
داستان پارت دو
و دید که روی تخت ملکه ای نشسته که پر از گرد و غباره.با تعجب دید که لباس ملکه ی زیبایی تنشه.اول خوشش اومد ولی بعد یادش اومد که چرا اون باید اینجا باشه.یه اینه قدی بزرگ کنار ستون شکسته ی قصر بود. خودشو تو آینه دید.قیافه اش از قبل بهتر بود. یهو احساس کرد یه موجی که اگه واقعی بود همرو با خودش می برد، زیر پوستش حرکت کرد.کل رنگ چشمش سفید شد.سرش رو به بالا بود و تو هوا معلق شد.
تا ۱ ساعت همونجور موند.ارواح تمام ملکه های قبل از اون دورش جمع شدن و داشتن یه شعری رو زمزمه می کردن:سیاهی را ببر و جادو را بیار...سیاهی را ببر جادو را بیار.....سیاهی را ببر جادو را بیار. البته داشتن ژاپنی حرف می زدن.خیلی صداشون قشنگ بود.انگار داشتن برای ملکه شدن آماده اش می کردن.
بعد صدایی شنیدن.ارواح ملکه ها سریع رفتن. ولی لیندا...بهتره بگم ملکه لیندا همونجا موند و به حالت خودش برگشت.وقتی به حالت خودش برگشت سردرد شدیدی داشت و رو زمین نشست.اون فرد وقتی اومد تو قصر اول برای لیندا یه غریبه بود، ولی کم کم یادش اومد که اون ایان هست(همونی که تو بچگی باهاش کل کل کرده بود). ایان وقتی دید لیندا افتاد روی زمین سریع رفت تا بهش کمک کنه.
ایان دستش رو میندازه دور لیندا و باهم راه میرن تا برسن به بیمارستان. تو همون حالت بودن که لیندا پرسید:تو کی هستی؟ ایان گفت:من...یکی از جنگجو های محبوب ملکه بودم که اون چند روز پیش ناپدید شد.اصلا جزیره بزرگ هایتا بهم ریخت.لیندا پرسید:یعنی الان.......من ملکه اینجام؟ ایان گفت:فک... کنم..ولی نمیدونم واقعی باشه.
*از زبان لیندا* از وقتی اون اتفاق برام افتاد حال خوبی ندارم.حس میکنم هر لحظه ممکنه خوابم ببره.خیلی خستم.خیلییی.واقعا به استراحت نیاز دارم. شاید این پسره....اسمش چی بود؟.....اها ایان واقعا قسط بدی نداشته باشه و بخواد کمک کنه.وای الانه که پلک هام سنگین شن و خوابم ببره..........
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بید❤💞
خیلی خوب بود✨️
خعلی زیبا بید
این پارت بهتر بود