انگار مدتی است که احساس میکنم.. خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام.. احساس میکنم که کمی دیر است.. دیگر نمیتوانم،هروقت خواستم،در بیست سالگی متولد شوم. انگار.. فرصت برای حادثه از دست رفته است. از ما گذشته است کاری کنیم،کاری که دیگران نتوانند. فرصت برای حرف زیاد است..اما اگر گریسته باشی.. آه..
مر،دن چقدر حوصله میخواهد، بی آنکه در سراسر عمرت، یک روز،بی حس مر،گ زیسته باشی! انگار این سال ها که میگذرد.. چندان که لازم است،دیو،انه نیستم.. احساس میکنم که پس از مر،گ،عاقبت.. یک روز دیو،انه میشوم! شاید برای حادثه باید،گاهی کمی عجیب تر از این باشم..
با این همه تفاوت.. احساس میکنم که کمی بی تفاوتی بد نیست. حس میکنم که انگار،نامم کمی کج است.. و نام خانوادگی ام،نیز از این هوای سربی، خسته است.. امضای تازه من دیگر.. امضای روز های دبستان نیست. ای کاش،آن نام را دوباره پیدا کنم. ای کاش،آن کوچه را دوباره ببینم..
آنجا که ناگهان،یک روز نام کوچکم از دستم افتاد، و لابهلای خاطره ها گم شد.. آنجا که،یک کودک غریبه با چشمهای کودکی من نشسته است.. از دور لبخند او چقدر شبیه لبخند من است! آه،ای شباهت دور! ای چشمهای مغرور!
این روز ها که جرأت دیوا،نگی کم است.. بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دست کم.. گاهی تو را به خواب ببینم! بگذار در خیال تو باشم! بگذار..بگذریم! این روز ها.. خیلی برای گریه دلم تنگ است..! _جرات دیوانگی؛قيصر امین پور_