
آمبریج: میدونم ویوین تو روزای سختی رو گذروندی حالت خوب نیست نمیفهمی داری باکی چطوری صحبت میکنی... خب مرگ جمیز و لیلی یه اتفاق ناگوار بود اره درسته من روزای سختیو پشت سر گذاشتم ولی دلیل نمیشه باج بدم هرگز لحن حرف زدنش یه جوری بود که انگار میخواست بهم بگه چه شرایطی دارم ویوین: بله مرگ مامان بابام یه اتفاق ناگوار بود درست مثل تولد شما با این حرفم هری بود که اگه خودشو کنترل نمیکرد منفجر میشد از خنده و لبخندی روی لبای دراکو اومد پانسی دست کمی از این دوتا نداشت پروفسور آمبریج عصبی برگشت و به پشت سرش که بچهای اسلیترین بودن نگاه کرد سریع خندهاشونو جمع کردن و اومد نزدیکم آمبریج: تو با من میای پاتر همین الان اگه نرم چی
اصلا این کیه که بخواد مجبورم کنه والا حاضرم برم آزکابان ریخت اینو نبینم من چند قدم جلو رفت و متوجه شد که من پشت سرش نمیام ایستاد و برگشت سمتم و انگشت شصت و اشاره دوتا دستاشو به دوطرف چوب دستیش گرفته بود و بهم گفت آمبریج: نمیای پاتر مجبورم برم همراهش رفتم و وارد اتاقش شدم آمبریج: بشین نشستم و یه قلم پر بهم داد و گفت آمبریج: بنویس ویوین: چیو آمبریج: من از معلم خودم اطاعت میکنم چی هدفش چیه واقعا ویوین: نه من همچین کاری نمیکنم محکم دستاشو روی میز کوبید توی صورتم غرید آمبریج: بنویس پاتر یه بار دیگه من مینویسم کیه که گوش بده شروع به نوشتن کردم و پشت بهم ایستاد در حین نوشتن دست چپم درد شدیدی پیدا کرد سعی که بی توجه باشم بهش ولی ناگهان رد خون روی دستم اومد و دردش بیشتر شد قلم از دستم انداختم و با دست راستم دست چپمو گرفتم و نوشته خونین روی پشت دستم ظاهرشد "من از معلم خودم اطاعت میکنم چون من یه دورگم" از درد زیاد چشمام پراز اشک شد پروفسور آمبریج برگشت و گفت آمبریج: نوشتی به زور سعی کردم صدام نلرزه گفتم ویوین: هنوز اون یه صفحه مدنظرتونه نشده آمبریج: مهم نیست کافیه میتونی بری
وسایلمو با دست سالمم برداشتم و رفتم بیرون و درو بستم توی راهرو ها بودم که نزدیک پنجره دایره شکل ایستادم و درد زیاد گریه کردم انگشتم آروم روی زخمم کشید که دردش بدتر شد طرف یه ب•چ به تمام معناست پانسی: ویوین چیزیت شده؟ با گریه گفتم ویوین: نه خوبم باید برم رفتم از پله پایین و پیش هری و رون و هرماینی هرماینی: باهات چیکارکرد ویوین: هیچی بابا گفت براش بنویسم من از معلم خودم اطاعت میکنم رون: نباید مینوشتی
ویوین: رون من فقط نوشتم کی عمل میکنم هری: پس چـرا چشمات خیسه ویوین: چیزی نیست... بیاین سراغ کتاب کجاش بودیم دورهم نشستیم و مشغول کتاب شدیم هری: ویوین، دراکو خودش بهم گفت پروفسور آمبریج میخواد پیدامون کنه گفت چو قرار لومون بده بخاطر همین به بچها گفتم که امروز نیان ولی به تو نگفتم چون خودم خودت باید میرفتیم تا شک نکنه ویوین: نمیفهمم چو برای باید لومون بده واقعاکه داشتم کتاب رو ورق میزدم که هری زخم دستمو دید دستمو گرفت و گفت هری: دستت چیشده؟ دستمو از دستش کشیدم و گفتم ویوین: مهم نیست هرماینی: کار آمبریج مگه نه ویوین: بیخیال شو هرماینی رون: دستت داره خون میاد ویوین: بس کنین دیگه هرماینی: میدونی اگه والدین یکی از دانش آموزا برن از طرف پروفسور ها به دلیل آسیب و شکنجه ازشون به وزرات خونه شکایت کنن اون شخص مجازات میشه ویوین: اره میدونم هرماینی: خیلیه خب پس... نذاشتم حرفی بزنه و داد زدم ویوین: هرماینی درجریانی من خانواده ندارم هری: من هنوز هستم ویوین: تو هیچ کاری ازدستت برنمیاد هری تمومش کن... نتونستم حرفمو کامل کنم و دوباره درد شدید دستم شروع شد
کتابو رها کردم و دستمو گرفتم دوباره خونریزیش بیشترشد رسما داشتم از درد گریه میکردم هرماینی: ویوین همین الان باید بری درمانگاه هری: منم باهات میام ویوین: نه خودم میرم شما یه فکربکنین که چطوری اینو از اینجا پرتش کنیم بیرون وسایلمو گذاشتم کنارشون همونطور درد و خون ریزی دستم داشت باید بیشتر میشد رفتم سمت درمانگاه ~درمانگاه ~ پامفری:کی همچین کاری باهات کرده... پروفسور آمبریج به جای حرف گریم افتاد دراکو با شتاب وارد درمانگاه شد برگشتم نگاهش کردم نگران اومد سمتم و نشست کنارم و گفت دراکو: خوبی چه بلایی سرت اومده... با همون صدای گرفتم از شدت گریه پرسیدم ویوین: تو از کجا فهمیدی من اینجام... هری چیزی گفت
دراکو: نه کراب و گویل دیدنت داری میای سمت درمانگاه و داشتی گریم میکردی... پانسیم دیده بودت که کنار پنجره توی راه پله ها موقع برگشت از اتاق پروفسور آمبریج داشتی گریه میکردی... چه بلایی سرت اورد ویوین: چیز مهمی نیست دراکو: مهم نیست..! مهم نیست وداری گریه میکنی پامفری: دراکو ویوین چیزی نمیگه.. پروفسور آمبریج از جادوی مختص خودش استفاده کرد و این بلا رو سر دستش اورده نگاهای دراکو به دست زخمیم افتاد که خونریزیش و دردش تمومی نداشت آروم دستشو کشید روی زخمم که صدای جیغم بلندشد و دوباره زدم زیر گریه پامفری: واقعا نمیدونم این کیه که اومده اینجا یه روانی خانوم پامفری مشغول پانسمانم شد و دراکو اشکامو پاک کرد و لب زد دراکو: گریه نکن...هاگوارتز اینجوری نمیمونه سرمو گذاشتم روی شونش و آروم گریه کردم درد دستم تموم نمیشد خانوم پامفری کارش تموم شد و گفت پامفری: نگران نباش ویوین هاگوارتز مثل قبل میشه و بعداز برگشت دوباره پروفسور دامبلدور خودم تموم ماجرا رو توضیح میدم تا به وزارت خونه اطلاع بده
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تولدت مبارک عزیزم ❤️
وای مرسی عزیزم 🌱❤
هی;تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
مرسی عزیزم همچنین 🌱❤
سلامم ^^❤
تولدت مبارک باشهه ^^💕
امیدوارم به همه ی ارزو های قشنگت برسیی ^^❤
مرسی عزیزم ❤🌱
همچنین 🍓
مرسیی ^^❤
چرا دیگه پارت نمیزاری
فردا عزیزم
پارت بعدو زود بزار
خسته نباشی
خیلی خوب مینویسییی💖🥺