
ادامه ی داستان
وقتی فهمیدم کسی که در حال دوئل با او هستم که کسی است عصبانی شدم . او همان دادش من بود دانته. خب اگر در مواقع دیگری بودیم از دیدنش خوش حال می شدم اما اون من را دزدید بهم محلول راستی خوراند و مثل یک زندانی باهام رفتار کرد نه یک برادر. تمام ورد دفاعی در برابر جادوی سیاه را پشت سر هم می گفتم و او هم فقط دفاع می کرد تا اینکه گردنبند مادر را به گردنش دیدم. ایستادم. اون هم ایستاد. گفتم:«تو»«اره»«چطور جرعت می کنی گردنبند مادر را به گردنت بیندازی اون هم وقتی که بهش ثل دادی مراقبم باشی؟»«من مراقبت بودم»« نبودی تو همیشه برام پول می فرستادی و من با این افکار که تو داری زجر می کشی زجر می کشیدم همیشه دلم می خواست یکبار هم که شده ببینمت اما اما» دیگر نمی دانستم چه بگویم اما او گفت « اما من همیشه می دیدمت»
« من می دیدمت که با اون پسره تام ریدل دوستی می دیدمت و رئیسم این قدرت ها را بهم یاد داده اما حالا اون مرده ما ما داشتیم روی پروژه ای کار می کردیم پروژه ای که می تونه ثروتی که حقمونه را بهمون پس بده اما این پروژه بدون اون پوچه و حالا ازت می خوام اون را زنده کنی لطفاً »«نمی تونم و منم می خواهم کسانی را زنده کنم که نجاتم می دهند»
حالا دیگر دوست هایش هم امدند و به جمعمان اضافه شده اند. پشتم را به دانته کردم و گفتم« متاسفم برادر تو به من پشت کردی. پس من هم نمی توانم کمکت کنم»«مریندا!» رو کرد به همراهانش«بگیریدش» بی اعتنا به اون همه جادوگر قدرتمند ادامه دادم« فکر کنم حقته در مقام برادر این را ببینی» و قیب شدم
در مکانی دور افتاده ظاهر شدم و همین طور گریه می کردم« چطور تونست با من این کار را بکند چطور تونست» اشکام را پاک کردم باید دنبال سوسمار پیر بگردم و کتاب را پیدا کنم باید قبل از اون برادرم این کار را انجام دهم. صدایی از پشت سرم گفت:« منتظرت بودم» یک لحظه فکر کردم دانته است اما وقتی برگشتم دیدم یک زنه فال گیر است گفت« سوسمار پیر منتظرت است» دنبالش رفتم یک حسی بهم می گفت که بیام اینجا جایی که تا حالا ندیدمش. انگار اینجا نیرویی مکش داشت و من در برابرش قرار گرفته ام و یک حسی بهم می گفت می توانم به این زن فالگیر اعتماد کنم . وارد خانه ای شدم و با سوسمار پیر مواجه شدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
برای خواندن داستان مریندا p4 باید به پروفایلم بروید چون شخصی شد متاسفانه