
ناظر محترم میشه لطفا منتشر کنی؟ من بارها این پارت رو گزاشتم اشکالاتش هم برطرف کردم و باز هم رد میکنین؟چرا واقعا؟
(بین بگو مگو دریکو هری لنا و جینی و اون بچه سال اولیه باهم چشماشونو باز کردن پای لنا هم خوب شده بود) دریکو:بهوش اومد بهوش اومد😃 پامفری:هر سه تاشون باهم...خیلی عالیه...(هر سه تا رو چک کرد) پامفری:لنا برات ی معجون میارم بعد از اینکه خوردیش سعی کن راه بری و ببینی پات چطوره(پامفری رفت و با سه تا جام معجون اومد که بوی لیمو ترش و دارچین میدادن و مثل ژله اب شده بودن به همشون داد )جینی:این خیلی بد مزس...هری:جینی..بهتری؟(جینی خجالت کشید)جینی:خوبم.....تو چی؟هری:...منم..خوبم لنا:وای خدا الان بالا میارم... دریکو:چی جدی؟ لنا:نه...منظورم اینه که خیلی بدمزه بود دریکو:خب..باشه بیا کمکت کنم بلند شی لنا:ولی من هنوز ازت دلخورم ازم عذر خواهی نکردی..دریکو:من باید عذر خواهی کنم یا تو؟لنا:...جفتمون دریکو:تا ازم عذر خواهی نکنی منم نمیکنم لنا: منم تا ازم عذر خواهی نکنی نمیکنم دریکو:عه؟باشه پس منم باهات حرف نمیزنم لنا:خو حرف نزن...حالا برو(دریکو رفت بیرون لنا با کمک خانوم پامفری تونست راه بره اما یکم سختش بود همه از درمانگاه مرخص شدن لنا داشت با کمک هرماینی میرفت کلاس معجون سازی که پانسی و چند تا از دوستاش جلوشون سبز شدن)پانسی: هی بچه ها نگاش کنید چه طوری راه میره😂هرماینی:برو کنار پانسی پانسی:اگه نرم؟( هرماینی لنا رو ول کرد و چوب دستیشو در اورد پانسی هم از این موقعیت سؤ استفاده کرد و لنا رو هل داد با دوستاش میخندیدن که یهو دریکو اومد و ی مشت خوشگل کوبوند تو دهن پانسی)دریکو:ی بار دیگه اطراف لنا ببیمنت خودتو باید توی تابوت ببینی (همه رفتن سر کلاس پرفسور با ابهت وارد شد داداشم اسنیپ😂 خداییش خیلی دوسش دارم)اسنیپ:کتابا رو باز کنید صفحه ۲۵۶ امروز قراره طرز تهیه معجونِ...(هری و رون و هرماینی رو در حال صحبت دید)اسنیپ:سر کلاس من کسی نباید صحبت کنه اونم زمانی که من دارم صحبت میکنم فک میکنم این براتون مفهوم داشته باشه اقای پاتر
اسنیپ:15امتیاز از گریفیندور کم میشه (گریفیندوری ها زد حال خوردن کلاس تموم شد دریکو و دوستاش داشتن میرفتن که لنا رفت پیششون هرماینی هم دست لنا رو گرفته بود و کمکش میکرد)لنا:هرماینی میشه لطفا چند دقیقه تنهام بزاری؟ هرماینی:....باشه ولی کارت تموم شد صدام کن لنا:باشه...دریکو...میشه صحبت کنیم؟ دریکو:...(ب اطرافش مینگرد)گویل کراب..زودباشید برید(تهنا شدن)بگو لنا:خب...ممنون بابت اون مشتی که زدی تو صورت پانسی...دریکو:خب...خواهش میکنم خودمم خیلی خوشم اومد😂قشنگ زدم نه؟😏 لنا:خب حالا....راستش..میگم..میشه..منو..امم..خب ببخشی؟ میخوام مثل قبل دوست باشیم...لطفا.. دریکو:...چون...دوسِت دارم..باشه لنا:دیگه قهر نیستی؟ دریکو:امم نه لنا:.. خب من باید برم.. هرماینی!😊(هرماینی وارد میشود) دریکو:نمیخواد با هرماینی بری...خودم میبرمت (دست لنا را گرفته و ان را کمک میکند که عین ادم راه برود)هرماینی:لنا...تو مطمئنی میخوای با اون بری؟ لنا:اوهوم...هرماینی:باشه...(هرماینی رفت دریکو و لنا هم خوش بش کنان رفتن سالن اجتماعات)لنا:سال بعد میبرنمون هاگزمید...توام میای؟ دریکو:معلومه که میام..میای با هم بریم؟ لنا:معلومه که میام دریکو:عالیه...پات بهتره؟ لنا: اره ولی ی خورده درد داره بخاطر همین نمیتونم درست راه برم دریکو:امیدوارم زودتر خوب شی...
لنا:ممنون...امشب باید برگردیم...میخوای با هم ی جا بشینیم؟ دریکو:حتما..(عصر بود همه داشتن چمدوناشونو میبستن لنا هم بسته بود اما نمیتونست خودش اونو حابه جا کنه )لنا:فلورا اون وردی که چمدونتو باهاش جابه جا کردی چیه؟ فلورا:تو مثلا فیلسوف مایی ها چرا از من میپرسی لنا:بعد اون ی هفته بیهوشی ی سری چیزا از یادم رفته...اینم جزوشونه ملودی:این مالفویه هست چرا به اون نمیگی؟😌 فلورا:راست میگه برو بهش بگو ببین چی میگه مطمئنم به تو نه نمیگه 😁 لنا:...نمیگه چرا از ورد استفاده نمیکنی؟ فلورا:بگو ...بگو...ملودی:بگو اخه وردم کار نمیکنه هرچی میگم اثر نداره...بگو مثلا تمرکز ندارم...لنا:اوکیه ولی خجالت میکشم فلورا:تو مطمئنی خود لنایی؟😂لنا:اره😐ملودی:یا میری یا همین چوب دستیو..لنا:خب رفتم(لنا رفت پایین و دریکو و دید)لنا:دریکو...من تمرکز ندارم...وردم کار نمیکنه میشه...چمدونمو بیاری؟دریکو:... باشه...کراب گویل زودباشین لنا:نه نه...میشه خودت بیای؟لطفا؟ دریکو:...اووف باشه..(دریکو رفت و چمدون لنارو اورد لنا هم در...عروسی گرفتن)لنا:ممنونم دریکو:کمرم شکست با ی ممنونم تموم شد؟ (لنا اروم رفت جلو گونش رو بوسید دریکو شد لبو ی لبخند زد و رفت لنا هم همینطور نارین یهو اومد و نشست رو کله لنا و تو دستش نامه انداخت) فلورا:نامه کیه نکنه لوسیوسه میخواد خواستگاری کنه برا پسرش 😂😂😂 لنا:زهرمار از طرف مامانمه ملودی:شاید ب مامانت گفته بگه😂 لنا:تا آواداکداوراتون نکردم بشینید سر جاتون فلورا:چشم خانوم مالفوی 😂
(لنا نامه رو باز کرد)لیلی:دختر عزیزم حال مادربزرگتون زیاد خوب نیست منو پدرتون چند روزی میریم تا پیششون باشیم تو هری هم میرید خونه خاله پتونیا امیدوارم بهتون خوشبگزره مواظب خودتون باشید دوستون دارم (لنا نامه رو خوند و با عجله رفت حنار تابلو گریفیندور که پرسی رو دید داشت میومد)پرسی:خانوم پاتر شما اینجا چیکار میکنید اینجا سالن اجتماعات گریفیندوره لنا:پرسی با هری کار دارم میشه بهش بگی بیاد؟ پرسی:باشه همینجا بخون (پرسی رفت داخل و چند دقیقه بعد هری اومد)هری:سلام لنا حالت چطوره لنا:خوبم...هری مامان بهت نامه ای داده؟ هری:نه چطور؟ لنا:بیا نامه رو بخون(نامه رو داد و هری خوند)هری:وای خدای من باورم نمیشه.. من نمیتونم دادلی رو تحمل کنم لنا: منم مث تو راستی...هری تو چرا راجب سنگ جادو و تالار اسرار به بابا مامان چیزی نگفتی؟هری:...پرفسور دامبلدور ازم خواست...لنا:... عجیبه هری: دامبلدور همه چیزش عجیبه..لنا:خب...تو قطار میبینمت هری:باشه (لنا و دریکو و گویل و کراب و فلور و ملودی دوستای لنا تو ی کوپه نشسته بودن)لنا:خوابم میاد...فلورا:سرتو بزار رو شونه دریکو بخواب (لنا ی نیشگون از فلورا گرفت فلورا و ملودی میخواستن اذیت کنن)دریکو:خب..اره سرتو بزار رو شونم..(لنا با خجالت سرشو گزاشت رو شونه دریکو خوابش برد دوزتان اینجا من ی توضیح کوچولو از بچه گیشون بدم اون موقع که ولدمورت رفت خونه پاتر ها جیمز خونه نبود ولدمورت بخاطر پیمان ناگسستنی که با اسنیپ بسته بود لیلی رو نکشت و اون طلسم وقتی کمونه کرد فقط بخشیش تو بدن لنا رفت بخاطر همین لنا فقط میتونست ذهن ولدمورت و ببینه اما هری مثل فیلم همه چیزشو میدید اینجا هم لنا ذهن ولدمورت و دید که مثل ی نوزاد وحشتناک بود و مرگخوار ها هم دورش یهو از شدت ترس جیغ کشید ) دریکو:لنا..لنا.. بیدارشو خوبی؟ کابوس دیدی؟ فلورا و ملودی:چیشده لنا؟ برم پرفسور رو صدا کنم؟ لنا:(نفس نفس) من دیدمش...دیدمش..(فلورا رفت و با اسنیپ اومدن)اسنیپ:خانوم پاتر.... دلیل جیغتون چی بود لنا:من دیدمش...ولدمورت و ...دیدم اسنیپ:نه نه تو فقط کابوس دیدی(لنا زد زیر گریه اسنیپ ی معجون ارام بخش بهش داد )لنا:اما من دیدمش خیلی وحشتناک بود...😭دریکو:لنا....اروم باش (بغلش کرد)ملودی:لنا میشه بگی دقیق چی دیدی؟ لنا:ولدمورت بود...خیلی ضعیف و کوچولو....کلی ادم با ماسک دورش بودن...ی چیزی درباره ی قربانی میگفت...اسنیپ:خانم پاتر بهتره درباره این موضوع با کسی صحبت نکنی....اون معجون و هم تا اخرش بخور
(لنا معجون و خورد و کم کم تو بغل دریکو خوابش برد که با صدای دریکو از خواب بیدار شد)دریکو:لنا پاشو رسیدیم...هری منتظرته (لنا پاشد وسایلشو برداشت و رقتن بیرون)دریکو:لنا...دلم برات تنگ میشه لنا:من خیلی بیشتر دلم تنگ میشه دریکو:اگه بخوای...میتونیم دوباره همو ببینیم...البته اگه بخوای لنا:معلومه که میخوام...دریکو...دریکو:بله؟(لنا بغلش کرد)لنا:.. خدافظ...دریکو:...خدافظ لنا(لنا و دریکو رفتن پیش خانواده هاشون اونا کلا کریسمسشون ۲ ماه تعطیلیه دو هفته گزشته بود لنا و هری تو خونه دورسلی ها بودن و توی اتاق داشتن مقاله هاشونو مینوشتن هدویگ برای هری ۵ تا نامه آورد نارین هم تو قفسش بود)هری:لنا بیا دوتاش برا توعه لنا:از طرف کیه؟ هری: ملودی و دریکو لنا:اها بده(نامه هارو گرفت و اول ماله دریکو رو باز کرد)✉️:سلام لنا امیدوارم که حالت خوب باشه خیلی دلم برات تنگ شده و میخوام ببینمت ساعت 12 شب کنار دریاچه لوتوس میبینمت(اسمش کلا من دراوردیع😂..لنا خیلی ذوق کرد اما ب روش نیاورد)لنا:هری من امشب میخوام برم ب دیدن دریکو...ب پشتیبانیت نیاز دارم هری:عوضش چی بهم میدی؟ لنا:کتک هری:پس منم ب دورسلی ها لوت میدم همینطور ب مامان بابا لنا:خیلی خب...اگه بریم هاگزمید برات از مغازه دوک های عسلی آب نبات میگیرم هری:قول؟لنا:اره قول هری:باشه...(لنا نامه ملودی رو باز کرد)✉️:سلام لنای عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده من خیلی شدید مریض شدم بخاطر همین کادوی کریسمست رو به هدویگ دادم تا برات بیاره کریسمس مبارک لنا: هدویگ هدیه کریسمسمو چیکار کردی؟(هدویگ هو هو کرد و نشست رو دست هری که یهو صدای عمو ورنون بلند شد)ورنون:لنااا هرییی لنا:زودباش بریم تا نیومده وسایلمونو ببینه (جفتشون رفتن پایین)لنا و هری:بله ورنون:مگه من نگفتم جغدتون نباید از اینجا خارج بشه پس این بسته لعنتی چیه😡😡لنا:اون جغد ما نبود بعدشم دوستای ما که نمیدونن شما رفت و امد جغد هارو ممنوع کردین هری:اون ی بسته شخصیه پسش بدین (ورنون داشت بسته رو مینداخت تو اتیش که لنا و هری چوبدستی هاشونو دراوردن)لنا:عمو ورنون اون بسته رو پس بده(ورنون که داشت منفجر میشد از عصبانیت بسته رو داد)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام دوستان شرمنده ی چند ماهیه که نبودم اما دوباره شروع میکنم به نوشتن فقط حمایتم کنید عشقا❤️❤️❤️❤️
یسسس بلخره! 🥲
حتما حمایت میکنیم وقتی زود زود بزاررر!:) 🥂🖤
هی ;𝔊𝔦𝔯𝔩
تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
مرسی عزیزکم❤️🔥🌱❤️🍭🍭🍭
تورو قرآن پارت بده این بهترین رمان عمرمه
پااااااااااااااارت بده
بخاطر من زود بزار توروخدااااا
چشم عزیزم
پارت بعدو کی میزاری؟؟؟؟
عالیییی