
میدونستی این داستان یه جورایی معمایی عه و هنوز داستان به کل گفته نشده؟
چمدون هامون همه روی زمین پخش شده بودن...هرکی رفت سر چمدون خودش تا پارچه و نخ سوزن پیدا کنه...infpبا چهره ای گریون گفت :زود باشید دیگه ...esfp ی پارچه ی سفید(شال سفید)از توی چمدون ش در آورد و داد زد :پارچه جور شد....isfpگفت:اینم از نخ سوزن!....همه رفتن پیش esfjکه ناگهان estpاز پشت اومد با یه بطری کوچک توی دستش :کسی بتادین نمیخواد؟من گفتم:تو برای چی همراه خودت بتادین داری؟! گفت:آخه خیلی جاها با بچه پرو ها درگیر میشم گفتم با خودم بیام تو کشور غریب ز.خ.م هام عفونت نکنه...🤭istj:هیچوقت از حماقت ی آدم اینقدر خوشحال نشده بودم😐
همه دور esfjحلقه زده بودیم intp:دور شو خالی کنید اکسیژن برسه بهش..isfj.enfp.بمونید کمک.intp:روی ز.خ.م بتادین بریز.-باشه! esfj ! بیداری؟esfj:آره خوبم...+isfjگریه نکن! سوزن و نخ کن بدو .....باشه.... intpشروع میکنه به دوختن ز.خ.م esfj:ااخ یکم آروم تر... intp: خوبenfp..حالا دوباره بتادین بریز...اوکی...+ پارچه رو بده من isfj وenfpکمک کن اینو محکم ببندیم ...تموم شدintp ؟esfjخوب میشه؟ ....نه ماهمه ی تلاشمونو کردیم ولی مر.ده...چییییییی....!؟ شوخی کردم! آره حالش خوب میشه ی دو سه هفته ی دیگه کامل خوبه خوبه!😐🙂آخه الان وقت شوخیه!.؟🤨esfjبه سختی گفت:ولی جالب بود خودم ی لحظه باور کردم که مر.دم😂
همه وسایلمون و از روی زمین جمع کردیم و خیلیخیلیامون توی کیف هامون خوراکی داشتیم همه خوراکیان مونو آوردیم و نشستیم یکمی خوردیم...istp:ما بدبخت شدیم!isfp:وای چرا؟ چیزی میدونی که به ما نمیگی؟! istp:نه همه میدونید اما تصمیم گرفتید که نادیده ش بگیرید! مهم ترین موضوع ما الان ی سر پناهه ! میفهمید؟!من گفتم:istpمن نادیده نگرفتم! تو فکر اینم بریم توی جنگل بگردیم تا وسایل و چوب و برگ های محکم درخت و اینجور چیزا پیدا کنیم و ی سر پناهی واسه خودمون بسازیم! intj:واو enfpهم میتونه فکر کنه!😐اونوقت اگه وقتی داشتیم دنبال این جور چیزای مسخره ای که میگفتی میگشتیم ی حیوونی چیزی بهمون حمله کرد چیکار کنیم؟entp:ولی به نظر من...istj وسط حرف entp پرید و گفت میشه این دفعه نظر ندی؟ حس میکنم اینجوری سنگین تری! Entjبه حرفistjیه لایک گنده نشون داد👍🏻....estpگفت اما هر نظری حداقل ارزش شنیدنو داره!isfjبا حرف estpموافقت کرد و entpحرف قبل ش رو ادامه داد...
اگه ما نریم و وسایل مورد نیاز رو برای ساختن ی سر پناه نیاریم اونم از ترس حیوانات اشتباه بزرگی رو مرتکب شدیم! estjکه همواره با نگاهی سرشار از تنفر به entpنگاه میکرد گفت :ببخشید پرفسورررر چرا اونوقت؟ entpانگار کمی بهش بر خورده بود ومیخواست از گفتن ادامه ی حرفش صرف نظر کنه باخودم فکر کردم که اون الان طرف منو گرفت و برای همین ضایع شد پس رفتم سمت entpو گفتم :به این دلیل که اگه اینجا هم بمونیم باز اون حیوونا میان سراغمون! پس بزارید اگه خواستیم بمی.ریم ی دلیل درست و ی هدف داشته باشیم...infj که انگار کل بحث رو از دور آنالیز کرده بود اومد و طرف ما رو گرفت و گفت:حق باenfpعه...entp:من اینجا شلغمم؟!infjی نگاه به entpکرد و گفت:حق با enfpوentpعه... بزارین هدف داشته باشیم!بیاین متحد شیم! زمانی که داشتیم بهesfjکمک میکردیم رو دیدم...دیدم که چطور برای آدمی که هنوز نمیشناختید از حالت دعوا به همدردی و کمک تبدیل شدید...شما هرچی تظاهر کنید که بد هستید باز خوبی درونتون وجود داره حداقل برای خودتون!
Enfjدستش رو آورد جلو و گفت:برای نجات خودمون و دوستامون....همه دستامونو گذاشتیم روی هم و حداقل واسه ی یه نصفه روز باهم متحد شدیم.... entj:خوب همه میدونیم که هدف مون چیه! سرپناه. اما غذا هم مهمه...از اون طرف ی نفر مون زخمی عه و یکی دو نفر باید پیشش باشن...isfp:به نظرم باید چند تا گروه تشکیل بدیم و هرکی بره سر ی کاری! esfp:موافقم! Estj:غذا با من...دیگه کی هست؟enfj منم هستم.entj:منم تو پیدا کردن غذا کمک میکنم istj:خیلی خوب.... من میمونم توی ساحل چوب های تیز و اینجور چیزا پیدا میکنم اگه حیوونی اومد از خودمون دفاع کنیم!.... من گفتم کی میاد بامن بریم دنبال وسایل ساخت سر پناه؟entpوestpباهم گفتن من! با خودم گفتم! الان دوتا زلزله ها جنگل و ویران میکنن😐😂istpگفت منم میام باهاتون ...برای اینکه ببینم چوب ها بدرد میخورن یانه...infp و isfj:ما میمونیم پیشesfj... وisfpگفت منم میمونم اینجا وسایل هارو مرتب میکنم ...با بی میلی البته
esfp:منم پیش istjمیمونم و توی ساحل بهش کمک میکنم....Infjمنم میرم برای پیدا کردن چوب چون فقط پیدا کردن نیست باید اونا رو حمل کنیم تا ساحل تعداد اونجا بیشتر باشه بهتره! intj:خوب چه عالی منم اینجا میشینم منتظر میمونم و از تنهاییم خوشحال میشم....من گفتم : توروخودا! باید کمک کنی...بعدشم به فکتی کهinfj جونم آورد ما برای حمل چوب به مردای قوی ای مثل تو نیاز داریم ....بیا دیگه...intj: سعی نکن با حرفات منو تحت تاثیر قرار بدی enfp !...فهمیدی؟ enfj:بسهintj قرار شد همکاری کنیم...حالا داری با enfp بحث الکی میکنی ...انگار دوس داری که الکی اشک کسیو در بیاری؟intj:دوس ندارم ...ازش لذت میبرم...ولی خیلی خوب...میام ...گفتم آخ جون...میریم ماجراجوییییی🤩
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
از سر بی پارتی اومدم پارتای اول
اقا من واقعا intjاذیتم میکرد یا گریه میکرد یا عصبانی میشدم یه کاری میکردم°-°
😂😂...بچه به این خوبی😔💫
کی intj..؟
اره...
پارت دو کو؟
متاسفانه دستم خورد پاک شد!..چیز خاصی توش اتفاق نمیوفته فقط همدیگه رو پیدا میکنن آخرشم میفهمنesfj زخمیه
حیف شد دوست داشتم بخونمش🥺
بنظرت دوباره بنویسمش؟؟...آخه اولاش از زبون enfp گفته میشه داستان بعد وسطاش از زبون راوی...یکم عجیب میشه🤡🤧
نه عزیزم لازم نیست زحمت بکشی
و واقعا رمانت عالیه
میتون باز رمان جدید بنویسی؟
اره میتونم بنویسم...یه فکرایی دارم درموردش
اها اوکیه
موفق باشی
خیلی باحال بود
داستانت واقعا قشنگ بود و منتظر پارت هی بعد هستم.
ولی خوب من به عنوان یه 𝐈𝐍𝐓𝐉 اگه اونجا بودم تا همه داشتن بحث میکردن میرفتم یکم خوراکی برا خودم جمع میکردم و تا وقتی بحث تموم شه یه خونه ی درختی واسه خودم ساخته بودم 🤣🤣🤣🤣🤣
آفرین 👏👏👏👏
معلومه خیلی زحمت کشیدی❤️
میدونم نویسندگی خیلی زحمت داره🌷🌷
مرسی💜🤩
من نفهمیدم intp قرار شد چیکار کنه؟
توی پارت بعد معلوم میشه...
اها اوکی منتظرم