
شروع ادامه ی داستان
وقتی رفتم مدرسه دیدم همه دارن کمک هنیشرن میکنن تا کیفش رو برداره ، عینکش رو تمیز میکردن ، بغلش میکردن ، در حالی که خودش میتونست همه ی کارا رو خودش تنهایی انجام بده . اون هم زیر چشمی بهم پز داد . منم که واقعا کیفم سنگین بود ، گفتم : میتونید یه زحمتی بکشید لطف کنید کمکم کنید؟. گفتن : نه ...تو لیاقت دوست شدنو نداری ، برو مگه نشنیدی چی گفت؟ خیلی ناراحت شدم و به سختی بردمش کلاس😖😖😖😥
زنگ اول بود ، خانم معلم اومد و گفت : بچه ها میخواهیم چند تا عبارت به بچه ها بدیم تا حل کنن . آخرین نفر معلم من رو صدا زد . به سرعت رفتم . پنارو که خیلی بدتر از هنیشرن بود ، عبارتش رو حل کرد و بچه ها با دقت به صحبت های اون گوش میدادن . وقتی که نوبتم شد ، از شانس بد من معلم رفت دفتر تا چای بخوره و من و همکلاسی هام تنها موندیم . هیچکدوم گوش نمیداد و همه در حال بازیگوشی بودن . اما من فرصتم رو از دست ندادم و شروع به توضیح دادن کردم .گ
دیگه از دستشون خسته شده بودم و گفتم : چرا آخه هیچ کسیو درک نمیکنید؟ چرا بقیه رو به غیر از هنیشرن چغندر میدونین؟ واقعا که... متاسفم . ولی ...دوست دارم جایی برم که هیچ کس منو پیدا نکنه...لطفا منو دوست داشته باشید...من شبا به سختی به خواب میرم چونکه فکرای زیادی هست که توی سرم میچرخه!...برای من یک دوستم کافیه....اگه همه ی برنامه هام خراب شه ، اشکال نداره همه چیزامو رها کنم؟....اگه یک روزی تونستم آرزویی بکنم که خدا همین الان برآورده کنه، آرزوم این بود که به خوشبختی نزدیک تر بشم....اصلا باورم نمیشه که یه روزی قراره ۶ گل و ۳۰۰ پروانه رو از دست بدم! (حرف های آیدل های کیپاپ با کمی تغییر)
پنجره رو شکوندم و فرار کردم... شاید حرف جنی کیم (یکی از آیدل های بلک پینک) درست بود و من باید گم بشم واقعا... اما وقتی که میخواستم آماده شم برای رفتن به یک دنیای دیگه دیدم همن ی دوستام که خیلیاشون دیزنی، خیلیاشون خواننده و .... منتظر منن
با عجله ی فراوان رفتم به سمت اونا و با اونا همراه شدم و رفتیم به یک دنیای دیگه .. آن (شخصیت اصلی فیلم آمفیبیا) در جعبه ی دنیای جادویی قورباغه ها رو باز کرد و نور خیلی شدیدی اومد که باید چشم هایمان را تنگ می کردیم . ناگهان که چشم هایمان بی اختیار بسته شد ، به یک دنیای دیگه رفتیم در آنجا ساکن شدیم. بعضی ها که برای اولین بار اون دنیا رو دیده بودن ، از تعجب و اینهمه شگفتی دهانشون به مدت نیم ساعت باز بود . اما من و شهصیت های آمفیبیا ، چونکه چندین بار دیده بودیم ، دیگه برامون اینهمه شگفتی عادی بود و عادی عادی عادی به سمت قصر پادشاه حرکت کردیم .
پادشاه قورباغه ها و وزغ (حالا نمیدونم وزق می نویسن یا وزغ😂😐) ها ، به ما پیشنهاد داد که به دنیای انسان ها بریم و یکی از گروه های خواننده به انتخاب من ، شروع به خوندن کنن و انقدر بخونن و بخونن که صداشون تبدیل به لاین رنگ مورد علاقشون بشه و لاین ها به هم متصل بشن و ... بعد ، کم کم شخصیت های فیلم ترسناک نتفلیکس و غیره شروع به خوندن آهنگ بکنن و بعدش شخصیت های کارتونی ، شروع به همراهی کردنشون کنن. و اینطوری یه جادو باطل میشه و دوستات به حالت عادی بر می گردن . اما متاسفانه بیل سایفر هم با هنیشرن و پنارو همراهی میکنه و کارمون سخت تر میشه ... پس باید شخصیت های انیمه ای رو وارد ماجرا کنیم و فیلم آواتار رو وارد نقش کنیم و با کمک اون ، بیل سایفر رو شکست بدیم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خفن بود
دقیقا😂😂😂😂
والا خودمم نمیدونم خیالات خودمه دیگه خیالات عجیبی میکنم😂😂😂😂
باید مینوشتم با قدرتی به نام لیموسیس آماسیس پنجره را شکست و فرار کرد😂😂😂😂
عالیبود
ولی از یه جایی به بعد سم شد چطوری پنجره رو شکست و فرار کرد😂