امیدوارم اشکت در بیاد
وارد خانه شدم، چراغ ها خاموش بود و برق رفته بود....... مادرم داشت در تاریکی اشپزی میکرد......... پدرم خوابیده بود...... من و خواهرم ترسان و لرزان داشتیم اسمان را تماشا میکردیم
هوا سرد بود........ خواهرم بهم گفت:«برادر اگر ستاره و ماه ها در اسمان هستند چرا زمین روشن نیست؟. » من گقتم:« خواهرم ماه و ستاره ها زمین را روشن میکنند چون ما فقط یک شمع داریم اینجوری است. »
یهو من و خواهرم یک پتوی گرم و نرم را حس کردیم، با اینکه در انجا پتویی نبود. دیدم مادر بزرگم که مرده بود پتویی را روی من و خواهرم گذاشت و بهم گفت:« پسرم تا زمانی که نیستم از خواهرت مراقبت کن.» مرا بوسید و من بیدار شدم
دیدم در اتاق خود هستم و کسی نیست. نه مادرم انجا بود نه پدرم و حتی خواهرم! نگران شدم و صدایشان میزدم:« مادر؟ پدر؟ خواهر؟. » رفتم تو حال بازم کسی نبود. یهو یک برگه را دیدم که خواهرم نوشته بود :« من امروز جشن الفبا میگیرم. خیلی غمگینم که برادرم پیش من نیست تا با من جشن الفبا بگیرد. » من با خودم گفتم:«یعنی چی؟ »
رفتم بیرون و در بازار گشتم. یهو دیدم پدر و مادرم و خواهر در قبرستان هستند. صدایشان میزدم:«مادر! پدر! خواهر! چرا من را تنها گذاشتید؟ » یهو دیدم روی ان قبر عکس من است و خواهرم و مادرم و پدرم دارند برای من گریه میکنند. یا خود گفتم :« چه خبر است؟ »
مادرم بزرگم نشسته بود به او گفتم :« مادر بزرگ اینجا چه خبر است؟» او گفت:« تو در خواب توسط قاتلی کشته شده ای. الان من امده ام تا تو را با خودم به بهشت ببرم.» گریه کنان گفتم:« باشد ولی ما به خانواده ام سر میزنیم؟ » او گفت:« بلی پسرم. »
نظرات بازدیدکنندگان (0)