سلام من تازه یه داستان جدید رو شروع کردم ولی فعلا اسمی براش سراغ ندارم در کامنت ها بهم یه اسم خوب معرفی کنین
به نام خدا صبح زود از خواب بیدار میشم و برای مصاحبه کاری اماده میشم و از خانه دوستم بیرون میزنم از مسیر نزدیک تر یعنی پارک میروم در طول مسیر متوجه یه خانم شدم که منو تعقیب میکنه منم سرعتم رو بیشتر کردم و اونم همینجوری تعقیبم میکرد اخرش اعصبانی شدم و برگشتم طرفش و گفتم:🧍♂️چیه چه کارم داری همش تعقیبم میکنی جواب میده میگه🧍♀️:میشه بهم بگی خوشگلم یعنی اون لحظه هنگ کردم (ترو خدا یعنی برا این منو تعقیب کرده ای خدا ولی دارم واسش)🧍♂️:باشه زشتی حالا برو
یهو شروع کرد به گریه کردن (اخه تو این سن خجالت نمیکشه)🧍♂️:اه تو چقد لوسی از ادم لوس متنفرم وقتی این حرف رو شنید گریش شدت گرفت دلم واسش سوخت و گفتم 🧍♂️؛اگه به گریه ادامه بدی بهت نمیگم خوشگلی یهو اشکش رو پاک کرد و گفت 🧍♀️:باشه گریه نمیکنم 🧍♂️:چرا نظر من برات مهمه؟
🧍♀️:من خیلی نا امن هستم فکر نمیکنم برا کسی مهم باشم🧍♂️:چی میگی واضح تر بگو 🧍♀️:احساس میکنم به اندازه کافی زیبا نیستم کسی من رو نمیخواهد 🧍♂️:چرا؟ یهو یه قطره اشک از گونش جاری شد 🧍♀️:من به اندازه کافی زیبا یا به اندازه کافی باهوش
نیستم و یا بامزه احساس حقارت میکنم 🧍♂️:منم این همه مشکلات رو دارم ولی مثل تو گریه نمیکنم میدونی چکار میکنم🧍♀️:نه چکار میکنی؟🧍♂️:برام مهم نیست که دیگران راجبم چی فکر میکنن با خودم همیشه حرف میزنم و میگم از نظر دیگران ریبا یا خوشتیپ نیستم چون بهم حسودی میکنن
پس به حرف دیگران اهمیت نمیدم همیشه اولیت با خودته بعد دیگران به ارامی سرش رو تکون میده و میگه🧍♀️:حدس میزنم حرفت منطقی باشه من فقط به خودم شک دارم
خب این بود از پارت اول داستان و در کامنت ها نظرت رو درباره داستان بگو یا نظری راجب اسم داستان داشتی حتما بهم بگو و اول داستان یکم عجیب بود ولی بقیه داستان جالب میسه
اقای ناشر یا خانم لطفا داستان رو رد نکین با بدختی این داستان رو نوشتم لطفا بای
نظرات بازدیدکنندگان (0)