لیندا ماجراجویی های دنیا پارت اول😊😊 لطفا ازش حمایت شه من تازه واردم
*از زبان لیندا* داشتم روی تختم اهنگ گوش می دادم و باهاش می خوندم.خیلی لذت بخش بود.هوا هم بارونی بود و ساعت ۴ عصر بود.بوی کوکی های شکلاتی ای که مامانم داشت درست می کرد تا توی اتاقم میومد.پاشدم که برم کمک مامانم که داداش کوچیکم جلو در وایساد گفت:به به خانوم از اتاق اومد بیرون.گفتم:لی برو اونور(اسم داداشش لی هست).برو می خوام برم کمک مامان.
مامان با سینی پر از کلوچه وارد شد و گفت:کمک لازم نیست. منو لی دهنمون وا موند.اخه مامان چطور توی ۲۵ دقیقه یه عالمه کوکی درست کرد؟اینش مهم نیست ولی کوکیا خیلی خوشمزه ان.یهو خاطره ی اون پسری که باهام کلکل کرده بود یادم اومد.سرم رو گرفتم و رفتم تو اتاقم.
*۹ سالگی مدرسه اتاشیا* *همچنان از زبان لیندا* داشتم با دوستم میا حرف می زدم که سرم رو برگردوندم و دیدم با اون پسری که تو کلاسمونه و با گروه لوسش همه جا قلدری می کنه برخورد کردم. پسره گفت:کی جرعت کرده به ایان بزرگ برخورد کنه؟ منم پوکر فیس بهش نگاه کردم و گفتم:همون دختر باهوش کلاستون که مثل بعضیا بی ادب نیست.*با عصبانیت تمام*آخه این چه مدل حرف زدن با یه دختره؟ فک کنم زیاده روی کردم.داشت عقب عقب میرفت و فک کنم داشت اشک تو چشاش جمع میشد.
همه دورمون جمع شدن. میا دم گوشم گفت:اینا اس*کلن ولشون کن بیا بریم. ولی من به حرفش گوش نکردم. گونه هام قرمز شده بود.اگه از دور نگاهم می کردید انگار یه گوجه ام.منم دیگه ولشون کردم و رفتم.وقتی داشتم بر می گشتم سر کلاس داشت گریه ام میگرفت.ولی جلوشو گرفتم.
*برگشتن به زمان اصلی* *از زبان نویسنده* لیندا خواست به خودش بیاد که دید تو دنیای اهریمن ها و جادو ها بود. احساس کرد جادوی خیلی خیلی زیادی توی گوشتش و زیر پوستش موج میزنه.ولی نتونست به اون جادو ی زیاد دست پیدا کنه.چشماش رو باز کرد و دید که توی یه قلعهٔ خراب شده اس و روی تخت ملکه نشسته......
ادامه بدههههه
فالویی بک میدی؟💚🦖
داستانو خوندی؟قشنگ بود؟ادامه بدم؟
مرسی سویئتی❤