

(لنا همینطور که گریه میکرد بالش کنارش رو پرت کرد سمت دریکو)تو خیلی پررویی...همش تغصیر تو بود... حالا اومدی میگی بامزه شدی؟تو واقعا یه پسره..دریکو:عام تو واقعا که نمیخوای حرف بدی بهم بزنی نه؟من دوستتما..لنا:من نمیخوام دوستی مثل تو داشته باشم...پانسی:عوم پس بهتره زودتر گورتو از اینجا گم کنی و از دریکو فاصله بگیری گندزاده...دریکو:تو چی گفتی؟(چوبدستی رو میگیره سمت پانسی) اگه جرعت داری دوباره تکرار کن (پانسی کلی غرغر میکنه و با عصبانیت میره) لنا:چرا طرف منو گرفتی؟ دریکو:من طرف تورو نگرفتم فقط نخواستم از تیکه کلام من استفاده کنه...لنا:حالمو بهم زدی مغرور دریکو:خب حالا شاید هم فقط بخاطر اون نبوده (یک ماه گذشت لنا تو درساش عالی بود و تو این مدت با دریکو یکم صمیمی شده بود همینطور با گویل و کراب تو این مدت لنا کمتر با هری حرف میزد اونها الان تو کلاس معجون سازی ان) اسنیپ:رنگ معجون باید سبز لجنی باشه با غلظتی مثل باتلاق لنا:پرفسور معجون من سبز لجنیه اما خیلی رقیقه... اسنیپ:باید ریشه بیشتری توش بریزی دریکو:هی...پیس پیس..لنا میشه برای منم درست کنی؟ اسنیپ:اقای مالفوی فکر میکنَ..(در همین هین معجون لانگ باتم منفجر شد) لانگ باتم احمق مگه نگفتم باید قلب اژدها رو ریز کنی؟ نویل: ببخشید پرفسور...اسنیپ:۱۰ امیتیاز از گریفیندور کم میشه ب دلیل بی دقتی دانش اموز...

(لنا و دریکو اروم خندیدن بقیه گروه ها هم همینطور هری و هرماینی و رون طوری به لنا نگاه کردن انگار ی قاتله) لنا:پرفسور معجون من امادس هرماینی:پرفسور برای من هم همینطور اسنیپ: معجون جفتتون درسته...عجیبه اولین باره دوتا دانش اموز خوب تو ی کلاس دارم...بسیار خب ۱۰ امتیاز برای اسلایدرین و ۵ امتیاز برای گریفیندور (لنا و دریکو باز هم خندیدن )هرماینی:اما این انصاف نیست پرفسور ما معجون هامون یکیه اسنیپ:خانوم گرنجر فکر کردی متوجه نشدم که تو به رون ویزلی داری کمک میکنی؟...(گویل و کراب و لنا و دریکو مشغول حرف زدن از کلاس خارج میشدن که یهو هری دست لنا رو کشید و داشت با خودش میبرد)لنا:چیکار میکنی هری وایسا مالفوی:هی پاتح داری چیکار میکنی ولش کن هری:به تو ربطی نداره مالفوی (دریکو داشت میومد سمت هری که دعوا کنه) لنا:بچه ها شما منتظر بمونین من میام...دریکو لطفا دریکو:....باشه رون: عجیبه که میبینم داری حرف لنا رو گوش میدی فکر میکردم جز مامان و بابات با کسه دیگه ای میونه خوبی نداری لنا:بس کن رون دریکو:منم فکر میکردم پدر مادر فقیرت ادب بهت یاد دادن عاو یادم نبود شما گله زندگی میکنید و وقتی برای تربیت شدن ندارین (رون میخواست حمله کنه که هرماینی گرفتش و هری لنا رو برد ی گوشه خلوت)هری:لنا تو چرا اینجوری شدی؟میفهمی داری با کیا میگردی؟لنا:هری اون هم گروهیمه هری:نه بهتره بگی ب.و.ی.ف.ر.ن.د.ته لنا:نه هری داری اشتباه میکنی اون فقط دوستمه هری:فک کردی نمیدونم با دریکو چ کارایی میکنید؟فک کردی نمیدونم طلسم های چرتتون رو روی بقیه اجرا میکنید؟ لنا:هری...من ی اسلایدرینی هستم...و تو گریفیندوری کاملا با هم متفاوتیم پس بهتره تو زندگیم دخالت نکنی(و از اونجا رفت پیش دریکو و رون هرماینی اومدن پیش هری)

هرماینی :چیشد هری؟(هری بدون هیچ حرفی سریع راه میرفت)رون:چت شده؟ هری:بهتره بزارین تو حال خودم باشم باشه؟...(سالن اجتماعات اسلایدرین لنا سرش رو شونه دریکو گزاشته بود و جلوی شومینه نشسته بودن دریکو خجالت کشید از نزدیکی لنا)لنا:دریکو میگم تو واقعا توی کاخ زندگی میکنی؟دریکو:معلومه اونم ی کاخ خیلی بزرگ حتما باید برای کریسمس بیای اونجا...لنا: خیلی دوست دارم بیام ولی نمیتونم چون ما ی رسم داریم که باید همیشه پیش هم باشیم دریکو:حیف شد...دوست داری برای کریسمس هدیه چی بگیری؟لنا:عام نمیدونم شاید ی یونیکورن بزرگ دریکو:عروسک دوست داری؟🤣 لنا:زهرمار ب چی میخندی؟دریکو:🤣🤣
لنا:باهات قهرم دریکو...دریکو: خیلی خب اما🤣🤣(پرش زمانی ب روزی که برای کریسمس میرن خونه هاشون توی ایستگاه قطار کینگزکراس)دریکو:دوست ندارم برم خونه لنا: منم همینطور...خب..قبل از اینکه برم باید کادوت رو بهت بدم بیا🎁 دریکو:خب منم ی کادو دارم..🎁(جعبه دریکو بزرگتر بود)لنا:ممنونم...خدافظ...(یهو همو بغل کردن چند متر اونطرف تر لیلی وجیمز با ی تنفر ب دریکو و لنا نگاه میکردن که لوسیوس و نارسیسا اومدن طرفشون)لوسیوس:میبینم که دریکو با دخترت صمیمی شده جیمز پاتح عاو تازه شنیدم توی اسلایدرین هم هست جیمز:..لوسیوس شنیدم که پسرت خیلی بزدله درسته؟نارسیسا:هرچی باشه حداقلش اومدن پیش پدر مادرش اما من پسرتونو که خیلی میگید شجاعه رو نمیبینم لیلی:نارسیسا بهتره که تو شوهرت گورتونو گم کنید (درهمین حین دریکو و لنا اومدن) لنا:سلام دریکو:سلام...(هر کدوم از پدر مادرا دست بچه هاشونو گرفتن و رفتن توی ماشین پاتر ها)لنا:هری چرا برای کریسمس نیومد...به شما نامه داده؟لیلی :اون بهمون گفت که نمیخواد بیاد چون دعواتون شده...سره...دریکو...لنا:مامان گوش کن..جیمز:نه لنا تو گوش کن تو باید از اون پسره فاصله بگیری اونا مالفوی ان...لنا:اما بابا اون پسر خوبیه جیمز:لنا تمومش کن تو از مالفوی ها فاصله میگیری فهمیدی؟(لنا خیلی عصبانی بود بعد از اینکه رسیدن رفت تو اتاقش در رو بست و زد زیر گریه)

(دوساعت بود که از اتاقش بیرون نیومده بود که دید جغد دریکو که تو مدرسه دیده بودش با نارین پشت پنجره ان رفت و پنجره رو باز کرد) لنا: نارین...عا توام دراگونی؟(مثلا اسم جغد دریکوعه)عا برام نامه اوردی دراگون (نارین رو گزاشت رو شونش نامه رو از پاش باز کرد) ممنونم دراگون بهتره بری تو قفس نارین و استراحت کنی(دراگون رفت تو قفس نارین و نارین ی هوهو کرد انگار عصبانی شد لنا نامه رو باز کرد)نامه:لنای عزیزم من فراموش کردم که بهت بگم تولدم هفته بعدی روز دوشنبس خیلی خوشحال میشم که بیای و ممنون بابت اون ادکلن خوشبویی که بهم دادی از طرف دریکو (نامه رو نگاه کرد و همونطور که گریه میکرد کاغذ و پرش رو اورد و شروع کرد ب نوشتن و اشک هاش نامه رو خیس میکرد) نامه: دریکو عزیزم خیلی خوشحالم که از کادوم خوشت اومده و ممنون ازت بابت اون عروسک یونیکورنی که بهم دادی اما من نمیتونم به جشن تولدت بیام متاسفم(نامه رو بست پای دراگون و اون رو فرستاد که برگرده)
(ی هفته گزشت و تو این مدت لنا رابطش با پدر مادرش خوب نبود و امشب شب کریسمس بود و باید چند روز بعدش ب هاگوارتز میرفت جیمز اومد و خواست از دل لنا در بیاره در اتاق رو زد )جیمز:دخترم...میشه درو باز کنی لنا:...نمیخوام ببینمت جیمز:دخترم ...من خیلی متاسفم اون موقع عصبانی بودم...اما حالا...منو مامانت ی تصمیمی گرفتیم که باید بدونی...سر میز شام میبینمت (رفت لنا هم پاشد ی ابی ب دست و صورتش زد و رفت سر میز که میز و رنگارنگ دید جیمز هم داشت ی نامه میخوند لیلی هم بوقلمون رو گزاشت رو میز)لیلی:چقدر خوب که اومدی جیمز:دخترم...منو مامانت تصمیم داریم...بزاریم تو با دریکو دوست باشی....اما ب شرطی که...هیچ وقت با خانوادت روبرو نشه..لنا:چی واقعا؟لیلی:اره حتی میتونی به جشن تولد فردا بری لنا:چی؟شما از کجا میدونی؟جیمز:لوسیوس بهم نامه داد و ازم خواهش کرد که بزارم بری فکر میکنم دریکو واقعا دوستت داره که پدرشو مجبور کرده که انقد محترمانه برام نامه بنویسه..لنا:دوسم داره؟اما ما فقط ی دوست ساده ایم لیلی:منو پدرت هم ی دوست ساده بودیم جیمز: لیلی فک نمیکنم دوست داشته باشم دخترم با ی مالفوی اذدواج کنه لنا:ما تازه یازده سالمونه ها لیلی:و در مورد هری...بهتره براش ی هدیه بگیری و از دلش در بیاری لنا:راستی کادوی کریسمسم چیه؟جیمز: بعد شام میبینی (اشتی کردن و بعد شام دور درخت جم شدن) جیمز:دخترم داستان یادگاران مرگ و یادته لنا:بله جیمز:این شنل پدربزرگمه آخرین برادر که شنل نامرئیو داشت اینو میخوام بدمش ب تو لنا:ممنون پدر این فوق العادس(فردا بعد از ظهر بود و لنا داشت برای مهمونی اماده میشد)
خب گلای قشنگم تو کف داستان بمونید تا ی پارت بزارم که تیپ لنا تو تولد دریکو چجوریه و بعد میریم برای پارت 4
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییی
سلام پارت بعدی رو کی میدی
بچه ها من تست لباس لنا رو گزاشتم ولی متاسفانه شخصی شده ولی حتما برید ببینید
پارته بعد
عالی بود
پارت بعدو بزار
حتما