هر تست یک داستان یک صفحه ای
هوکاتو افق رو نشون داد و گفت :(دلت نمیخواد اونقدر آزاد باشی که بتونی با چشمای خودت ببینیش؟)گفتم:(این همیشه یک خواسته میمونه چون مطمئنم آزادی وجود نداره)گفت:(پس اگه بتونم همرو آزاد کنم قول میدی باهم بیای تا ببینیش؟)... گفتم(اگه اونقدر احمقی که میخوای این کارو کنی فکر کنم نیازی به قول من نداری)بهم دست دادیم و خندیدیم. اون بهترین دوستم بود و این آخرین خاطره ای که ازش داشتم بود .
((اگه میخوای همیشه بازنده باشی میتونی تسلیم بشی!)) گفتم ((ولی بعضی ها هم هستند که از رو شجاعت تسلیم میشن. کسی که تسلیم میشه حتما جرئت اینو داره که بگه *من از تو ضعیف ترم*))واقعا گفتن این جمله خیلی شجاعت میخواد . مخصوصا اگه با لبخند بگی *من و شکست دادی، بهت تبریک میگم* رفتم نوک کوه و داد زدم((من میخوام شجاع باشم، برام مهم نیست شکست بخورم، من میخوام همیشه بخندم! درسته، همیشه!
(( من خدای نفرتم)) و اونموقع تونستم قدرتم و آزاد کنم. احساساتی که همیشه درون خودم جمع میکردم ، و بقیه فکر میکردن بی احساسم. من در آخر غرق شدم، در احساساتم غرق شدم. و الان کسی نمیتونه نجاتم بده. من تنهام و این تنها چیزی بود که میخواستم، پس دیگه دلیلی ندارم که زنده بمونم. من خودمو نابود میکنم تا نتونم به جهنمی به اسم*زندگی*برگردم.من یه پرنده ی آزاد شدم، پس حالا کسی جلومو نگیره،بزارید از پرواز کردن و آزاد شدنم لذت ببرم.
من خدا هستم. خدایی که قدرت شجاعت داره.من نفرتم.من احساساتم.من همه ی غم ها و شادی ها هستم. من یک انسانم. چیزی که باید باشم. از خودم متنفرم. اگه بمیرم چی میشه؟ میرم جهنم؟ یا آرزوم رو پس میگیرم؟ من میخوام خدا بهم جواب بده! خدایی که من بهش باور دارم باید الان کنارم باشه، ولی نیست!
اسلاید سه ارن بود درسته؟
میخواستم از چیزایی یزارم که از انیمه یاد گرفتم اتفاقی شبیهش شد
قشنگ بود