
ترسناک ترین داستان های ترجمه شده کریپی پاستا تو اینترنت...
پیام مخوف دو دوست به نام انی و دیوی در حال چت آنلاین بودند ، تا این که انی مینویسد “صداهای عجیبی از بیرون خانه ی ما می آید.” سپس به بیرون خانه مینگرد و پیرمردی ژولیده را میبیند که در حال کندن زمین با دستان چنگ های خود بود. انی کمی میترسد و به دیوی که در حال آمدن به خانه ی آنها بود پیام میدهد “پیرمرد عجیبی دارد حیاط ما را میکند – به نظر دیوانه می آید سمت خانه ی ما نیا تا برود.” پس از مدتی انی پیام میدهد “اون وارد خانه شده ، من در کمد پنهان شدم خیلی میترسم.” در حین حال که پیرمرد به انی نزدیک و نزدیک تر میشد ، دیوی با انی صحبت میکند و سعی میکند او را آرام کند. تا این که پس از دقایقی پیرمرد از خانه خارج میشود و انی کاملا آرام جواب دیوی را میدهد . “اون رفت ، حالا میتوانی بیایی خانه ما” ، دیوی ابتدا آرام میشود ،اما به شوخی میگوید “انی از کجا بدانم این خود تو هستی ؟ ” اما انی پس از خواندن این پیام دیگر جواب نمیدهد.
مرد درون برف ها دختری در خانه تنها است ، مدت ها پیش در تلوزیون دیده بود که قاتلی روانی از زندان فرار کرده است. در حالی که در خانه قدم میزد نگاه او به پنجره می افتد ، مردی ترسناک دقیقا با مشخصات آن قاتل فراری از بیرون پنجره درون برف ها به او خیره شده و لبخند میزند. دختر میترسد اما کنترل خود را حفظ میکند ، و سریعا گوشی خود را بیرون می آورد تا با پلیس تماس بگیرد. اما با شنیدن صدای تنفسی نگاه خود را از گوشی برمیدارد ، آن مرد حالا بسیار به او نزدیک شده بود ، دختر از تعجب شوکه میشود و گوشی از دست او می افتد ، تصویری که از مرد در برف ها دیده بود ، بازتاب او روی پنجره بود!
candle cove چند نفر رفیق به دور هم جمع شده بودند و سعی میکردند خاطرات خود از یک سریال کارتونی در دوران بچگی خود را به یاد بیاورند ، کارتونی عجیب به اسم candle cove جالب اینجاست که هر سه آنها این سریال کارتونی را دیده بودند و به یاد می آوردند ، سریالی که شخصیت اصلی داستان دختری کوچک بود که در تخیلات خود دوستانی از دزدان دریایی داشت. شخصیت های کارتون بسیار ترسناک و عجیب بودند ، برای مثال کاپیتانی با چشمانی خیره که از همه چیز وحشت داشت ، یا دریا سالاری به اسم “پوست کن” که در واقع یک اسکلت بود ، که کلاه و شنلی از جنس پوست کودکان داشت و… هر سه رفیق یک اپیزود خاص را به خوبی به خاطر داشتند ، اپیزودی که تمام کاراکتر های کارتون دور هم جمع بودند و با تمام قدرت جیغ میکشیدند ،و در این میان شخصیت اصلی کارتون ناله و گریه میکرد ، گویا مدت ها بود که توسط دوستان خود شکنجه میشد. پس از پایان صحبت ها زمانی که یکی از دوستان به خانه باز میگردد ، سعی میکند تمام این خاطرات را با مادر خود نیز مرور کند ، اما مادر او میگوید آنها هیچ وقت تلوزیون نداشتند
دیگر هرگز دختری 17 ساله هنگام شبی بارانی و سرد صدای کوبیده شدن درب خانه ی خو را میشنود ، او درب را بازی میکند و دختری با چشمانی بسیار سیاه را میبیند که خود را لیسی مورگان معرفی کرده است. دختر 17 ساله ی داستان او را به خانه راه میدهد و میگذارد او در آنحا بخوابد ؛ اما صبح هیچ اثری از او در خانه نمیبیند. دختر تلوزیون را روشن میکند و در اخبار میبیند دختری خردسال به دست مادر خود کشته شده است ، آن دختر همان لیسی بود ، و مرگ او دقایقی پس از این این که او را به خانه راه داده بود کشته شده بود. دختر داستان ما به یاد می آورد که لیسی شب گذشته دست او را لمس کرده و گفته است “دیگر هرگز”. پس از گذشت سالیان دراز و ازدواج دختر قصه ی ما ، روزی دختری خردسال با چشمان به تیرگی پر کلاغ را میبیند که در حیاط او پا برهنه میدود و ناپدید میشود ، دختر قبل از ناپدید شدن یک جمله را فریاد میزند “دیگر هرگز”
روزی در مدرسه یک پسربچه در میان علف های حیاط مدرسه تصویری از زیباترین دختری که به عمر خود دیده بود پیدا میکند. او یک پیراهن بلند با یک کمربند پوشیده بود و کفش هایی قرمز به پا داشت و یک v با دو انگشت خود نشان میداد. پسر بچه تصمیم گرفت آن دختر را پیدا کند. او از همه ی افراد مدرسه حتی پدر و مادر خود پرس و جو کرد ، اما هیچ کس او را نمیشناخت. وقتی او سرافکنده به تخت خواب میرود و تصویر را روی میز کنار تخت خود میگذارد. پسر با صدای تق تق پنجره و خنده ای از شیطنت از خواب میپرد ، اما کسی پشت پنجره نبود. پس از این که دوباره به خواب میرود ، دوباره صدا را میشنود و از خواب میپرد و تصویر وهمی که به سرعت ناپدید شد از لباس آن دختر میبیند. او هیجان زده تصور دختر را برمیدارد و از خانه بیرون میدود . و ناگهان در خیابان صدای بوق میشنود ، یک خودرو به او میزند و او درجا میمیرد. راننده پس از این که از ماشین بیرون می آید و جسد بچه را میبیند متوجه یک تصویر از یک دختر زیبا با لباسی بلند و کمربند و کفشی قرمزمیبیند ، که با دستان خود ، عدد سه را نشان میداد.
- مرد لبخند زن این رتبه ی اول ترسناک ترین داستان های کوتاه اینترنت است . یک شب معمولی مردی در حال قدم زدن بود ، او در خیابانی خلوت میپیچد و مردی را از دور در مسیر خود میبیند که حرکات عجیبی دارد. وی در حال نزدیک شدن به مرد متوجه میشود که او در حال انجام رقصی بسیار عجیب است و با چشمانی که تا نهایت توان باز شده اند و لبخندی که تا جای ممکن کشیده شده است ، به آسمان خیره شده است. مرد قصه ی ما بسیار وحشت میکند اما او را پشت سر میگذارد و ادامه میدهد . پس از حدود 10 ثانیه او به پشت سر خود نگاه میکند تا ببیند آن مرد چه میکند ، مرد لبخند زن ما بر زمین افتاده بود ، اما با نگاه مرد ، از سر خود را به سمت آسمان میگیرد و بلند میشود و سریع تر میرقصد و آرام به سمت او حرکت میکند. این بار لبخند او به طرز غیر طبیعی کشیده و چشمان او به طرز غیر طبیعی باز بود. و به هیچی به جز آسمان نگاه نمیکرد. مرد قصه ی ما سریع قدم میزند و بازمیگردد ، اما باز به عقب نگاه میکند ، این بار مرد با همان حالت سر و با همان نگاه به آسمان با تمام سرعت در حال دویدن سمت مرد قصه ی ما بود. او با تمام قدرت خود میدود دیگر به پشت سر خود نگاه نمیکند تا به خانه برسد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا همشونو قبلا تو خود سایت کریپی پاستا خونده بودم؟😭😂
عالی بود 💝❣️💜