
خانوم پامفری رفت بیرون دراکو: زیاد دم پرش نشو...از نظر روانی مشکل داره..دلم نمیخواد دیگه بهت آسیب بزنه ویوین: چو چرا لومون داد دراکو: هری ماجرا رو بهت گفت سری تکون دادم و دوباره سوالمو پرسیدم ویوین: چو چرا لومون داد؟ چی بهش میرسید دراکو: هیچی بهش نمیرسید فقط از پروفسور آمبریج میترسه با دوتا چشم ذره لومیده ویوین: به جرئت میتونم بگم اگه تو نبودی معلوم نبود چه بلایی سرمون میومد ~چندروز بعد~ دستم هنوز خوب نشده و تقریبا هروز میرفتم پانسمانشو عوض میکردم تا عفونت نکنه از درمانگاه بیرون اومدم و رفتم سمت کلاس که آمبریج بود زیاد دم پرش نمیشدم و نصف کلاس هاییم که باهاش داشتم رو هم نمیرفتم اما امروز روز امتحان بود توی راه بودم که شخصی صدام زد برگشتم نگاهش کردم چو بود نگاهش کردم و گفتم ویوین: چیه؟ چو: ویوین من واقعا نمیخواستم لو بدم میدونی
نذاشتم حرف بزنه و گفتم ویوین: اره میدونم چو تو ترسیدی از پروفسور آمبریج ترسیدی... متاسفم برات چون ما دیگه نمیتونیم بهت اعتماد کنیم ما توی تیممون به قوی ها احتیاج داریم نه ترسوها... الان بایدباید برم چو امتحان دارم حرفمو زدم و رفتم سمت کلاس تک سرفه ای اومد و به پشت سرم نگاه کردم آمبریج: شانس اوردی پاتر که رسیدی ویوین: همین الانم زودتر از شما قراره برم تو حرفمو زدم و وارد کلاس شدم و پشت سر هرماینی نشستم پروفسور آمبریج اومد داخل و مشغول توزیع برگه ها شد اینا دیگه چیه این سوالارو از کجاش دراورده این چرندیات چیه تو برگه داده نصف سوالا درمورد جادوی سیاه مگه نمیگن تدریسش ممنوعه انوقت این داره ازش امتحان میگیره با نفرت نگاه ازش گرفتم و مشغول برگم شدم اکثر بچها درمورد جادوی سیاه چیزی نمیدونن و دقیقا مقصودش اینه که بتونه گرایش اونارو به اون جادو بیشتر و بیشتر کنه تنها دلیل حضور همینه تنها دلیلش که بخواد فرمانروایی ولدمورت رو توی دنیامون بیشترکنه و ریاست مدرسه رو به عهده اون بذاره
سوالا رو داشتم حل میکردم که صداهایی از بیرون شنیده میشد صداها کم کم نزدیک میشد و ناگهان در کلاس بازشد و جرج و فرد با جارو و فشفشه هاشون وارد کلاس شدن آمبریج که فوق العاده ترسیده بود از کلاس بیرون رفت امتحان رو رها کردم و با بقیه رفتم بیرون دیگه قرار نیست اینجا بمونه پس دلیلی نداره که بخواد امتحانم بگیره
رفتیم محوطه بیرونی و دیدیم که از مدرسه رفت بیرون حس خوشحالی توی وجود تک تک بچه ها اومد و حتی پروفسور فیلت هم خوشحال بود از رفتن این باید سه روز و سه شب جشن گرفت واقعا خودمون رو از دست یه روانی نجات دادیم چند روزی گذشت و همه چی مثل قبل شد و پروفسور دامبلدور هم دستمو به وزارت خونه اطلاع داد و قراره یه مجازات براش در نظر گرفته بشه نیمه شب بود
و من صدای عجیب سال قبل رو میشنویدم آروم بلندشدم و دنبال اون شبح رفتم یه زن بود هیچکس ندیده بودش چرا؟ چـرا هیچکس اونو تا بحال ندیده چرا درموردش حرفی نمیزنن؟ اصلا انگار نه انگار که وجود داره رفتم تا مسیری دنبالش و گمش کردم امشب دیگه وقتش بود باید میرفتم ولی امشب وقتش نبود ببخیالش شدم و وارد خوابگاهم شدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعدو کی میزاری؟
تصمیم دارم زود بزود بذارم که زودتر تموم کنم برم رمان جدیدم
خداروشکرررر
خسته نباشی
حس میکنم طعنه میزنی🤣😂
نه اینو واقعا گفتم😂🤌
گود💚✌
مرسی🎠
عالی
مرسی 🌱