خب تا اونجا گفتیم که افراسیاب از دست رستم فرار کرد رستم با خودش گفت کاش افراسیاب رو زیر بغلم زده بودم حالا افراسیاب رسیده به توران رفت به دربار نزد پدرش پشنگ گفت چه شد؟
افراسیاب گفت شکست خوردیم پشنگ گفت مگه زال اومده بود؟! افراسیاب گفت نه ولی یه جوانی بود منو جوری از پشت اسبم برداشت انگار اندازه ی یه پشه وزن ندارم پشنگ عصبانی میشه و افراسیاب رو از خودش میرونه
راستی یه نکتهای رو یادم رفت یادتونه گفتم زال خارج شهر بود برای عزاداری؟ شهر رو سپرده بود به پدرزنش یعنی مهراب در همین گیرودار افراسیاب یه عدهای رو به فرماندهی دو نفر که اسم یکیشون شماساس بود و اونیکی رو یادم نمیاد متاسفانه میفرسته برای تصرف زابل
مهراب متوجه نزدیک شدنشون شد براشون پیغام فرستاد که من هم طرف شما هستم هسچ دوست نداشتم دخترم با زال ازدواج کنه ولی زورم نمیرسید و جرات حرف زدن نداشتم حالا هم من با شما هستم و در همین حال مخفیانه نامه ای برای زال نوشت و گفت :فورا به زابل برگرد که حمله کردن از اون طرف شماساس و اسم اون یکی فکر کنم خزروان بود با لشکرشون وارد شهر شدن.... دوستان بخش بعدی با عنوان اسارت نوذر منتشر خواهد شد
نظرات بازدیدکنندگان (0)