
درود من کلی زحمت کشیدم حمایت؟ 🥺
در همهی رنگ ها در یک دنیای رنگا رنگ، رنگی به نام سیاه پیدید امد در میان دریایی از رنگ ها موجودی سیاه پدید امد اون سر در گم بود اما رنگ ها سر نوشت اونو رقم میزدن با ریتم موج ها به سر سمت و سویی میرفت هیچ چیزی از این دنیای در هم نمیدونست گم شده و تنها جایی که میتونست بره دریایی از ماجراها بود هیچکس نمیدونست که قرار بود اون موجود سیاه به کجا بره و چطور داستانش اغاز میشه یا پایان میابه تنها چیزی که بهش امید میداد آوای دریا بود اون قطعا به این دنیا تعلق نداشت قوانین این دنیا فقط برای رنگ ها بودن اما... اون هیچ رنگی نبود سیاهی خالص چه رنگی میتونه باشه؟ مهم این بود که بتونه ادامه بده با موج ها به سمت سر نوشت میرفت تا باخره یک جایی رو پیدا کنه و بتونه بهش بگه خونه....
با تنها کسی که حرف میزد دریا بود با ریتم خاصی حرف های اونا رو میشد فهمید افسانه ها میگفتن که مادر همهی رنگ ها در دریا پنهان شده و همیشه مراقب فرزندانشه هیچکس نمیدونست که اون چه رنگیه ایا اون موجود سیاه هم فرزندش بود شاید اشتباه باشه، هیچکس نمیدونه پس از مدتی دریا خروشان شد دریا مدام رنگش عوض میشد صورتی، ابی ، سبز ، ارغوانی ، قرمز... و دریا اونو به درون خودش کشید دست و پا میزد نفس های اخرش رو میکشید چشماش رو بست و منتظر مرگش بود اما احساس کرد چیزی اون رو در اغوش گرفته مثل یک مادر و اونو در اسمان پرتاب کرد در میان غباری اکلیلی از رنگ های سرد میچرخید و در فکر رفته بود اون کی بود؟ ایا همون مادری بود که در افسانه ها در بارش بحث بود؟
بین زمین و هوایی پر از ستاره و اکلیل های بنفش و ابی میشد لکهی سیاهی دید خیلی شبیه یک گربه سیاه بود همهی رنگ ها ازش دوری میکردن از اون میترسیدن احساس کرد توی این دنیا تنهاست و کسی رو نداره توی غم خودش به فکر رفتن بود احساس کرد کسی پشت اون وایساده نفس هاش رو احساس میکرد سرش رو برگردوند تا ببینه اون کیه و دید یک موجود گربه مانند سفید شبیه خودش با چشم های سیاهی که برق میزدن به اون نگاه میکنه دو موجود که به این دنیا هیچ تعلقی نداشتن دوتا دوست قدیمی که هیچوت با هم رو به رو نشده بودن قانون افسانه ها میگفت که سیاهی مطلق هیچوقت با سفیدی کامل نمیشن اگر یک روز برسه که سیاهی و سفیدی با هم باشن هیچکس نمیدونه اما دنیا از بین میره شایدم از اول شروع بشه سفیدی و سیاهی قصهی ما با هم به این سرنوشت نامعلومشون نگاه کردن... با هم به سوی افقی سیاه یا سفید؟...
دست در دست هم در حالی که معلق بودن سفیدی به سیاهی نگاه کرد و گفت _اسمت چیه؟ سیاهی جوابی نداد سفیدی دوباره گفت _هییی....اسمت چیه؟ سیاهی بدون اینکه به سفیدی نگاه کنه گفت _نمیدونم...حتی نمیدونم اسم یعنی چی سفیدی گفت _خب من شنیدم اسم یعنی چیزی که میتونی جواب سوال من کی هستم رو بدی...در واقع اسم چیزیه که معلوم میکنه که تو کی هستی سیاهی سکوت کرد...و گفت _من هیچ اسمی بلد نیسم اما...وقتی داشتم به دنیا میومدم شنیدم که کسی توی گوشم آوازی میخونه و یک اسم برام انتخاب کرد سفیدی گفت _خب؟ اون اسم چیه؟ سیاهی گفت _بلندر (Blender) سفیدی گفت _چه اسم زیبایی!...کاشکی منم اسمی داشتم بلندر نگاهی به سفیدی کرد و گفت _خب پس بزار یک اسم برات پیدا کنیم سفیدی گفت _خب ایدهای نداری؟ بلندر گفت _دارلی چطوره؟ (Darley) سفیدی گفت _!دارلی...خیلی جالبه دوسش دارم بلندر گفت _خب دارلی تا کی باید به راهمون ادامه بدیم؟ دارلی گفت _نمیدونم تا هر وقت که به هدفمون برسیم...
حمایت؟ 🥺 🤍☚❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بوددددد=)
خوشمان امد🤣😁