خب سلام بعد از مدت ها تا اونجا گفتیم که مادر رخش به رستم حمله کرد رستم چنان با مشت زد به گردن اسب بینوا که پرت شد رخش هم وقتی اینو دید دیگه چیزی نگفت و آروم موند رستم از چوپونه پرسید قیمت این اسب چقدره؟؟
چوپونه گفت فروشی نیست من پول نمیخوام به جاش ایرانو نجات بده رستم میگه باشه میاد پیش زال میگه اسبمو پیدا کردم مشخصات افراسیاب رو بده
زال میگه اون جنگجوی خیلی قدرتمندیه نباید بری سراغش از سر تا پا غرق آهنه و سیاه پوشه(اون موقع فلزات خیلی ،رون بددن و افراسیاب شاهزاده بود) یه پرچم سیاه هم داره اگه دیدیش تحت هیچ شرایطی نزدیک نشو رستم رفت به سمت میدون جنگ
زد به دل دشمن یهو تو گیر و دار جنگ چشمش افتاد به افراسیاب به تاخت رفت سمتش رسید بهش با هم درگیر شدن رستم افراسیاب رو از روی اسب کشید پایین
رستم از کمربند افراسیاب گرفت بلندش کرد که زنده با خودش ببره به لشکرگاه ایران که برای کشور حریف خیلی ننگ داشت هر چقدر که افراسیاب تلاش کرد رستم ول نکرد که نکرد
هر چی افراسیاب ناله کرد رستم انگار نه انگار آخرش انقد افراسیاب تکون خورد و رستم محکم نگهش داشت که کمربنده پاره شد و افراسیاب با تمام قدرت فرار کرد در حالیکه رستم به تنهایی به سمت لشکرگاه میومد با خودش میگفت: ای کاش به جای اسنکه از کمربندش بگیرم میزدمش زیر بغلم! حالا بشنوید از افراسیاب نه دیگه بذارید دفعه بفد
نظرات بازدیدکنندگان (0)