🎀🎁🎀🎁🎀🎁🎈🎈🎈🎈🎈
روزی روزگاری در دریاها پادشاهی زندگی میکرد که سالها بود صاحب فرزندی نمیشد بعد از مدتی صاحب دو دختر زیبا شد که زیبایی آنها غیر قابل توصیف بود.
اسم اونهارو:امیلی و سوزان گذاشت. یک روز که پادشاه گرلاند(پادشاه خشکی)داشت کنار ساحل قدم میز که یک دم شبیه دم ماهی بود دید اما اون دم خیلی بزرگ بود و پادشاه خیال کرد که یک پری دریایی دیده.پادشاه دریاها که اسمش لوکن بود به تمام مردمش گفته بود از آب بیرون نروند چون خشک میشدند و میمردند
بعد پادشاه گرلاند فهمید موجوداتی هم به جز انسانها وجود دارند پادشاه گرلاند هم مثل پادشاه دریاها هیچ فرزندی نداشت. او باخودش گفت من نمی خوام هیچ موجودی به جز انسان ها وجود داشته باشه تصمیم گرفت به مردم دریا حمله کنه و اونهارو از بین ببره
پادشاه خشکی به دریا حمله میکنی.تمام سرباز ها نیزهها و تیرهارو درون آب پرتابمیکنن پادشاه دریاها میترسه از آب بیرون میاد و دستاش رو بالا میگیره میگه:خواهش میکنم بهشون بگو شلیک نکنن تمام مردم من دارن از بین میرن هر کاری بگی انجام میدم تا دیگه به حمله نکنی😟.
پادشاه خشکی فکر میکنه و میگه: من میخوام که شما موجودات بی گانه دیده نشید و تو دنیا نباشید. پادشاه خشکی دو باره فکر کرد گفت:تو چند فرزند داری.؟ پادشاه دریاها گفت: من ۲ دختر دارم پسری ندارم. پادشاه خشکی گفت: راهی هست که یک پری دریایی مثل تو بتونه پا داشته باشه؟.
پادشاه دریا گفت: آره یک گردنبندی هست که اگر به گردن یک پری دریایی بندازی اون دمش رو از دست میده پا درمیاره و تبدیل به انسان میشه♡♡♡♡♡♡♡خب این پارت داستان هم تموم شد منتظر پارت بعدی باشید😍😍
نظرات بازدیدکنندگان (1)