
بخشِ کوچیکی از نوشته هام رو میخوام باهاتون در اشتراک بزارم.. نظرتونو بهم میگین؟؟
راجب این یکی.. باید بگم که این رو یه شب وقتی برای بار هزارم قطعه ای که توی اون پیانو زده بود رو گوش دادم نوشتم .. : مروارید، اینجا هم انگشتان تو بودن که روی کلاویه های پیانو به رقص دراومدن و قلبم رو وادار به تپش های بی مهابا کردن.. انگشت های خسته ی من، جز نوشتن، کاری رو به یاد ندارن که بخوان اینطوری باهاش آرومت کنن.. اما قسم میخورم که اگه اینجا بودی انگشتامو وادار میساختم با نوازش ممتد شقیقه و موهایی که بوسه هام رو لابه لای پیچ و خمشون پیچیدن، تلاش کنن که شاید فقط شاید یکم آروم بگیری.. شاید جبران کنم. این آهنگ زیبا ترین قطعه ایه که تاحالا شنیدم، نه به خاطر ماهر بودنِ اهنگ ساز، بلکه بخاطر انگشت های تو .
هنوز هم حرفات به تلخیِ قهوه ای اند که مزه اش میکنم و گس بودنش گلوم رو میسوزونه، ولی خب من عاشق چیزای تلخم، حتی گاهی طعم لبات که هنوز دود سیگار درونش خودنمایی میکنه باعث میشه بخوام برای این تلخِ لعنتی بمیرم. هنوز هم خاکستر سیگار آروم آروم لب هات رو میسوزونه و نمیتونم برای اون جام های ش.را.ب ابراز مالکیت کنم که شاید باعث بشم سیگار رو کنار بزاری. ولی خب تلخیِ حرفات وادارم میکنه شجاعتمو جمع کنم و آروم جلو بیام و با ب.وس.یدن لب هات، تلخ رو به رگ هام تزریق کنم. و تلخِ تو برام لذت بخشه. طوری که گاهی فنجان های قهوه ام رو کنار میذارم تا بتونم به جای تلخِ اون ها، تلخ حرف هات و لب هات رو بچشم. تلخیِ طعمت گلوم رو میسوزونه.. تلخیِ حرف هات هم قلبم رو. ولی گفته بودم که، این روزا سوختن آرامشم شده. طوری که دچار م.از.وخیسم شدم. م.از.وخیسمِ دردهای تو.
سیگارش رو روی میز مقابل خاموش کرد و نفس عمیقی کشید، نفسی که دودِ سیگار، سنگین تر از همیشه اش میکرد . با بسته شدن چشم هاش، طوری که انگار بارِ روی پلک هاش حالا کمی سبک تر شده، سعی کرد افکارش رو مرتب کنه و کمی آروم بگیره. همون افکاری که شبیه طناب های فرسوده و پوسیده طوری به هم گره خورده بودند که باز نشدنی بود و حتی تلاش برای باز کردنشون، ممکن بود تمام روح اون رو فرو بریزونه. روحِ خسته اش.. همون روحی که به قلبِ ضعیفش انگیزه ای میداد که معنایی نداشت، انگار خودش هم میدونست دلیلی برای ادامه نداره ولی این قلبش بود که نمیخواست باور کنه، شاید هم باور کرده بود و حالا خودش رو به کوری زده بود. این قلبِ بیمار... قلب همون آدمی بود که شاید خیلی ها فکر میکردند که شکستن قلب براش ساده تر از هرچیزیه بدون اینکه از غوغایِ میان سینه اش خبر داشته باشن، از تپش هایی که امانش رو میبریدند و از درد هایی که اون رو توی خودشون حل میکردند. اما هنوز هم گام برمیداشت، عجیب بود، شاید اون مرده بود، خیلی وقت بود که دیگه زنده بودن رو حس نمیکرد و شاید به مرحله ای بعد از مرگ رسیده بود، شبیهِ جسمِ توخالی، جسمی که شاید گاهی روز ها فروغِ چشماش برمیگشتند و شاید خودش هم میتونست امیدوار بشه که میتونه زندگی کنه، اما نه.. مثل همیشه، کوچک ترین تلنگر ها روحش رو میمکیدند و احساساتش رو میبلعیدند، اینطور نیست که اون بی احساس بود، نه، شاید همین احساسات اون رو به این مرزِ جنون کشونده بودند. همین احساساتی که حالا باید مدت ها درون خودش رو کند و کاو میکرد تا بتونه ردی ازشون پیدا کنه، گاه گاهی میخندید، خنده های توخالی، خنده هایی که معناشون رو نمیفهمید، شاید هم واقعا خوشحال بود.. شاید واقعا از خوشحالی میخندید اما.. اما.. اون میدونه معنای خوشحالی رو؟ چطور باید تشخيصش بده وقتی که کل دنیا به خط شدن تا معنای خوشحالی رو از خاطرش پاک کنند؟ همین دنیایی که حالا برای خوب شدن التماسش میکند روزی ازش جان گرفته بودند و حالا انگار که تظاهر میکنند همه چیز تمام شده و هیچ کاری نکردند. اما این ذهن اون بود که هیچ چیز رو فراموش نمیکرد.. شاید حس هایی که از نظر دیگران "خوب" معنا داشتند توی خاطرش نمیموند، اما خوب یادش بود، دردی که اون ها بهش دادند رو فراموش نمیکرد، و حالا اون مردگی میکرد، شبیه انسان مرده ای که مجبورش میکنند کنار قاتلانش نفس بکشه و دم نزنه.
وقتي چشمهات رو بستی و به خواب عمیقی فرو رفتی پرستیدنی میشی، به قدری پرستیدنی که فکر میکنم چطور همچین پریزادی درست کنار من نفس میکشه؟.. سر انگشتای سردم روی لب های سردت میکشم و جلوی خودم رو برای ب.و.سیدن اون لب های ب.و.سیدنیت میگیرم.. وقتی به خواب میری، صدای نفس های شمارده شده ات ارومم میکنند.. چطور میتونی.. چطور میتونی انقدر پرستیدنی باشی پریزاد..؟
در تلاطم امواج موهایت، و در پسِ نگاهِ ستاره بارانت، غرق در لمس های گاه گاهت، طوری م.ی.بوسمت گویی آخرین بار است.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاشق خودتو تستت شدم✔️
کلوئییییییییی
اکم پریییییییییییییییییییییییییییییییید
ودددددد
براچیییییی؟
طوری که به فکرم بودی:)))) مام
واقعا نمیدونم/////
هوف..
فرند؟.
وای.. حتما..
کلوئی ام، enfp
توچی؟
سلام
این که گفتی اسم شعرش چیه شعر خودمه 💀
شعر؟
حاجی تو تو ایران داری حیف میشی
وایییییییییی
منننن مرگگگگگگگگگگگ
مرسیییییی
وایصیبمکحصحزبمیب قشنگی تستت🛐
فدات شم کوچولوووومم
imageکلوئـی؛
به نظر شما پاسخ داد: هنوز امیدوارم بگن
دهم ، یازدهم و دوازدهم هم تعطیل......
منی که هنوز نمیدونم داستان چیه و چرا باید تعطیل شیم
به خاطر الودگی هوا
بعضی جاها رو تعطیل کردن
تهران رو ولی فقط اول تا نهم رو تعطیل کردن ما دبیرستانی ها رو تعطیل نکردن
وای، اگه یکم خونمون این ور تر بود ینی منم تعطیل میشدممم:)))
کجایی ؟
منم تهرانم ولی جزو اول تا نهم نیستم که تعطیل باشم خیلی دارم حرص میخورم امروز تو این هوا ورزش داشتم گلوم میسوزه سرفه میکنم فردا رو خدا به خیر بگذرونه
کرجم، خب خودت فردا نرو مدرسه بهتر از اینه که مریض بشی
کرج اش هواش از تهران بهتره حدود ۱۱۰ عه شاخص اش
تهران ۱۵۵ تازه بالاتر هم رفته
مگه دست خودمه نرم
من مریض هم بشم مامانم میگه برو مدرسه
اون هیچ درسای ما الکی نیست غیبت کنیم که امسال امتحانامون نهایی عه
چند وقت پیش اینجا خیلی شاخصش بالا بود.. وای اره دبیرستانی حواسم نبود، بمیرم
شاخص اش چند بود ؟
آره دبیرستانم البته هنرستان...
خدا نکنه 🥺💚
امروزم باز مارو تعطیل نکرده بودن عصر ولی یه کم پیش خبر دادن ما هم فردا تعطیل ایم
خر ذوق شدم
۲۱۰ اینا.. اره ما ام فردا تعطیل شدیم
آها
عه پس خداروشکر تعطیل شدید
ولی بدی اش اینجاست که کلاس مجازی داریم الان تو شاد
اره.. من مجازی یاد نمیگیرم
منم
عجب قلمی..🛐
ممنونمم
آخریش وقتی بود که کراشم محکم بغلم کرد:)
ولی خاطره ای که حس خییلی خوبی بهم داد ی شبی بود که با دخترداییم رفته بودیم شمال و تا صبح لب ساحل بودیم رفتیم همه جارو گشتیممم اخرشم ساعت نزدیکای ۵ و نیم لب ساحل خوابیدیم رو ی صندلی و فرداش وقتی که رفتیم خونه کلی دعوامون کردن:)★
وای به نظرم قطعا اینکار به اون دعوا ها می ارزیده و خیلی دلم میخواد که تجربش کنمممم به نظر جالب میاددد
ارههه امیدوارم توعم تجربش کنیی★
خیلیییی عالی بود و بنظرم توی نویسندگی مهارت داری باید ادامه بدی حتماا★★★★★
خیلی ممنونمممم :))))))