرسه خیلی خوشم میاد من: چرا؟ الینا: چون میتونم دوستام رو ببینم😊 من: من هم همینطور ولی چرا ناراحتی؟ الینا: چون امروز امتحان داریم و من هیچی نخوندم و مامانم گفت (الینا چهرش رو عصبانی نشون داد و ادای مامانش رو درآورد) اگه نمره کم بیاری گوشیت رو ازت میگیرم من: 😂 الینا: چرا میخندی؟ من: هیچی قیافت خنده دار شده بود هردو تو فکر فرو رفتیم و من: گفتم آها و یه بشکن زدم ولی....
نمیدونم چرا همه چی متوقف شد الینا دیگه تکون نمیخورد و قطره های بارون تو هوا معلق بودند خیلی تعجب کردم و سعی کردم درستش کنم تا سه شمردم و یک بشکن زدم و الینا: خوب چی فهمیدی؟ من:.... الینا: ساکورا. ساکورا. من: ب.. ب.. بل.. بله بله الینا: میگم چیزی فهمیدی؟ من: ت.. ق.. ت.. الینا: چرا اینجوری حرف میزنی؟ من: تقلب میر... میرسونم بهت الینا: وای خیلی ممنونم 🙂 انقدر که حرف زدیم نفهمیدم کی رسیدیم وارد مدرسه شدیم هنوز گیج بودم میخواستم یک بار دیگه انجامش بدم ولی... ولی نمیتونستم میترسیدم
انقدر تو افکارم غرق شده بودم که خوردم به یه پسر و افتادم زمین و الینا اومد سمتم خوبی ساکورا چیزیت نشد اون پسره: هی مگه کوری من: ب.. ببخ.. ببخشید بلند شدم و دویدم سمت کلاس و رو نیمکت نشستم و الینا اومد سمتم و من اون موقع سعی کردم یک بشکن بزنم چشمام رو بستم و... بشکن زده شد و هیچ صدایی نمیومد چشمام رو باز کردم دوباره همه چی متوقف شد دستام ملرزید یه نگاه به دستام کردم و یه نگاه به ملینا
در کلاس رو باز کردم و صحنه ای رو که دیدم متعجب شدم فکر کردم فقط الینا متوقف میشه ولی همه متوقف شده بودن رفتم دستشویی یه آبی زدم به صورتم و رفتم کلاس بشکن زدم و الینا چرخید و گفت: چجوری یهو رفتی پشت سرم من: نمدونم😐
بعد از کلاس از در خروجی که امدم بیرون وایستادم و حس کردم چند تا پسر روی پشت بوم هستن و دیدم آب رو ریختن و من تا آب رو دیدم بشکن زدم و آب و همه چی متوقف شد من رفتم روی نیمکت نشستم و بشکن زدم که آب ریخت رو معلم ریاضی مون و دلم خنک شد 😂😊 پسرا شوک زده بودن و معلم گفت وای به حالتون بیاید پایین میکشمتون😠 و رفت داخل رختکن 😂
اوفف چه دستایی دارم من🙂کیف کردم😂 ملیکا اومد سمتم: سلام ساکورا جون (🧠این استیکر یعنی تو فکرت داری حرف میزنی) 🧠: اوفففف باز این حسود خان اومد و میخواد دوباره متلک بندازه من: اوهههه ببین کی اینجاست چندروز نبودی کجا بودی؟ ملیکا: رفته بودیم سفر عزیزم 🧠: اه اه چه چندش چقدر چسی میاد من: آها عسیسم من دیگه برم بای ملیکا: بای زنگ خونه زده شد کیفم رو کول زدم و برگشتم و با همون پسر که بهش برخورد کردم چشم تو چشم شدم پسره: چرا رفتی کنار که آب بریزه رو معلم من: آه! بمیرم جریمه شدی پسره: به لطف شما بله من: کاری نکردم وظیفه بود😂 پسره کیفش رو پرت کرد به سمت من و من نتونستم بشکن بزنم و کیف سنگینش افتاد روم و من هم افتادم رو زمین و سرم خورد به میله نیمکت آخ پسره کیفش رو برداشت و خندید رفت من که سرم خیلی درد میکرد به زور پاشدم و خودم رو رسوندم به پسره و هلش دارم که مخش با زمین یکی شد و بشکن زدم و فرار کردم وقتی از پسره دور شدم بشکن زدم و به سمت خونه دویدم زنگ در رو زدم و مامان در رو باز کرد به مامان و بابا و داداشم و خواهر بزرگم سلام کردم و گفتم
من خستمه ناهار نمیخوام بای لباسام رو عوض کردم و رو تختم افتادم و پلکام سنگین شد و خوابم برد
داستانش حالا بهتر هم میشه کامنت بزار نظرت رو درمورد داستانم رو بگو 💕🍓
امیدوارم لذت برده باشید تا پارت بعد خدانگهدار🍓