2 سال پیش 5 اسلاید 29 مشاهده
اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی داستان

نظرات بازدیدکنندگان (6)
  • در آغوش گرفت و دست مهتاب را گرفت و به طرف کلبه ای در جنگل به راه افتاد

  • اسلاید ۲ اینه:
    کالسکه هر لحظه دورتر میشد و بچه ها هم غمگین تر .بالاخره تصمیم گرفتند راهی را در پیش بگیرند تا بلکه راه بازگشت را پیدا کنند.بچه ها آن قدر حرکت کردند که به جنگلی رسیدند.با موافقت همه یکی یکی وارد جنگل شدند،هوا داشت تاریک میشد و جنگل هم ترسناک تر!انگار که از هر طرف چشمانی قرمز به آن ها نزدیک میشد.سارا و نورا از ترس بیهوش شدند و مهتاب گریه میکرد یکدفعه مهتاب مردی به همراه چند سگ دید،وقتی خیالش از بابت آن چشم ها راحت شد سلامی کرد و به سارا و نورا اشاره کرد.مرد با مهربانی سارا و نورا را

  • 😃

  • 🤔🤔🤔🤔خب الان یع اسلاید جا افتاده چیکار کنیپم؟؟

  • عکس اسلاید دو واستون اومدا؟

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.