این خاطرات سم هم کامنتای کاربرای کیوت هستن 💚😂 بریم سمی تر شیم...
5 اسلاید
نتیجه
مجموع امتیاز شما
امتیاز
تعداد پاسخ صحیح
تعداد پاسخ غلط
درصد صحیح
شما به درصد سوالات پاسخ درست دادید
این خاطرات سم هم کامنتای کاربرای کیوت هستن 💚😂 بریم سمی تر شیم...
محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.
هعی یبارم امتحان داشتیم معلم زنگ تفریح برگه هارو جا گذاشت و من جوابو واسه بچها نوشتم ولی معلم اخر فهمید--
ی بار تو نمازخونه ورزش داشتیم تموم شد یهو دوستم گفت کفشاتو له کردن بقیه ک میخواستن برن بیرون منم فشاری شدم ی کفشی رو له کردم بعد معلم ورزشمون اومد گفت چیکار میکنی؟😐گفتم هیچی گفت کفش منه😐💔منم گفتم ببخشید و فرار کردم بعد اومد زنگ بعدی سر کلاس بهم گفت بیام بیرون دعوام کرد:/
اصلا یه حس بدی داشت😂🤣
خیل بد بود🥲
ادامش: رفتم تو کلاس، بعد یه دوستی داشتم اسمش ترگل بود، همیشه کنار هم میشستیم. بعد همیشه برعکس اسمامونو میگفتیم من به اون میگفتم لگرت، اونم به من میگفت ناراهب😂 هیچی دیگه، بعد نشستیم کنار هم ترگل کفت ناراهب روزنامه اوردی؟ منم گفتم آره، بعدش گفت بیا باهاش چشم تو چشم شیم. آخه کاغذه لوله ای بود. منم گفتم باشه، همچین اومدیم چشم تو چشم شیم، یهو من بالا آوردم... بعدش گریه و آبدماغ و همچی ریخته بود رو مانتو شلوار تمیزم که مامانم روز قبلش شسته بود... بعد منم نمیخواستم برم خونه،
مال منم بذار
یروز باید روزنامه دیواری درست میکردیم، بعدش که گروهامونو تشکیل دادیم و وسایلو خریدیم چشم انتظار روز درست کردن روزنامه دیواری بودیم، بالاخره شد شبی که فرداش باید روزنامه درست میکردیم. منم شب خونه ی مامان بزرگم بودم، ۹ سالم بود، بعدش اونجا بنا به دلایل خصوصی جیغ زدم😂، بعدش رفتم خونه، احساس میکردم گلوم درد گرفته، صدامم گرفته بود، هیچی دیگه، فردا که شد رفتم مدرسه، تو راه احساس دل درد میکردم ولی هیچی نگفتم، رسیدم مدرسه، احساس میکردم پله ها خیلی بزرگ شدن😂 بعدش به سختی رفتم بال
من بیشتر از مدرسه خاطرات کفری شدنم رو دارم تا خاطرات سم
اس ۳۳۳۳۳۳۳۳
با یکی تو مدرسه دعوام شد در حد کتک کاری
نصف مدرسه اکیپ من بودن نصف مدرسه اکیپ اونا
کل مدرسه جمع شده بودن ی گوشه قشنگ شبیه فیلما جنگی شده بود،بعد پائیز بود چند نفر از اکیپ من میرفتن بالای درخت آب یخ میریختن رو اکیپ اونا
ما اونارو میزدیم اونا مارو فقط ۵ نفر از خرخونا نشسته بودن ی گوشه،هیچی دیگه ناظم میگفت تا وقتی این نیومده بود تو مدرسه من(اشاره به خودم)همچین اتفاقی نیوفتاده بود
باید ازش فیلم درست کنن 😂😂
پارسال دیدین ک گفتن حتما باید روزای اخرو بریم مدرسه...
روزای اخر مام رفتیم ول معلمم گفت کیف میف و وسیله اینا نیاریم..
خلاصه ما اون روز نشسته بودیم...همه خوابشون میومد معلمم هم گف میتونیم بخوابیم بغل دستی من برعکس من که تو پرم لاغره و پشتیای من یکی کمی لاغر و یکی تپلههه..بعد من روی نشیمنگاه نیمکت دراز کشیدم الناز ک بغل دستیم بود هم روی میز خوابید بعد همش این پشتیه که تپل بود پاشو میزد به صورتم دختره ی بی اددددب خلاصه هیچی دیگه...چون خعلی مظلومم فقط تونستم موهاشو بکشم و گا*زش بگیرم😔😂
الهی چقدر مظلوم 😂👈🏻👉🏻
من یه خاطره خیلی خفن داشتن یادم نیییییی ای خداااااااااا ، زیر یه پستی گفته بودم یادم نیست پسته چی بودددد