سلام!تا اونجا گفتیم که جنگ تا صبح ادامه داشت
وقتی بالاخره صبح شد،همه ی اهالی قلعه یا کشته شده بود یا فرار کرده بودن رستم میدونست که قلعه،خزانه ی بزرگ و پر و پیمونی داره همه جا رو گشت تا اینکه به خونه ای با در آهنی رسید با یک ضربه در آهنی رو شکست و رفت داخل با دیدن خمره های پر از طلا و جواهر تعجب کرد
طلا ها رو بار شت کرد و قبل از راه افتادن،پیکی رو فرستاد تا خبر پیروزی رو به زال برسونه زال وقتی خبر رو شنید با خوشحالی اومد استقبال پسرش و این اولین پیروزی بزرگ رستم بود در این دوران،بزرگترین دشمن ایران کشوری بد به اسم توران که در واقع شامل چین و ماچین میشد شاه توران اسمش پشنگ بود و شاهزاده این کشور،یه آدم وحشتناک به اسم افراسیاب بود
البته افراسیاب،دو تا برادر هم داشت،اغریرث و گرسیوز اغریرث آدم خیلی خوبی بود بر خلاف گرسیوز و افراسیاب هم که نماد دهانبینی بود اینا رو داشته باشید تا بریم ببینیم ایران چه خبره منوچهر شاه میمیره قبل از مرگ به پسر و جانشینش نوذر سپرد که حواسش به مردم و وضع کشور باشه
نوذر حرفای پدرش رو فراموش کرد و تبدیل به شاه خوشگذرونی شد همه ازش ناراضی بودن حتی پهلوونا به زال گفتن که تو بیا شاه شو ما طرف تو رو میگیریم زال گفت نیروی شاهی که از طرف خداوند اعطا میشه مال من و خونوادم نیست مال نوذره من پشت نوذر هستم
پهلوونا دیگه چیزی نگفتن پشنگ وقتی از وضع ایران با خبر شد،به افراسیاب گفت به ایران حمله کن الان رستم پانزده سالشه برای زال پیک میفرستن که بیا به میدون جنگ ولی پیک که اومد زال توی شهر نبود خارج شهر بود حالا چرا؟؟
چون سام مرده و زال داره براش دخمه میسازه با این حال زال خبر میشه میگه نمیتونم بیام میبینید که بابام مرده هنوز دفنش نکردم رستم میگه من میرم زال میگه نمیشه تو هنوز دهنت بوی شیر میده...
نظرات بازدیدکنندگان (0)