درسته که خودم نساختمش ولی ....
*فصل یک * *کاش خاطره ها باز گردند * 《 کتونی هات رو بپوش . 》جونا، برادرم ،زیر پتو قایم ، میشود .《 وای نه اِیبی ! باز شروع کردی ؟ نصفه شبه ها ! 》 میگویم :《 بعله بعله ، دوباره شروع کردم . بعدشم ، هنوز نصفه شب نشده ؛ سه دقیقه وقت داریم .》 《 ولی من دلم نمی خواد دوباره یواشکی بریم تو زیر زمین . میخوام بخوابم .》
می پرسم :《 هنوز چیزی درباره ی آینه ی جادویی مون یادت نیومده ؟》 زیر لب میگوید :《 نه ،هیچی !》 《پس نباید بخوابی . پاشو ... یالّا !》 داستان از این قرار است که ما یک آینه ی جادویی توی زیر زمین داریم . نصفه شب ها اگر سه بار به آن ضربه بزنیم ،آینه ما را می بلعد و با خودش به سرزمین قصه ها میرود . در واقع اول بنفش میشود ، بعد هیس هیس میکند و می چرخد ؛ بعد هم ما را قورت میدهد وبا خودش میبرد
حالا مشکل اینجاست که برادرم باور نمیکند آینه ی توی زیر زمین ، جادویی است . این خیلی مسخره است ، چون تا الان شش بار همراه من به دنیای قصه ها سفر کرده ، اما دفعه ی آخری که به سفر جادویی رفتیم ، پری جادویی که توی آینه زندگی میکند و اسمش ماری رز است ، جونا را اتفاقی هیپنوتیزم کرد .
جونا الا همه چیز را درباره ی زندگی اش به یاد می آورد ؛ مثلا اسمش ، اسم من،اینکه توی اِسمیت ویل زندگی میکنیم و ... اما هیچ کدام ازسفرهایمان را یادش نمانده ! حتی یک ذره هم چیزی یادش نمی آید . واقعا غم انگیز نیست ؟ ما این همه کارهای باحال کردیم و چیز های جدید دیدیم ، اما او هیچ کدامشان را به یاد نمی آورد . ما با سفید برفی زندگی کردیم ؛ با سیندرلا براونی پختیم ؛ حتی جونا توی داستان ملکه ی برفی طلس.م شده بود .... اما هیچی یادش نیست ؛ هیچی !
فصل ۱ تموم نشد در پارت بعدی ادامش هست
داستانتش واقعا خوبه 🌝💛
ارهه
من کتاب رو دارم و خوندم اسمش قصه ها عوض میشوند بود
ولی خیلی خوبه داری مینویسیش چون خیلی ها نخوندن
مرسی مممنونن
ععععاااالی پارت بعدددددی
حتما میزارمم
هورااا
عااالی
مرسی