شرمنده بابت تأخیر 😅🥝
*بعد از توضیح دادن دلیل توسط لوکا* من🐈⬛:«یعنی چی یعنی تو فقط میخواستی..... استغفرالله😐🤦🏻♀️..عجب گیری افتادیما🤦🏻♀️...اون اگه بفهمه من *میخواست بگه اگه بفهمه من پسر دشمنشم* آم هیچی😅..فقط اینکه لیدی باگ نباید » از زبان کیمیا☠️:. یهو سر و کله لیدی پیدا میشه که میگه🐞:«من نباید چی🤨؟..من نباید چیزی بفهمم؟,» کُت🐈⬛:«سلام😁...»
لیدی🐞:«سلام...........من چی رو نباید؟ نباید چیزی رو بفهمم🪴؟» لوکا🎸:«خب ما میخواستیم بهت بگ......» لیدی حرف لوکا رو قطع میکنه🐞:«عه لوکا تو هم اینجایی😃؟؟ ندیدمت😅» لوکا 🎸:«ما..یهجورایی کت....» کت🐈⬛:«من دیگه تو رو دوست ندارم» یهو لیدی چشماش گشاد شد و گفت🐞:«چی؟» از زبان کت🐈⬛:برام سخت بود که بهش بگم ولی.....🐈⬛:«همین که گفتم، دختری رو پیدا کردم که خیلی بهتر از تو ه، با من بهتر از تو رفتار میکنه،،» لیدی🐞:«ولی من که عذرخواهی کردم🥺🤧» من🐈⬛:«"ببخشید" فقط یه کلمه ست نه یه پاک کن..» لیدی🐞:«تو..تو عوض شدی🥺😧🕳️»......
من🐈⬛:«آره عوض شدم...من عاقل تر شدم فهمیدم نباید ب....💧 با دختری که بعد از کلللللی محبت چشاشو باز کرد، باشم» هر کلمه رو که میگفتم، انگار بهم یه کتاکلیزم میزدن و بخشی از منو نابود میکردن ولی خب چه میشه کرد، اون چه دیر چه زود از من متنفر میشد....من نمیتونم امنیت پاریس رو به خاطر احساسات خودم به خطر بندازم، اگه بخوام اون نفهمه من پسر دشمنشم، هرگز نباید هویت مونارک افشا بشه چون بعدش باید هویت های خودمون رو هم بگیم و......بهترین کار همینه که اون رو از همین الان، از خودم برونم آره
از زبان لیدی🐞: بغضم گرفته بود...سریع بدون هیچ کلامی، از اونجا دور شدم..نمیفهمیدم دارم کجا میرم فقط میخواستم برم که یهو رسیدم به
خونه مون...خندم گرفت*#, لابد چون همش بعد از حالت تبدیل و شکست دادن آکوماتیز، به خونه برمیگردم، ناخودآگاهم منو آورد خونه البته جای بدی هم نیاوردها...رفتم تو اتاقم، اول از همه عکس های کت نوار رو از توی گوشیم پاک کردم و از روی دیوار هاهم، هررررچیزی که مربوط به کت نوار بود رو کندم از عکس هاش گرفته تا اون گل های که بهم داده بود و طی گزر زمان، خشک شدن.، اون گل ها رو، طوری روی دیوار چسبونده بودم که انگار با اونا، عکسا رو به دیوار چسبوندم، وقتی گل قرمز رو کندم، چند تا از گلبرگاش جدا شدن و ریختن روی تختم.
نتیجه 1
این گل ،اولین گلی بود که کت بهم داده بود، یادش بخیر ،،،،،،، اونقدر حواسم پرت گل ها بود که نفهمیدم XXXXXXX داره صندلیمو پاره میکنه😨😱😱😱... نکن گربه حسابی (راستی بچه ها واسه این گربه ه پیشنهاد اسم میدین😁؟) اون،،،،یا خدا چقدر ناخوناش بلنده😱..... رفتم با ناخن گیر ناخوناشو گرفتم تا بعداً به راه حلی پیدا کنم، حواسم با انجام دادن کارهای گربه، خیلی پرت شده بود، ولی هنوز یکی دو قطره اشکو میریختم یه کاغذ برداشتم و توش نوشتم:"فردا از آدرین واسه مشکل گربم، سوال کنم" و اونو گذاشتم توی کیفم🎒 خلاصه اون شب خوابیدم ولی با هزار فکر که توی سرم میچرخیدن (مثلا: دختر مورد علاقه کت نوار، چی داره که من ندارم؟ یعنی وقتی من کت نوار رو رد میکردم، همین حسی که من الآن دارم بهش دست میداد و همین سوال ها رو از خودش میپرسید؟؟) *فردا* خواب بودم که یهو با دوتا صدا از خواب بیدار شدم "میوووووو" و "دیلینگ" (🛸😑) یه ۱۰ . ۱۵ ثانیه ای طول کشید تا بفهمم صدای چین (خب خواب بودم دیگه😑..) فهمیدم صدای آلارم گوشیمه که میگه:«بیدار شوووووووووووووووووو کش.تی منو بیدار شو من یخورده استراحت کنم هی دارم زنگ میزنم بیدار شووووووووؤوووووووو» و صدای گربه م ه که میگه:«بیدار شو صبحونم دیر شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه تو مکه قرار نبود تا وقتی خوب بشم، مواظبم باشیییییییییی؟....پاشو صبحونمو بدهه» دیگه واقعا ،بیدار شدم، اول آلارممو خاموش کردم بعد صبحونه XXXXX رو گذاشتم جلوش....ساعت و نگاه کردم و..........یا ابولفضل مدرسم دیر شدههههه😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱 فوری یه چند لقمه ای خوردم و سریع رفتم مدرسه *سر کلاس موقع درس* خانوم مندلیف👩🏻🔬:«خب بچه صفحه ۶۳ رو باز کنید.» من رفتم توی کیفم تا کتابمو بیارم بیرون. (واقعا نرفت توی کیفا فقط دستشو کرد اون تو)..یهو چشمم افتاد به اون یادداشت...خب خداروشکر گذاشتمش توی کیفم وگرنه یادم میرفت😅😅..... *زیییییییییییییییییینگ زنگ تفریح🥳📢* رفتم پیش آدرین که داشت یا نینو حرف میزد، قیافه آدرین ناراحت میومد و نینو هم....انکاری داشت دلداریش میداد? رفتم نزدیک تر تا بشنوم چی میگن نینو🎧:«واییی..تو سنت واسه تحمل این همه غم خیلی کمه رفیق..بفهمی پدرت یه تبکاره بزرگه، مجبور باشی برخلاف خواستت، با دختری که د.و.س.ت.ش داری ک.ا.ت کنی، *آروم کوبید روی شونه آدرین* خیلی تحملت بالاس پسر » آدرین💚:«نینو به نظرت الآن من چیکار کنم؟» نینو ساکت مونده بود. من رفتم نزدیک و بهشون سلام کردم و بعد گفتم💖:«اممم آدرین، من یه گربه ای دارم کههه..خیلی ناخوناشو بلنده وََََ هروقت میخوام ناخوناشو کوتاه کنم، هم وول میخوره و هم نمیتونم راحت اون گوشت صورتی رو پیدا کنم تا فشارش بدم میشه لطفا....» آدرین💚:«اوه مرینت تو یه گربه داری😃؟» من💖:«بله موقتا دارمش میشه لطفا» آدرین💚:«میشه من امروز بیام خونه تون و بعد دربارش حرف بزنیم،؟ تا نبینمش نمیتونم بگم چیکارش کنین😁»...به نظرم منطقی بود، اون اول باید XXXXX رو ببینه گفتم باشه و........تمام،،رفتم پیش آلیا (خلاصه میکنم حوصلتون سر نره) بعد از مدرسه، آدرین بادیگاردشو راضی کرد (البته با کمک من🍓) که بیان خونه ما.. منم سوار ماشین آدرین اینا شدمو اومدیم خونه ما، *توی اتاق من* آدرین 💚:«خب تو چون گربت سیاهه، اون گوشت صورتی رو نمیتونی پیدا کنی، اون گوش هم، همرنگ بدنه و سیاهه..اگه میخوای دیگه کمتر مجبور باشی کوتاهشون کنی، براش یه چند تا اسکرو بخر، اینجوری کمار سراغ مبل ها و تخت ها هم میره...» من💖:«خب اگه این کارو بکنم دیگه ناخوناشو بلند نمیشن؟» آذرین💚:«اون موجود زندس، ناخوناشو بلند میشه دیگه😁..اگه اسکرو بگیری و اون، به اون ناخون بکشه، ناخوناشو هم به طور خودکار مرتب میشن ولی خودتم یه هفته یک بار، نگاهشون کنی بد نیست» (+خلاصه آذزین همینجوری توضیح میداد و... رفت..ازش تشکر کردم و تا دم در بدرقش کردم)...وقتی برگشتم توی اتاق، تاااازه یادم اومد ازش نپرسیدم چرا امروز ناراحت بود🤦🏻♀️...ااااااااههههههههه از زبان آدرین💚:وقتی رسیدم خونه، انتظار داشتم الان پلگ بدره و بره توی کمد پنیراش ولی حتی صداشم نمیومد،، چندبار صداش کردم ولی جواب نمیداد...از پلگ بعید بود🤔💗.....دست راستم و کردم توی جیبم، همون جیبی که پلگ توش قایم شده بود، دست کردم و دیدم پلگ نیست😱...دقت کردم دیدم انگشترمم نیست😱.......باخدا یعنی خونه مرینت جا موندن؟ اگه اونجان یه وقت پلگ دسته گلی به آب نده😱😭!! رفتم از بادیگاردم خواستم که منو ببره دوباره خونه مرینت اینا ولی گفت من یه بار رفتم و دوباره نمیتونم برم...ای ت..............##:+_+-__:ف به این شانس (ناظر جان این فقط یه کلمه از سر عصبانیته رد نکن🥺) از زبان مرینت💖: داشتم از توی اینترنت، اسکرو های مختلفو میدیدم تا یکی انتخاب کنم و سفارش بدم که... XXXXXX اومد و نشست روی میبورد، یه چیز سیاهی هم توی دهنش بود که به سمت من گرفته بود، یاد اون صحبت آذرین افتادم که گربه ها، میرم واسه خودشون شکار میکنن و بعد شکار رو به عنوان هدیه میارن میدم به صاحبشون و این به نظر اونا یه هدیه ی ارزش منده......اون اسباب بازی رو ازش گرفتم و به عنوان تشکر، چندتا نوازشش کردم.بعد داشتم شمارشو نگاه میکردم ک...........این چقدر شبیه کوامی کت نواره😨...من عروسک این شکلی براش نگرفته بودم، همچین حیوونیم وجود نداره که بخواد شکارش کنه، اون پلگو از کجا گیرش آورده🤐🤐🤐؟ خب دیگه تمام شد🥳🥳 چالش۱: به نظرتون اسم اون گربه رو چی بذارم😁؟ چالش²: چطوری با داستانم آشنا شدی 🛸💚؟ ناظر جان میشه رد نکنی چیز بدی نداره 🥺💖
نتیجه 2
این گل ،اولین گلی بود که کت بهم داده بود، یادش بخیر ،،،،،،، اونقدر حواسم پرت گل ها بود که نفهمیدم XXXXXXX داره صندلیمو پاره میکنه😨😱😱😱... نکن گربه حسابی (راستی بچه ها واسه این گربه ه پیشنهاد اسم میدین😁؟) اون،،،،یا خدا چقدر ناخوناش بلنده😱..... رفتم با ناخن گیر ناخوناشو گرفتم تا بعداً به راه حلی پیدا کنم، حواسم با انجام دادن کارهای گربه، خیلی پرت شده بود، ولی هنوز یکی دو قطره اشکو میریختم یه کاغذ برداشتم و توش نوشتم:"فردا از آدرین واسه مشکل گربم، سوال کنم" و اونو گذاشتم توی کیفم🎒 خلاصه اون شب خوابیدم ولی با هزار فکر که توی سرم میچرخیدن (مثلا: دختر مورد علاقه کت نوار، چی داره که من ندارم؟ یعنی وقتی من کت نوار رو رد میکردم، همین حسی که من الآن دارم بهش دست میداد و همین سوال ها رو از خودش میپرسید؟؟) *فردا* خواب بودم که یهو با دوتا صدا از خواب بیدار شدم "میوووووو" و "دیلینگ" (🛸😑) یه ۱۰ . ۱۵ ثانیه ای طول کشید تا بفهمم صدای چین (خب خواب بودم دیگه😑..) فهمیدم صدای آلارم گوشیمه که میگه:«بیدار شوووووووووووووووووو کش.تی منو بیدار شو من یخورده استراحت کنم هی دارم زنگ میزنم بیدار شووووووووؤوووووووو» و صدای گربه م ه که میگه:«بیدار شو صبحونم دیر شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه تو مکه قرار نبود تا وقتی خوب بشم، مواظبم باشیییییییییی؟....پاشو صبحونمو بدهه» دیگه واقعا ،بیدار شدم، اول آلارممو خاموش کردم بعد صبحونه XXXXX رو گذاشتم جلوش....ساعت و نگاه کردم و..........یا ابولفضل مدرسم دیر شدههههه😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱 فوری یه چند لقمه ای خوردم و سریع رفتم مدرسه *سر کلاس موقع درس* خانوم مندلیف👩🏻🔬:«خب بچه صفحه ۶۳ رو باز کنید.» من رفتم توی کیفم تا کتابمو بیارم بیرون. (واقعا نرفت توی کیفا فقط دستشو کرد اون تو)..یهو چشمم افتاد به اون یادداشت...خب خداروشکر گذاشتمش توی کیفم وگرنه یادم میرفت😅😅..... *زیییییییییییییییییینگ زنگ تفریح🥳📢* رفتم پیش آدرین که داشت یا نینو حرف میزد، قیافه آدرین ناراحت میومد و نینو هم....انکاری داشت دلداریش میداد? رفتم نزدیک تر تا بشنوم چی میگن نینو🎧:«واییی..تو سنت واسه تحمل این همه غم خیلی کمه رفیق..بفهمی پدرت یه تبکاره بزرگه، مجبور باشی برخلاف خواستت، با دختری که د.و.س.ت.ش داری ک.ا.ت کنی، *آروم کوبید روی شونه آدرین* خیلی تحملت بالاس پسر » آدرین💚:«نینو به نظرت الآن من چیکار کنم؟» نینو ساکت مونده بود. من رفتم نزدیک و بهشون سلام کردم و بعد گفتم💖:«اممم آدرین، من یه گربه ای دارم کههه..خیلی ناخوناشو بلنده وََََ هروقت میخوام ناخوناشو کوتاه کنم، هم وول میخوره و هم نمیتونم راحت اون گوشت صورتی رو پیدا کنم تا فشارش بدم میشه لطفا....» آدرین💚:«اوه مرینت تو یه گربه داری😃؟» من💖:«بله موقتا دارمش میشه لطفا» آدرین💚:«میشه من امروز بیام خونه تون و بعد دربارش حرف بزنیم،؟ تا نبینمش نمیتونم بگم چیکارش کنین😁»...به نظرم منطقی بود، اون اول باید XXXXX رو ببینه گفتم باشه و........تمام،،رفتم پیش آلیا (خلاصه میکنم حوصلتون سر نره) بعد از مدرسه، آدرین بادیگاردشو راضی کرد (البته با کمک من🍓) که بیان خونه ما.. منم سوار ماشین آدرین اینا شدمو اومدیم خونه ما، *توی اتاق من* آدرین 💚:«خب تو چون گربت سیاهه، اون گوشت صورتی رو نمیتونی پیدا کنی، اون گوش هم، همرنگ بدنه و سیاهه..اگه میخوای دیگه کمتر مجبور باشی کوتاهشون کنی، براش یه چند تا اسکرو بخر، اینجوری کمار سراغ مبل ها و تخت ها هم میره...» من💖:«خب اگه این کارو بکنم دیگه ناخوناشو بلند نمیشن؟» آذرین💚:«اون موجود زندس، ناخوناشو بلند میشه دیگه😁..اگه اسکرو بگیری و اون، به اون ناخون بکشه، ناخوناشو هم به طور خودکار مرتب میشن ولی خودتم یه هفته یک بار، نگاهشون کنی بد نیست» (+خلاصه آذزین همینجوری توضیح میداد و... رفت..ازش تشکر کردم و تا دم در بدرقش کردم)...وقتی برگشتم توی اتاق، تاااازه یادم اومد ازش نپرسیدم چرا امروز ناراحت بود🤦🏻♀️...ااااااااههههههههه از زبان آدرین💚:وقتی رسیدم خونه، انتظار داشتم الان پلگ بدره و بره توی کمد پنیراش ولی حتی صداشم نمیومد،، چندبار صداش کردم ولی جواب نمیداد...از پلگ بعید بود🤔💗.....دست راستم و کردم توی جیبم، همون جیبی که پلگ توش قایم شده بود، دست کردم و دیدم پلگ نیست😱...دقت کردم دیدم انگشترمم نیست😱.......باخدا یعنی خونه مرینت جا موندن؟ اگه اونجان یه وقت پلگ دسته گلی به آب نده😱😭!! رفتم از بادیگاردم خواستم که منو ببره دوباره خونه مرینت اینا ولی گفت من یه بار رفتم و دوباره نمیتونم برم...ای ت..............##:+_+-__:ف به این شانس (ناظر جان این فقط یه کلمه از سر عصبانیته رد نکن🥺) از زبان مرینت💖: داشتم از توی اینترنت، اسکرو های مختلفو میدیدم تا یکی انتخاب کنم و سفارش بدم که... XXXXXX اومد و نشست روی میبورد، یه چیز سیاهی هم توی دهنش بود که به سمت من گرفته بود، یاد اون صحبت آذرین افتادم که گربه ها، میرم واسه خودشون شکار میکنن و بعد شکار رو به عنوان هدیه میارن میدم به صاحبشون و این به نظر اونا یه هدیه ی ارزش منده......اون اسباب بازی رو ازش گرفتم و به عنوان تشکر، چندتا نوازشش کردم.بعد داشتم شمارشو نگاه میکردم ک...........این چقدر شبیه کوامی کت نواره😨...من عروسک این شکلی براش نگرفته بودم، همچین حیوونیم وجود نداره که بخواد شکارش کنه، اون پلگو از کجا گیرش آورده🤐🤐🤐؟ خب دیگه تمام شد🥳🥳 چالش۱: به نظرتون اسم اون گربه رو چی بذارم😁؟ چالش²: چطوری با داستانم آشنا شدی 🛸💚؟ ناظر جان میشه رد نکنی چیز بدی نداره 🥺💖
نتیجه 3
این گل ،اولین گلی بود که کت بهم داده بود، یادش بخیر ،،،،،،، اونقدر حواسم پرت گل ها بود که نفهمیدم XXXXXXX داره صندلیمو پاره میکنه😨😱😱😱... نکن گربه حسابی (راستی بچه ها واسه این گربه ه پیشنهاد اسم میدین😁؟) اون،،،،یا خدا چقدر ناخوناش بلنده😱..... رفتم با ناخن گیر ناخوناشو گرفتم تا بعداً به راه حلی پیدا کنم، حواسم با انجام دادن کارهای گربه، خیلی پرت شده بود، ولی هنوز یکی دو قطره اشکو میریختم یه کاغذ برداشتم و توش نوشتم:"فردا از آدرین واسه مشکل گربم، سوال کنم" و اونو گذاشتم توی کیفم🎒 خلاصه اون شب خوابیدم ولی با هزار فکر که توی سرم میچرخیدن (مثلا: دختر مورد علاقه کت نوار، چی داره که من ندارم؟ یعنی وقتی من کت نوار رو رد میکردم، همین حسی که من الآن دارم بهش دست میداد و همین سوال ها رو از خودش میپرسید؟؟) *فردا* خواب بودم که یهو با دوتا صدا از خواب بیدار شدم "میوووووو" و "دیلینگ" (🛸😑) یه ۱۰ . ۱۵ ثانیه ای طول کشید تا بفهمم صدای چین (خب خواب بودم دیگه😑..) فهمیدم صدای آلارم گوشیمه که میگه:«بیدار شوووووووووووووووووو کش.تی منو بیدار شو من یخورده استراحت کنم هی دارم زنگ میزنم بیدار شووووووووؤوووووووو» و صدای گربه م ه که میگه:«بیدار شو صبحونم دیر شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه تو مکه قرار نبود تا وقتی خوب بشم، مواظبم باشیییییییییی؟....پاشو صبحونمو بدهه» دیگه واقعا ،بیدار شدم، اول آلارممو خاموش کردم بعد صبحونه XXXXX رو گذاشتم جلوش....ساعت و نگاه کردم و..........یا ابولفضل مدرسم دیر شدههههه😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱 فوری یه چند لقمه ای خوردم و سریع رفتم مدرسه *سر کلاس موقع درس* خانوم مندلیف👩🏻🔬:«خب بچه صفحه ۶۳ رو باز کنید.» من رفتم توی کیفم تا کتابمو بیارم بیرون. (واقعا نرفت توی کیفا فقط دستشو کرد اون تو)..یهو چشمم افتاد به اون یادداشت...خب خداروشکر گذاشتمش توی کیفم وگرنه یادم میرفت😅😅..... *زیییییییییییییییییینگ زنگ تفریح🥳📢* رفتم پیش آدرین که داشت یا نینو حرف میزد، قیافه آدرین ناراحت میومد و نینو هم....انکاری داشت دلداریش میداد? رفتم نزدیک تر تا بشنوم چی میگن نینو🎧:«واییی..تو سنت واسه تحمل این همه غم خیلی کمه رفیق..بفهمی پدرت یه تبکاره بزرگه، مجبور باشی برخلاف خواستت، با دختری که د.و.س.ت.ش داری ک.ا.ت کنی، *آروم کوبید روی شونه آدرین* خیلی تحملت بالاس پسر » آدرین💚:«نینو به نظرت الآن من چیکار کنم؟» نینو ساکت مونده بود. من رفتم نزدیک و بهشون سلام کردم و بعد گفتم💖:«اممم آدرین، من یه گربه ای دارم کههه..خیلی ناخوناشو بلنده وََََ هروقت میخوام ناخوناشو کوتاه کنم، هم وول میخوره و هم نمیتونم راحت اون گوشت صورتی رو پیدا کنم تا فشارش بدم میشه لطفا....» آدرین💚:«اوه مرینت تو یه گربه داری😃؟» من💖:«بله موقتا دارمش میشه لطفا» آدرین💚:«میشه من امروز بیام خونه تون و بعد دربارش حرف بزنیم،؟ تا نبینمش نمیتونم بگم چیکارش کنین😁»...به نظرم منطقی بود، اون اول باید XXXXX رو ببینه گفتم باشه و........تمام،،رفتم پیش آلیا (خلاصه میکنم حوصلتون سر نره) بعد از مدرسه، آدرین بادیگاردشو راضی کرد (البته با کمک من🍓) که بیان خونه ما.. منم سوار ماشین آدرین اینا شدمو اومدیم خونه ما، *توی اتاق من* آدرین 💚:«خب تو چون گربت سیاهه، اون گوشت صورتی رو نمیتونی پیدا کنی، اون گوش هم، همرنگ بدنه و سیاهه..اگه میخوای دیگه کمتر مجبور باشی کوتاهشون کنی، براش یه چند تا اسکرو بخر، اینجوری کمار سراغ مبل ها و تخت ها هم میره...» من💖:«خب اگه این کارو بکنم دیگه ناخوناشو بلند نمیشن؟» آذرین💚:«اون موجود زندس، ناخوناشو بلند میشه دیگه😁..اگه اسکرو بگیری و اون، به اون ناخون بکشه، ناخوناشو هم به طور خودکار مرتب میشن ولی خودتم یه هفته یک بار، نگاهشون کنی بد نیست» (+خلاصه آذزین همینجوری توضیح میداد و... رفت..ازش تشکر کردم و تا دم در بدرقش کردم)...وقتی برگشتم توی اتاق، تاااازه یادم اومد ازش نپرسیدم چرا امروز ناراحت بود🤦🏻♀️...ااااااااههههههههه از زبان آدرین💚:وقتی رسیدم خونه، انتظار داشتم الان پلگ بدره و بره توی کمد پنیراش ولی حتی صداشم نمیومد،، چندبار صداش کردم ولی جواب نمیداد...از پلگ بعید بود🤔💗.....دست راستم و کردم توی جیبم، همون جیبی که پلگ توش قایم شده بود، دست کردم و دیدم پلگ نیست😱...دقت کردم دیدم انگشترمم نیست😱.......باخدا یعنی خونه مرینت جا موندن؟ اگه اونجان یه وقت پلگ دسته گلی به آب نده😱😭!! رفتم از بادیگاردم خواستم که منو ببره دوباره خونه مرینت اینا ولی گفت من یه بار رفتم و دوباره نمیتونم برم...ای ت..............##:+_+-__:ف به این شانس (ناظر جان این فقط یه کلمه از سر عصبانیته رد نکن🥺) از زبان مرینت💖: داشتم از توی اینترنت، اسکرو های مختلفو میدیدم تا یکی انتخاب کنم و سفارش بدم که... XXXXXX اومد و نشست روی میبورد، یه چیز سیاهی هم توی دهنش بود که به سمت من گرفته بود، یاد اون صحبت آذرین افتادم که گربه ها، میرم واسه خودشون شکار میکنن و بعد شکار رو به عنوان هدیه میارن میدم به صاحبشون و این به نظر اونا یه هدیه ی ارزش منده......اون اسباب بازی رو ازش گرفتم و به عنوان تشکر، چندتا نوازشش کردم.بعد داشتم شمارشو نگاه میکردم ک...........این چقدر شبیه کوامی کت نواره😨...من عروسک این شکلی براش نگرفته بودم، همچین حیوونیم وجود نداره که بخواد شکارش کنه، اون پلگو از کجا گیرش آورده🤐🤐🤐؟ خب دیگه تمام شد🥳🥳 چالش۱: به نظرتون اسم اون گربه رو چی بذارم😁؟ چالش²: چطوری با داستانم آشنا شدی 🛸💚؟ ناظر جان میشه رد نکنی چیز بدی نداره 🥺💖
نتیجه 4
این گل ،اولین گلی بود که کت بهم داده بود، یادش بخیر ،،،،،،، اونقدر حواسم پرت گل ها بود که نفهمیدم XXXXXXX داره صندلیمو پاره میکنه😨😱😱😱... نکن گربه حسابی (راستی بچه ها واسه این گربه ه پیشنهاد اسم میدین😁؟) اون،،،،یا خدا چقدر ناخوناش بلنده😱..... رفتم با ناخن گیر ناخوناشو گرفتم تا بعداً به راه حلی پیدا کنم، حواسم با انجام دادن کارهای گربه، خیلی پرت شده بود، ولی هنوز یکی دو قطره اشکو میریختم یه کاغذ برداشتم و توش نوشتم:"فردا از آدرین واسه مشکل گربم، سوال کنم" و اونو گذاشتم توی کیفم🎒 خلاصه اون شب خوابیدم ولی با هزار فکر که توی سرم میچرخیدن (مثلا: دختر مورد علاقه کت نوار، چی داره که من ندارم؟ یعنی وقتی من کت نوار رو رد میکردم، همین حسی که من الآن دارم بهش دست میداد و همین سوال ها رو از خودش میپرسید؟؟) *فردا* خواب بودم که یهو با دوتا صدا از خواب بیدار شدم "میوووووو" و "دیلینگ" (🛸😑) یه ۱۰ . ۱۵ ثانیه ای طول کشید تا بفهمم صدای چین (خب خواب بودم دیگه😑..) فهمیدم صدای آلارم گوشیمه که میگه:«بیدار شوووووووووووووووووو کش.تی منو بیدار شو من یخورده استراحت کنم هی دارم زنگ میزنم بیدار شووووووووؤوووووووو» و صدای گربه م ه که میگه:«بیدار شو صبحونم دیر شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه تو مکه قرار نبود تا وقتی خوب بشم، مواظبم باشیییییییییی؟....پاشو صبحونمو بدهه» دیگه واقعا ،بیدار شدم، اول آلارممو خاموش کردم بعد صبحونه XXXXX رو گذاشتم جلوش....ساعت و نگاه کردم و..........یا ابولفضل مدرسم دیر شدههههه😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱 فوری یه چند لقمه ای خوردم و سریع رفتم مدرسه *سر کلاس موقع درس* خانوم مندلیف👩🏻🔬:«خب بچه صفحه ۶۳ رو باز کنید.» من رفتم توی کیفم تا کتابمو بیارم بیرون. (واقعا نرفت توی کیفا فقط دستشو کرد اون تو)..یهو چشمم افتاد به اون یادداشت...خب خداروشکر گذاشتمش توی کیفم وگرنه یادم میرفت😅😅..... *زیییییییییییییییییینگ زنگ تفریح🥳📢* رفتم پیش آدرین که داشت یا نینو حرف میزد، قیافه آدرین ناراحت میومد و نینو هم....انکاری داشت دلداریش میداد? رفتم نزدیک تر تا بشنوم چی میگن نینو🎧:«واییی..تو سنت واسه تحمل این همه غم خیلی کمه رفیق..بفهمی پدرت یه تبکاره بزرگه، مجبور باشی برخلاف خواستت، با دختری که د.و.س.ت.ش داری ک.ا.ت کنی، *آروم کوبید روی شونه آدرین* خیلی تحملت بالاس پسر » آدرین💚:«نینو به نظرت الآن من چیکار کنم؟» نینو ساکت مونده بود. من رفتم نزدیک و بهشون سلام کردم و بعد گفتم💖:«اممم آدرین، من یه گربه ای دارم کههه..خیلی ناخوناشو بلنده وََََ هروقت میخوام ناخوناشو کوتاه کنم، هم وول میخوره و هم نمیتونم راحت اون گوشت صورتی رو پیدا کنم تا فشارش بدم میشه لطفا....» آدرین💚:«اوه مرینت تو یه گربه داری😃؟» من💖:«بله موقتا دارمش میشه لطفا» آدرین💚:«میشه من امروز بیام خونه تون و بعد دربارش حرف بزنیم،؟ تا نبینمش نمیتونم بگم چیکارش کنین😁»...به نظرم منطقی بود، اون اول باید XXXXX رو ببینه گفتم باشه و........تمام،،رفتم پیش آلیا (خلاصه میکنم حوصلتون سر نره) بعد از مدرسه، آدرین بادیگاردشو راضی کرد (البته با کمک من🍓) که بیان خونه ما.. منم سوار ماشین آدرین اینا شدمو اومدیم خونه ما، *توی اتاق من* آدرین 💚:«خب تو چون گربت سیاهه، اون گوشت صورتی رو نمیتونی پیدا کنی، اون گوش هم، همرنگ بدنه و سیاهه..اگه میخوای دیگه کمتر مجبور باشی کوتاهشون کنی، براش یه چند تا اسکرو بخر، اینجوری کمار سراغ مبل ها و تخت ها هم میره...» من💖:«خب اگه این کارو بکنم دیگه ناخوناشو بلند نمیشن؟» آذرین💚:«اون موجود زندس، ناخوناشو بلند میشه دیگه😁..اگه اسکرو بگیری و اون، به اون ناخون بکشه، ناخوناشو هم به طور خودکار مرتب میشن ولی خودتم یه هفته یک بار، نگاهشون کنی بد نیست» (+خلاصه آذزین همینجوری توضیح میداد و... رفت..ازش تشکر کردم و تا دم در بدرقش کردم)...وقتی برگشتم توی اتاق، تاااازه یادم اومد ازش نپرسیدم چرا امروز ناراحت بود🤦🏻♀️...ااااااااههههههههه از زبان آدرین💚:وقتی رسیدم خونه، انتظار داشتم الان پلگ بدره و بره توی کمد پنیراش ولی حتی صداشم نمیومد،، چندبار صداش کردم ولی جواب نمیداد...از پلگ بعید بود🤔💗.....دست راستم و کردم توی جیبم، همون جیبی که پلگ توش قایم شده بود، دست کردم و دیدم پلگ نیست😱...دقت کردم دیدم انگشترمم نیست😱.......باخدا یعنی خونه مرینت جا موندن؟ اگه اونجان یه وقت پلگ دسته گلی به آب نده😱😭!! رفتم از بادیگاردم خواستم که منو ببره دوباره خونه مرینت اینا ولی گفت من یه بار رفتم و دوباره نمیتونم برم...ای ت..............##:+_+-__:ف به این شانس (ناظر جان این فقط یه کلمه از سر عصبانیته رد نکن🥺) از زبان مرینت💖: داشتم از توی اینترنت، اسکرو های مختلفو میدیدم تا یکی انتخاب کنم و سفارش بدم که... XXXXXX اومد و نشست روی میبورد، یه چیز سیاهی هم توی دهنش بود که به سمت من گرفته بود، یاد اون صحبت آذرین افتادم که گربه ها، میرم واسه خودشون شکار میکنن و بعد شکار رو به عنوان هدیه میارن میدم به صاحبشون و این به نظر اونا یه هدیه ی ارزش منده......اون اسباب بازی رو ازش گرفتم و به عنوان تشکر، چندتا نوازشش کردم.بعد داشتم شمارشو نگاه میکردم ک...........این چقدر شبیه کوامی کت نواره😨...من عروسک این شکلی براش نگرفته بودم، همچین حیوونیم وجود نداره که بخواد شکارش کنه، اون پلگو از کجا گیرش آورده🤐🤐🤐؟ خب دیگه تمام شد🥳🥳 چالش۱: به نظرتون اسم اون گربه رو چی بذارم😁؟ چالش²: چطوری با داستانم آشنا شدی 🛸💚؟ ناظر جان میشه رد نکنی چیز بدی نداره 🥺💖
نتیجه: بچه ها من میخواستم بنویسم "اسکرچ" ولی کیبورد نوشت "اسکرو" شرمنده😅😅
بچه راستش دیگه داستانو ادامه نمیدم شرمنده ❤️💔
اینجا واقعا کسی ناظر نیست پارت بعدو بررسی کنه🥲؟
@🥝کیوی🥝
میگم تو ناظر هستی پارت بعدو منتشر کنی؟ مهم نیست سه نصفه شبه کیه،،مهم نیست فقط منتشرش کن 😭😭
______
اره ب ایم بیاد منتشر میکنم😍
۳ هفته شدهه🥲🥲🥲😭
به جان خودم پنج بار گذاشتم رد شده🥲🥲
بگو ناظر کی بوده خودم میرم سراغش😭😭😭 با چ،ا،قو😂
نمیدونم ناظر کیه🥲🥲
ناظر ....... (سانسور😂
زندگی ارزش ناراحتی نداره دوست من :)
800 امتیاز از طرف لیدی۰کت به شما منتقل شد.
23 ثانیه پیش
عاشقتم🥲
منم🫂🥲❣
میگم تو ناظر هستی پارت بعدو منتشر کنی؟ مهم نیست سه نصفه شبه کیه،،مهم نیست فقط منتشرش کن 😭😭
اگه تو صف تست هام بود حتماااااااا🥲😉❣❣
اجی من رفتم اومدم تو پارت ندادی😔😂
تو بررسیه🥲
داستانت خیلی خوبه پارت بعد کی میاد؟
فقط یه کاری کن که مرینت بفهمه پدر کت نوار مونارکه برا چی اون کارو کرد چون داستانایی که پایان خوش دارن معمولا طرفدار بیشتری داره اینو به خاطر خودت میگم:)
خودمم نمیدونم کی میخوام گشادی رو کنار بذارم😅..
ایشالا به زودی میاد🤲🤲
ممنون😃...
خیلییی عالی
ممنون بابی جونم❤️❤️
خواهش میکنم پیوی رو ببین
میگم تو ناظر هستی پارت بعدو منتشر کنی؟ مهم نیست سه نصفه شبه کیه،،مهم نیست فقط منتشرش کن 😭😭
کاور تست چرا...
استغف...توبه...
چیشد؟
عکس لایلا رو روش گذاشتی اعصابم ---------- شد!
عالی بود
میگم تو ناظری؟ میشه پارت بعدو بررسی کنی؟ 🐞🤧
نه عزیزم من ناظر نیستم