
به درخواست یکی از کاربران تستچی، این پست رو درست کردم. همونطور که در پست سیمرغ هم گفته بودم، ققنوس و سیمرغ دو حیوان افسانه ای متفاوت هستند.

پرندهٔ مقدس افسانهای است که در اساطیر ایران، اساطیر یونان، اساطیر مصر، و اساطیر چین از آن نام برده شده. گفته میشود که وی مرغی نادر و تنهاست و جفت و زایشی ندارد. اما هر هزار سال یک بار، بر تودهای بزرگ از هیزم بال میگشاید و آواز میخواند و چون از آواز خویش به وجد و اشتیاق آمد، به منقار خویش آتشی میافروزد و با سوختن در آتش از خاکستر آن ققنوسی دیگر متولد میشود.

در بسیاری فرهنگ ها ققنوس را رمز جاودانگی، فداکاری و عمر دگربار تلقی میکنند. اما برخی فرهنگها ویژگیهای دیگری هم به او نسبت دادهاند. از جمله در مورد او گفته شده: اشک ققنوس زخم را درمان میکند حتی اگر زخم شمشیر خورده باشد و ...، ققنوس صدای دلنشینی دارد و موسیقی از آوای او پدید آمدهاست.

گرچه ققنوس در اساطیر ملل آسیایی همچون چین و ایران جایگاه ویژهای دارد، امّا برخی معتقدند که اسطورهٔ ققنوس از مصر باستان برخاسته، به یونان و روم رفته، و همسو با باورهای مسیحیت شاخ و برگ بیشتری یافتهاست.

شعر زیر از شاعر بزرگ ایران، نیما یوشیج، که عنوان ققنوس دارد، بازگوکنندهٔ مناسبی از اسطورهٔ ققنوس است: قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازهٔ جهان، آواره مانده از وزش بادهای سرد، بر شاخ خیزران، بنشستهاست فرد. بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان. او نالههای گمشده ترکیب میکند، از رشتههای پارهٔ صدها صدای دور، در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه، دیوار یک بنای خیالی میسازد. از آن زمان که زردی خورشید روی موج کمرنگ ماندهاست و به ساحل گرفته اوج بانگ شغال، و مرد دهاتی کرده ست روشن آتش پنهان خانه را قرمز به چشم، شعلهٔ خردی خط میکشد به زیر دو چشم درشت شب وندر نقاط دور، خلق اند در عبور … او، آن نوای نادره، پنهان چنانکه هست، از آن مکان که جای گزیده ست میپرد در بین چیزها که گره خورده میشود یا روشنی و تیرگی این شب دراز میگذرد. یک شعله را به پیش مینگرد. جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش، نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است. حس میکند که آرزوی مرغها چو او تیره ست همچو دود. اگر چند امیدشان چون خرمنی ز آتش در چشم مینماید و صبح سپیدشان. حس میکند که زندگی او چنان مرغان دیگر ار بسر آید در خواب و خورد رنجی بود کز آن نتوانند نام برد. آن مرغ نغزخوان، در آن مکان ز آتش تجلیل یافته، اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته، بسته ست دمبدم نظر و میدهد تکان چشمان تیزبین. وز روی تپه، ناگاه، چون بهجای پر و بال میزند بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ، که معنیش نداند هر مرغ رهگذر. آنگه ز رنجهای درونیش مست، خود را به روی هیبت آتش میافکند. باد شدید میدمد و سوخته ست مرغ! خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ! پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
ققنوس واقعا زیباست(((((=
جالب بود مرسی
خواهش
جالب بود!
موفق باشی🥲🤌
ممنونم