
داستان های پچگیمان...چرا یکی بود یکی نبود؟ یا چرا آقا کلاغه هیچوقت به خونش نرسید؟
یکی بود ، یکی نبود . همیشه اینجوری شروع می شد . ولی برای شنونده ای که در سن داستان شنیدن بود هیچوقت مشخص نمی شد که چرا باید یکی باشد و یکی نباشد ؟ و این ( یکی ) که بود ؟ کی بود ؟ و آن دیگری که نبود ، چرا نبود ؟ بعد ادامه میداد که : غیر از خدا هیچکس نبود . بیچاره آن کودکی که داشت داستان را می شنید و برای خودش دنیای تصورات و تخیل فراهم میکرد . غیر از خدا هیچکس نبود . یعنی چه ؟ پس داستان عملاً در اینجا شروع نشده تمام می شد . چون غیر از خدا هیچکس نبود . اما، بلافاصله ادامه میدهد که ، یک روباهی بود که خیلی زرنگ بود . یا یک چوپانی بود که توی صحرا گوسفندانش را به چرا برده بود و شخصیت های بیشمار دیگری که خلق می شدند . از همه مهمتر اینکه داستان گویی برای ما نه تنها دنیای ذهنی مان را نمی ساخت ، بلکه آنچنان گیج مان میکرد که در یک حالت خلسه روانی ، از واقعیت دنیای بیرونی خود پرت می شدیم در یک فضای غیر واقعی و آرامشی که خواب ، چشمانمان را فرا میگرفت و دیگر هیچ .
قصه گو هم که می دید شنونده را خواب فرا گرفته ، داستانش را نیمه رها میکرد و می رفت و برای همین هم هست که ما حافظه ذهنی کودکیمان از قصه هایی که شنیده ایم ، پراکنده و نا منظم و تو خالی است. یک داستان تمام شده که نتیجه بخش باشد به یاد نداریم . و چنین است که هنوز هم در مسیر همان تعلیم اشتباه به دنبال خواب کردن نسل بعدی هستیم . قصه نمی گوییم که دنیای ذهنی و فضای خلاقیت آن را بسازیم ، بلکه قصه هایمان برای بیهوش کردن و تعلیق دنیای عینی و ذهنی کودکان و نسل های در حال رشد و بلوغ به کار گرفته میشود .
کودکان دیروز ، که امروز مردان و زنان بزرگ شده هستند ، هنوز نمی دانند که چرا باید یکی باشد و یکی نباشد ؟ چرا باید در دنیایی زندگی کنند که غیر از خدا ، دیگر کسی به حساب نیاید و نباشد . و هر چه هست و بعد از او خلق میشود در محیط ذهنی و خیالی ماست و برای همین است که سرنوشت قصه را از زبان روایی و با ساخت ذهنی نقال و نویسنده خلق می کنیم . نقطه پایان قصه ، هیچوقت رو به پنجره ای باز نمی شود که برایمان پرسش ساز شود . ما از اینکه بپرسیم و کاوشگر باشیم ، در هراسیم . دوست داریم نتایج باب خوش آمدمان پایان بگیرد و همه پلیدی ها و بدیها را بشوئیم و نابود کنیم . و شاید اینکه بازیگران قصه ما به شادی و خوشی به مقصد و نهایت خود برسند ، اما؛ این کلاغ قصه است که همیشه به منزل مقصود نمی رسد و باز از خود نمی پرسیم که چرا کلاغه به خونه اش نرسید ؟
و چرا باید کلاغی که قصه گو است و اخبار دنیای بیرون از عین و ذهن ما را میداند ، راه خانه خود را نیابد ؟ و کلاغ نماد آگاهی است .و این اخبار و آگاهی از هر کجا که باشد ، چه شکر شکن باشد و چه به تلخی ناکامیها ، در دایره خود چیزی است برای رام کردن . قصه ، داستان ( رام خواهی ) ذهن پر آشوب ما را نقل میکند و ما را می خواباند . قصه می تواند ، قصه نباشد و دنیای پر آشوب بیرون را در خلوت ذهن ما به تصویر در آورد و اگر قصه دیگر قصه نباشد پس چه خواهد بود ؟ شاید زبان واقعیت خارج از اندیشه های تلقین شده باشد . از اینرو در این قصه گویی ، میتوان ( کلاغ ) قصه گو را ذات و ما به ازای نماد های بیرونی از درستی راه و رسیدن به مقصد - خانه - دانسته و راهش را نشان داد .
یادم میاید که در ایام کودکی ، رفتن به کتابخانه های کانون پرورش فکری ، چه عالمی داشت .مثل یک رویای زیبا بود . فضایی شاد و وسیع از انواع کتابهای کودکان ، وسایل نقاشی ، کلاسهایی که آموزش هنر و علایق ما را پاسخ میگفت و اینکه عضو شدن در آن برای ما یک ( امتیاز بود . یک افتخار . ) میتوانستیم برای یک هفته چند کتاب را به امانت بگیریم و بعد آن را در هفته بعد با کتابهای دیگر عوض کنیم . و چنین بود که دنیای خواندن و مطالعه و پرورش فکر و ذهن ما ساخته میشد . و وقتی که برای نخستین بار با کتابهای متفاوت و به شدت تاثیر گذار در گونه های داستان زندگی و واقعیتهای اجتماعی آن روبه رو شدیم تازه فهمیدیم که ذات قصه و ماهیت ان در چیست ؟ دنیای خیالی و پر توهمی که قصه های خواب آور برایمان می ساخت در قصه های بهرنگی وجود نداشت . . از ماهی سیاه کوچولو که روایت زندگی اجتماعی و زیست سیاسی دوران خود را با زبان مثال گونه اش در برکه ای کوچک که محیط بر ما بود و نیز تمایز او در فردیت خود با کثرت مشابهی که همه یکرنگ و یک شکل بودند و فقط او بود که در رنگ و اندیشه متفاوت بود .قاب برکه قالب زندگی بسته و محدود جامعه خفقان زده و منفعل شرایط زمان خود را در لحظه وقوع باز نمایی میکرد . باز تابی از آنچه که بر زندگی میرفت تا ماجراها و باورهای فرهنگی و اعتقاداتی که ساخت اجتماعی جامعه ما را شکل می بخشید در متن گویش ها و واگویه های یک ذات واقع گرایانه در یک هلو و هزار هلو ....و عناوین دیگری که میتوانست نسل رو به بالندگی و خواستار راستی را در مسیربلوغ فکری قرار دهد .
الگوهای زیست فرهنگی در حال دگرگونه شدن بود . هنر عوام گرایانه با سلیقه های عوام خواهانه در یک جبهه به دنبال همسو کردن نگرشهای اجتماعی حرکت میکرد و در کمی آنسوتر ، خاکریزهایی وجود داشت که دنیای عریان واقعیتهای زندگی را در سطوحی فراتر از درخشش آرمانی و ایده آل های جذاب ماشینی شدن و جلوه های تکنولوژی که نوسازی و مدرنیته را همراه خود کرده بود در برابر هستی اجتماعی به نمایش می گذاشت و این نمایش بصورت بسیار عمیقی تلخ می نمود . کنشگر عام ، دوست نداشت در دنیایی که قهرمان پرور بود و ذات خود را در درون آن قهرمان خیالی می دید و جستجو میکرد ، به یکباره همه رشته هایش پنبه شود و با شوکی که بر پیکرش می خزید از دنیای پر توهم ساخته شده به واسطه سلطه هنر عوام گرایانه و سطح نگر ، در بستر پر خشونت زندگی ستیزه جوی واقعی خود را تنها و بی یاور ببیند . بنابر این ، دنیای پر تحرک و نابرابر مدرنیزم حاکم و غلبه وحشت افزای چرخهای عظیم صنعت که بسیار خرد کننده و تخریب کننده بود ، برای حفظ و بقای خود نیازمند همراهی و تخدیر دنیای ذهنی انسانهای تحت سلطه بود . از اینرو ، داستان سرایی های دنیای مدرن بیشتر بر محور پیروزی ناباورانه قدرت فردی قهرمانانی است که بر علیه همان تکنولوژی و صنعت و ویژگیهای برتری طلبانه آن بر می خیزد و از آنجائیکه باید جامعه به سوی پنداشت های همذات خواهانه خود با تمامی کاستی ها و تضادهایی که گریبانش را گرفته ، انتقام و پیروزی خود را در بر آوردن قهرمان نمایش و هژومونی هنر می پذیرد و خود را با او یکی می کند . در حالیکه ، هنر و اندیشه خاص در ساختار واقع گرایانه خود ، پرده های خوش بینانه سلطه حاکم بر استثمار را کنار زده و فضای خوفناک و تیره و تار فقر و غنا را در یک صحنه عظیم به تصویر در میاورد . چنین است که ؛ سلطه حاکم تاب نمی آورد و در برابر نوع بیان و اندیشه ایجاد مانع و سدّ میکند . علاوه بر آن ، خوانش و نمایش واقعیت باب خشنودی سطح وسیعی از جامعه را نمی گشاید . میزان و شاخص آگاهی اجتماعی در تار و پود هنر ماشینی شده که به بستر باریک و نازکی از پوسته های حیات در ابعاد اجتماعی می پردازد ، چندان امکان رشد و توسعه نمی یابد و در مسیر انحرافی و به دور از واقعیت های جاری جامعه در تداوم و استمرار اهداف سلطه حرکت میکند .
.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!