
خب یه بار پای قولم موندم امروز گذاشتم اگر منتشر بشه البته خب بزن بریم !!!
جید روی کاناپش نشسته بود و داشت سریال مورد علاقه اش رو نگاه میکرد. «اهنگ bubble gum » جید :" شماره ی ناشناس ؟ اخه کی میتونه باشه ؟؟" و تلفون و برمیداره :" جید لین حرف میزنه بفرمایید ؟" اون فرد از پشت تلفن جواب میده :" جییییییییییییییییید ! منم نینا ! نینا لورن !" جید :" اوووووووو سلاااااااام چطوری ؟" نینا :" خوبم خیلی وقته باهم حرف نزدیم ! داشتم تو مخاطبام همینجوری میچرخیدم یهو چشمم به شماره ی تو افتاد با خودم گفتم چرا یه زنگ بهت نزنم تا یکمی باهم حرف بزنیم ! " جید :" کار خوبی کردی! بزار حدس بزنم دنبال شماره ی رون بودی مگه نه ؟" نینا :"خب حقیقتش . . ." نینا چند لحظه هیچ حرفی نزد و بعد جید بی تردید گفت :" وای! من و ببخش نینا من خیلی متاسفم !" نینا :" نه نه نه مهم نیست" جید : چیکار میکنی ؟ بزار حدس بزنم بازی ویدیویی" نینا :" اره دقیقا تو ام حتما داری یه جمعه ی کاملا ریلکس و با پاپ کرن و رو به روی تلوزیون در حال نگاه کردن عشق نفرین شده میگذرونی درسته ؟" جید :" اره راستش میخواستم سعی کنم که به جای پاپ کرن سالاد بخورم ولی. . ." به گوشی جید یه پیام اومد. جید پیام و خیلی خوب میشناخت. میرا اچ کیو! جید :" ببین نینا من باید قطع کنم راستش . . ." نینا اجازه نمیده جید حرفش و تموم کنه و میگه :" اره به منم پیام اومد. اونجا میبینمت" جید :" میبینمت " جید به لوکیشنی که براش فرستاده بودن نگاه میکنه. با لوکیشن همیشگی میرا اچ کیو خیلی فرق داشت و مایل ها ازش دور بود. جید :" هاه طبق معمول. جلسه ی مخفی." سعی کرد وقت تلف کردن و کنار بزاره و سریع لباس پوشید و رفت از خونه بیرون
(از زبان لیلی) سوار متروی هوایی شدم (بچه ها حواستون باشه ما تو 3071 هستیم پس هرچی شنیدین که احتمالا الان وجود نداره زاییده ی تخیل بندست) و تو نزدیک ترین ایستگاه به پارک لیندروان پیاده شدم. عینک آفتابیم و زدم و رفتم سمت پارک. نتونستم کسی و پیدا کنم تا اینکه یه خودکار دیدم. برش داشتم. یه خودکار سفید مدل امبر کلایو نوکشم 0.2 با جوهر مشکی. یا حداقل چیزی که به نظر میاد هست. یه نکته ی جالب راجع به این خودکارا بهتون بگم ؟ روی یه قسمت از خودکار با رنگ طلایی نوشته ای وجود داره. تو خودکار های اصل این نوشته اف ای اس (F.I.S) مخفف فوراور ایتس اس (forever its us) وجود داره ولی تو نسخه های فیک همینجوری الکی یه چیزی نوشته. و مدل مخصوص میرا اچ کیو نوشته ام اچ کیو (M.H.Q) که اثبات میکنه این خودکار در واقع یک ابزار مطعلق یه میرا اچ کیوئه که در واقعا برای ساخت پرتال ساخته شده. دکمه روش و فشار میدم و 3.....2.......1
از زبان ایوا ) وقتی به میرا اچ کیو تلپورت شدم یکمی حس سرگیجه بهم دست داد ولی سریع خوب شدم و رفتم سمت ورودی اصلی. توی راهرو اصلی بچه ها رو پیدا کردم :" تیم 366 روی ارشه!" جید :" ایوا ! چقدر فرق کردی !" نینا :" جدی جدی موهاش روشن تر شده یا من اینجوری حس میکنم ؟"لیلی :" احتمالا به خاطر حساسیتش به تو خونه موندن !" لیلی و بقیه شروع میکنن به خندیدن. بهشون گفتم :" واقعا که نتونستم از خونه بیرون نیام و یه سال چون به میرا اچ کیو نمیومدم تو خونه بمونم ولی دلیل روشن تر شدم موهام تاثیرات آب و هوایی این چند وقته. میدونین که موهای من تو هر فصل سال یه رنگن" داشتیم حرف میزدیم که یهو کاپیتان اومد داخل. همه وقتی کاپیتان و دیدیم به صف شدیم. کاپیتان گفت :" برای افراد قبل از ما و افراد بعد از ما" همه یک صدا گفتیم :" برای آینده !" کاپیتان :" دلم برای این اشتیاق و انرژیمون تنگ شده بود " بعدش همه هم و بقل کردیم و گرم صحبت شدیم.
از زبان خودم ) بچه ها داشتن همینطور حرف میزدن که یه خانم قد بلند اومد پیششون. یه کت با شلوار دمپا گشاد سرمه ای پوشیده بود. موهاش سفید بودن و تا زیر باسنش میرسیدن. چشماش آبی روشن بودن. گفت :" گروه شماره 366. من پاتریشیا می هستم. من نمیخوام زیاد حرف بزنم چون خیلی وقت نداریم پس مجبورم مقدمات و رد کنم. لطفا دنبالم بیاید" بچه ها دنبال پاتریشیا رفتن. عجیب بود. سازمان از همیشه خلوت تر بود. در واقع کاملا خلوت بود! پاتریشیا گلوش و صاف کرد. سرش و بالا نگه داشته بود. اخماش تو هم بود و ضربان قلبش تند. بدون اینکه سرش و برگردونه گفت :" احتمالا دارین فکر میکنین سازمان چرا اینقدر خلوته خب همونطور که احتمالا از اخرین خاطراتتون از این سازمان به یاد دارین سازمان بسته شده و الانم هیئت مدیره گفتن که نمیخوان کسی کلا تو سازمان باشه. ولی این دلیلی نیست که گفتم بیاید اینجا. . . ببینین بچه ها دلیلی که گفتم بیاین اینجا اینه که . . ." مکث کرد. انگار ته دلش هنوز به کاری که داشت میکرد مطمئن نبود. ولی به هرحال برگشت سمت بچه ها و گفت :" من حس میکنم کل قضیه مربوط به سازمان میرا اچ کیو یه توطئه ی بزرگه!" قیافه ی همه نشون میداد که از این حرف خیلی شکه شدن. کیت :" چه جور توطئه ای ؟" پاتریشیا برمیگرده و به حرکتش ادامه میده و با دستش به بچه ها اشاره میکنه که دنبالش برن و میگه :" همونطور که میدونین یه شایئه ی کاملا بی ربط مربوط به سازمان تو اخبار پخش شد و باعث شد بودجه ی سازمان خیلی کم بشه طوری که تصمیم بر این شد که همه ی ماموریت های حاضر رو لغو کنیم. با این حال تو بیست و چهارم ژوان سال قبل وقتی که سازمان کلی بدهی بالا اورده بود و داشتیم بد ترین دوران اقتصادی رو پشت سر میذاشتیم . . . اونا یعنی هیئت مدیره یکسری افراد و به ماموریت فرستادن. من گفتم شاید برای اینکه بتونن سازمان و سرپا نگه دارن این گروه و فرستادن که بتونن یکمی پول جمع کنن و بدهی هاشون و بدن. ولی این فرضیه خیلی با عقل جور در نمیومد چون تیم فرستاده شده تیم تحقیقاتی بودن نه تیم ماموریتی. ولی همه چیز از یه جای دیگه شروع میکنه به عجیب شدن" پاتریشیا بچه ها برد سمت یه در. در به یه پسورد نیاز داشت. کیت پسورد و حفظ کرد "4532215322". دلیل اینکه پسورد این بود رو هم میدونست. گفت :" برای افراد قبل از ما و افراد بعد از ما" پاتریشیا لبخند میزنه و میگه :" ضریب هوشی بالات و تحصین میکنم خانم شنل ولی مطمئنا میتونی به رخ کشیدن هوشت و برای بعد بزاری. بچه ها اینجا انبار تمامی دیتا ها و اطلاعاتیه که در طول بیست و هشت سال تلاش بی وقفه ی ماموران میرا اچ کیو بدست اومده. تمامی اطلاعات و دیتا های ما اینجا ذخیره میشه. هیچکدوم از مامورا از اینجا خبری ندارن. ولی دلیلی که من اوردمتون اینجا اینه که. . . خب تیمی که برای تحقیقات فرستاده شده بودن و یادتونه ؟ سه ماه اول همه چی کاملا نرمان پیش میرفت و اونا هر هفته برای ما دیتا میفرستادن" پاتریشیا یه پوشه رو توی یکی از کامپوتر ها باز کرد و بهون گفت :" این ها همه ی ویدیو هاییه که ازشون داریم. بعد از اخرین ویدیو تنها چیزی که ازشون دریافت کردیم این بود " پاتریشیا یه فایل و باز میکنه که هیچ اسمی نداره و حتی دسته بندی هم نشده! بچه ها از این موضوع تعجب کردن چون میرا اچ کیو همه ی دیتا هاشون و دسته بندی میکنن. پاتریشیا فایل و باز کرد. بعد با یه لحن مرموزانه گفت :" کد مورس!"
پاتریشیا :" این اخرین چیزی بود که ما از اون تیم دریافت کردیم و تا الان شیش ماه از اون پیام گذشته ولی میرا اچ کیو هیچ کسی رو دنبال اون تیم نفرستاده و شک من از همینجا شروع شد البته یه موضوع دیگه هم هست " پاتریشیا یه فایل و باز میکنه که پر از فولدر با اسم های مختلف بود. پاتریشیا یه فولدر به اسم میا یاماها (mia Yamaha) رو باز میکنه. توی فولدر عکس یه زن حدودا پنجاه ساله سیاه پوست با چشمای مشکی و موهای قهوه ای تیره ی فر بود. پاتریشیا با یه لحن گرفته و قیافه ای پوچ از شادی گفت :" این میاعه. شماها هم میشناسینش. تو دوره ی کارآموزی پیش اون میموندین. مگه نه ؟" لیلی :" خانم یاماها !" کیت :" من هر چیزی که بلدم از ایشونه" نینا :" خیلی دلم براشون تنگ شده" جید :" فقط تو نیستی که دلتنگشونی . . ." جید زیر چشمی یه نگاه به پاتریشیا میندازه. بعد چشماش و میبنده و میگه :" مگه نه خانم پاتریشیا ؟" پاتریشیا آهی کوتاه میکشه و با تاسف سرش و برمیگردونه و نگاهش و از بچه ها میدزده. ایوا :" لطفا بگین که حال خانم یاماها خوبه !" پاتریشیا :" من نمیدونم چطور بگم ولی چند وقت پیش میا به من هشدار داد که یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی سازمان و هیئت مدیره هست و بعد از اون کاملا غیبش زد و الان سه ماهه هیچ خبری ازش ندارم. همه جا رو گشتم حتی از خونوادش هم پرسیدم از دوستاش از هر کسی که به ذهنم میرسید ولی اونا هم نمیدونن کجاست اصلا هیچکی نمیدونه!" نینا :" ولی خانم یاماها اصلا از اینجور عادتا نداشتن !" پاتریشیا :" هنوزم ندارن ولی به هر دلیلی من حس میکنم این زیر سر میرا اچ کیوعه ! نه تنها گم شدن میا بلکه همه چی ! کد مورسی که دریافت کردیم مبارزات یک سال اخیر و حتی بسته شدن سازمان ! همشون به هم ربط دارن ! حالا سوال من اینه . . . برای اینکه از این موضوع سر در بیاریم به من کمک میکنین ؟" نفس بچه ها تو سینشون حبس شده بود. چشماشون گرد شده بود قیافه هاشون متعجب و در عین حال عصبانی. بالاخره کیت گفت :" نظرتون چیه ؟" بچه ها چند ثانیه همینجوری به هم خیره شدن. اما بین همه ی اون قیافه های نگران نینا با خنده میگه :" من هستم! " این لبخند همراه جید بزرگتر شد و گفت :" منم همینطور!" ایوا :" و من! " لیلی :" رو منم حساب کنین !" بعد از اون یه لبخند رو لب کیت ظاهر میشه و میگه :" خیلی خب پس دیگه حرفی نمیمونه ! ما باید چی کار کنیم ؟" پاتریشیا :" من میخوام شماها رو به طور مخفیانه بدون اینکه هیئت مدیره بویی ببرن بفرستم به جایی که اون گروه تحقیقاتی بودن!
کیت :" یه دیقه وایسا تو میخوای ما رو جدی جدی به ناکجا اباد موعود بفرستی ؟" پاتریشیا :" ببخشیدا ولی هموطور که گفتم اونا سه ماه کامل سر و مر گنده جلو دوربین وای میستادن و برا ما از تحقیقاتشون دیتا میفرستادن که اگر قرار بود اونجا ناکجا آباد موعود باشه دو روزم دووم نمیوردن!" کیت و لیلی به زور سعی میکنن جلوی خندیدنشون و بگیرن ولی بازم کماکان ریز ریز میخندیدن مورتیشیا :" به چی میخندین ؟" کیت گلوش و صاف میکنه و با ارنج میزنه به لیلی و میگه :" ببخشید ولی یه سوال شما گفتین بدون خبر سازمان و هیئت مدیره خب ممگه ما برای صفر به اسپیس شیپ (سفینه ی فضایی) نداریم ؟ چطور بدون آگاه کردن هیئت مدیره باید از اونا استفاده کنیم ؟" پاتریشیا :" خیله خب احتمالا ایده ای که میدم قراره یکمی دیوونه باشه ولی من میخوام شماها رو به یکی از سفینه های توی فضا تلپورت کنم !" ایوا :" وایستا ولی اخه نمیشه که! اگه واقعا خیلی از قرارداد ها جز یکیشون لقو شد پس شما میخواین ما رو به یه سفینه ی درب و داغون بفرستین !" پاتریشیا :" نه نه نه ! خب یعنی اره ولی نگران نباشین من امن ترین سفینه ی ممکن رو انتخواب کردم این سفینه کاملا سالمه و شاید یکمی سوختش تموم شده باشه و یکسری از سیمکشی هاش خراب شده باشن ولی به جز اون کاملا سالمه!" نینا :" بی خیال حتما یه دلیلی وجود داشته که اونجوری بین زمین آسمون ولش کردن دیگه !" کیت :" فعلا که چاره دیگه ای نداریم" پاتریشیا :" خیلی خب باید همین امشب راه بیوفتین البته نیمه شب خیلی خب کاراتون و کنین و وسایلتون و جمع کنین امشب همینجا میبینمتون" بچه ها با حرکت سر تایید کردن و رفتن سمت خروجی.
:" سلام پاتریشیا" پاتریشیا :" اوه سل. . .نه نه نه . . . خواهش میکنم لطفا همچین کاری رو نکنین نه نه نه !" و تامام مرسی که تا اینجا همراهم بودین خیلی ممنونم بابت حمایت هاتون بچه ها و شرمنده جای حساس کات کردم ولی خب دیگه رسم زمونه همینه دیگه هه هه < 33 ولی خب به هر حال پارت بعدی فردا میاد اگر که ببینم همونطوری که گفتین دنبال میکنین البته خب بای بایییییییی !
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
🖤🐼تا 100 تایی شدنم بک میدم🐼🖤
💛💫تا 100 تایی شدنم بک میدم 💛💫
💙🌀تا 100 تایی شدنم بک میدم 🌀💙
💚🌱تا 100 تایی شدنم بک میدم🌱💚
ادمین اگه ناراحت نشدی پین؟!🥺
پشمامممم نینا لورن؟
من ی داستان تو تقویمم نوشتم اسم یکیش نینا نرلون بود🗿 شباهت موج ممیزنه ولی گفتم بگم😂
وات ده. . .
برگام موندن خودم ریختم 🤣🤣🤣🤣
یاد اینترستلار افتاذممممم
عررررررررررررررررررررررررررررررررررر
طپشمطوظوشوشوطپظط