
سلام دوستان ببخشید خیلی دیر شد من اکانتم مسدود شد و با یه حساب جدید وارد شدم و اگه خواستید قسمت قبل رو بخونید بزنید جستجو غم ابدی دو زوج و بعد بخونید از این به بعد با این حسابم بریم سر غم ابدی این دو تا زوج.......

از زبان لوکا بردمش تو ماشین گفت بذار برم خودشو میکوبوند به در ماشین در رو قفل کردم همش گریه میکرد چشاش شده بود کاسه خون (همه حرفایی که می زنه با بغض و گریه) گفت چرا نمیذاری برم گفتم نمیخوام اتفاقی برات بیوفته واسه خودت هم نه واسه بچه گفت من این بچه رو بدون پدرش نمیخوام چرا نمیفهمی داد زدم نمیزارم بری گفت پس باشه یهویی تفنگ رو از تو جیبم برداشت گذاشت بالا سرش گفت اگه نذاری برم خودمو میکشم بغضم گرفت گریه کردم گفتم مرینت اینکارو با من نکن من طاقت دوری تورو ندارم تورو دوست دارم (😥😱) از زبان مری گفتم چییی دوستم داری

گفت اره من دوست دارم خیلی زیاد تفنگ رو اوردم پایین گفتم چرا هیچ وقت بهم نگفتی گفت چون چشات از عشق به آدرین کور شده بود فقط اونو دوست داشتی دیگه ساکت شدم تفنگ رو گذاشتم رو کاپوت ماشین حرکت کردیم همش توراه اروم گریه میکردم از زبان لوکا میدیم یواش گریه میکرد بردمش بیمارستان سابین اومد بغلش کرد چند روز بستری شد نه غذا میخورد همش گریه میکرد چشاش شده گود شده بود فقط زنگ میزد به ادرین ولی بر نمیداشت بعد چند روز مرخص شد که الیا رفت پیشش از زبان آلیا بردنیش خونه هیچی نمیخورد اعصابم خورد شد بلند شدم با دستام شونه هاشو گرفتم گفتم تا کی میخوای ادامه بدی بچتو نابود داری میکنی گفت آ لیا 😭😭 گریه کرد منم شروع کردم به گریه بغلش کردم ( الهیییی بالاخره دوسته دیگه) یکم بهش غذا دادم بعد خوابید
خب میریم ماجرای ادرین چند روز قبل اتفاقات: رفتم تو هواپیما بعد چند ساعت رسیدم زنگ زدم مرینت گفتم عزیزدلم من رسیدم گفت باشه عشق من حتما بهم زنگ بزن. باشه عشقم خداحافظ خداحافظ عزیزم رفتم پایین خبرنگارا اومدن مصاحبه گرفتن بعد با لیموزین بردن منو دفتر مالی لیانا ارژمتو دختر بزرگترین تاجر نیویورک سلام خانم لیانا ارژمتو سلام اقای اگراست از این طرف خوش اومدید چند تا معامله انجام دادیم تو دفترش گفتم پس من دیگه برم و معامله یادتون نره گفت البته اقای ادرین ولی قبلش.. یهو چند تا مرد هیکلی اومدن در رو بستن گفتم هی چیکار میکنید لیانا اومد جلو گفت خوب اقای ادرین چه خبر از همسرت شنیدم بچه دار شدید گفتم خب به شما چه مربوطه گفت الان نشونت میدم اون مردا اومدن منو بردن تو یه اتاق خالی لیانا اومد تو گفت خوب خوب امروز دیگه نه خبری از بچت هست و نه از خانم مرینت گفتم چی میخوای گفت تورو گفتم یعنی چی گفت یعنی تو با من ازدواج میکنی یا دیگه عشقتو و بچتو نمیبینی میکشمشون باید بری جلوی همه با من ازداوج کنی گفتم عمرا اگه اینکارو کنم نویخوام دلشو بشکونم میدونم نابود میشه گفت وافعا باشه رفت رو یه فیلم نشون داد گفت الان این دو تا مرد خونه زنتو و خدمتکار خونتو خالیکردن اونم به اسم تو حالا میخوای بکشمشون یا نه گفتم نههه باشه باشه با خودم گفتم منو ببخش مرینت

زمان حال: از زبان مرینت حالم اصلا خوب نیست عشقم ولم کرده دیگه چیکار کنم ادرین چی کار کردی مگه نگفتی تا ابد پیشمی؟ گذشته: ادرین. جانم عشق من. میگم قول بده که هیچ وقت ولم نکنی من مگه میشه ولت کنم من تا ابد عاشقتم عشقم. منم همینطور اگه تو نباشی من نابودم (عکسشو گذاشتم)

دلم درد گرفت گریم گرفت گفتم مامانی قربونت بشم میدونم بی قراری نکن بابات برمیگرده به خونه سرموگذاشتم لای پاهام گریه کردم ـــــــــــــــــــــــــــ صبح روز بعد رفتم صبحانه خوردم یه ذره رفتم دوباره تو اتاقم عکس عروسیمو برداشتم عکس وقتی که حلقه انداخت تو دستم ادرین چراااا عشق من چرا
دیگه طاقت ندارم عصبی شدم خیلییی زدم قاب عکسو شکوندم نشستم رو زمین گریه کردم داد زدم چرااااااااااا ــــــــــــــــ ساعت 12 شب ـــــــــــ دیگه طاقت ندارم رفتم و سوار ماشین شدم رفتم بالای برج مومپارناس گفتم ادرین منو بببخش میخواستم خودکشی کنم از زبان لوکا
رفتم قهوه ریختم تلویزیون رو روشن کردم که دیدم اخبار نوشته خانمی که از بالای برج مومپارناس میخاد خودکشی کنه دیدم مرینته گفتم نه نه نه دیوونه نیخواد چیکار کنه
سریع سوار ماشین شدم رفتم بیرون دیدم پلیسا جمعن رفتم توگفتن اجازه ندارید برید گفتم بذارید برم من شوهرشم گذاشتن برم رفتم بالا بهش گفتم مرینت برگشت گفتم میخوای چیکارکنی اینکارو نکن خواهش میکنم جیغ زد دیگه دخالت نکن میخوام بمیرم میخوام بمیرم
گریم گرفت خواهش میکنم عزیزم توروخدا بیا پایین میبرمت پیش ادرین بیا حیغ زد دروغ میگیی دروغ میگی از زبان مری یه لحظه به خودم اومدم دیدم داره گریه میکنه دلم براش سوخت با گریه دویدم سمتش بغلش کردم گفت بیا بریم
خب اینم پایان این پارت دستم شکست بخدا پارت بعدی جذاب وغم انگیز تر
خدانگهدار
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام بچه ها من رز هستم از هفته بعد داستان شروع میشه بچه ها ببخشید من گوشیم سوخته بود اصلا نبودم الان این کاربریم دنبال کن
دیگه داستانتو دنبال نمیکنم
اصلا نمیذاری 😣
عالی بود پارت بود پارت بعد رو زود بزار
طوری نوشتی که منه سنگدل گریم گرفته دمت گرم
مرسی از همگی و بگم که داستان حالا حالا ها ادامه داره💋
خواهشن زود پارت بعد رو بده🙂😁
عالی بالاخره بعد از مدت ها
خواهش میکنم زود بذار از این به بعد
عرررررر اشک منو دراوردی همیشه دنبال داستانی میگشتم که انقدر غمیگن باشه افرین😭😭😭😭😭😭♥♥♥♥
عررررررعررر عالی بود