اگر می خواهید با زندگی کوروش بزرگ آشنا شوید با من همراه باشید.
در روزگاران کهن، مردی با نام«استیاگ»بود که به شدت قدرت و پادشاهی خویش را دوست می داشت.این مرد دختری با نام«ماندانا»داشت.استیاگ دختر خویش را عروس و همسر مرد پارسی زبان«کمبوجیه»کرد.پس از مدتی ماندانا صاحب فرزندی شد. اما استیاگ مدام خواب می دید که خاک آسیا را می پوشاند. تعبیر کنندگان خواب این کابوس را این گونه تعبیر می کنند:کودکی که ماندانا به دنیا آورده است امپراطوری ماد را نابود خواهد کرد، بر سر آسیا مسلط گشته و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند. در این هنگام وحشت استیاگ دو چندان می شود. کودک ماندانا می ستاند و به یکی از نزدیکان خویش با نام«هارپاگ»می دهد. استیاگ به هارپاگ دستور می دهد کودک را به خانه ی خویش برده و سر به نیست کند. اما از آنجایی که هارپاگ نمی دانست چگونه از پس این ماموریت بر آید، کودک را برای انجام ماموریت به چوپانی با نام«میتراداتس»داد.چوپان که کودک خویش را به تازگی از دست داده بود، فرزند ماندانا را نکشت و بزرگ کرد. سال ها بعد آن کودک پس از بزرگ شدندش، پادشاهی بزرگی را بنا کرد و بزرگترین پادشاه آسیا شد. نام این مرد بزرگ چیزی نیست جز:کوروش کبیر!
در روزگاران کهن، کوروش بزرگ چپ و راست قصر خویش را پله هایی ساخته بود، طرفی بیست پله و طرفی دیگر نوزده پله داشت. از ایشان پرسیدند:«چرا اینگونه است؟ » در پاسخ گفت:«طرف بیست پله برای معاجره کنندگان ایرانی است و طرف نوزده پله برای خارجیان، زیرا ایرانیان همیشه یک پله از بقیه ی جهان جلو ترند! »
وقتی پس از چند سال کوروش بزرگ به دیدن آستیاگ می رود، میان آستیاگ و او بحثی صورت می گیرد. آستیاگ به این فکر می آفتد که امکان ندارد پسر یک چوپان انقدر جلوی پادشاه حاضر جواب باشد، همچنین شباهتی در رخسار او بود که شبیه به خود آستیاگ بود. اینگونه آستیاگ شک می کند و
از چوپان می پرسد:«بچه را از کجا آورده ای؟ » _بچه ی خودم است. در این هنگام آستیاگ دوباره از وجود آن وحشت می کند.
این مسابقه شد و پادشاه بسیار تعجب کرده بود.
ادامه در این تست قرار دارد.
ادامه: کودک با گریه به نزد پدرش رفت پدرش با دیدن سر و وضع کودکش بسیار اعصبانی شد (پدر این کودک وزیر پادشاه بود ) وزیر کودک را نزد پادشاه برد و داستان را تعریف کرد. کوروش بزرگ که تا حالا در عمرش به قصر و نزد پادشاه نرفته بود با تعجب به قصر نگاه می کرد و بعد به پادشاه زل زد ( زل زدن به پادشاه غیر قانونی بود) پادشاه از او گذشت. بعد از مدت ها مسابقه ی رزمی شروع شد جایزه این مسابقه خنجر طلایی بود. کودکان سلطنتی که استعداد کوروش بزرگ را دیده بودند اسم او را برای مسابقه نوشتند. کوروش بزرگ برنده
قسمت آخرش : کوروش بزرگ با چوپانی به مدت چند سال بزرگ می شود او بیشتر اوقات بازی کودکان خانواده های سلطنتی را از دور تماشا می کرد. یک روز کودکان کوروش بزرگ را میبینند و از او درخواست می کنند که به بازی با آنها بیاید کوروش بزرگ هم این درخواست را قبول می کند او در شمشیر بازی و تیر اندازی و... بسیار حرفه ای بود کودکان از استعداد کوروش بزرگ متعجب شده بودند و او را در یکی از بازی ها پادشاه قرار دادند. آنها با اصرار فراوان کوروش بزرگ را متقاعد کردند که دستور شکنجه یکی از کودکان را بگوی او هم قبول کرد.
وقتی معلم پارسالت باستان شناس بود 😂
ادمین اطلاعاتی که دادم رو پین می کنی؟
چه خوب توضیح دادی پین شدی👏😂
ممنون
عالییی
خیلی جالبه💚
مرسی💕