صاف و درد غنچه ای گفت به پژمرده گلی که ز ایام، دلت زود آزرد آب، افزون و بزرگست فضا ز چه رو، کاستی و گشتی خرد زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی نه فتاد و نه شکست و نه فسرد گفت، زنگی که در آئینهٔ ماست نه چنانست که دانند سترد دی، می هستی ما صافی بود صاف خوردیم و رسیدیم به درد خیره نگرفت جهان، رونق من بگرفتش ز من و بر تو سپرد تا کند جای برای تو فراخ باغبان فلکم سخت فشرد چه توان گفت به یغماگر دهر چه توان کرد، چو میباید مرد تو بباغ آمدی و ما رفتیم آنکه آورد ترا، ما را برد اندرین دفتر پیروزه، سپهر آنچه را ما نشمردیم، شمرد غنچه، تا آب و هوا دید شکفت چه خبر داشت که خواهد پژمرد ساقی میکدهٔ دهر، قضاست همه کس، باده ازین ساغر خورد
نیکنامی نباشد، از ره عجب خنگ آز و هوس همی راندن روز دعوی، چو طبل بانگ زدن وقت کوشش، ز کار واماندن خستگان را ز طعنه، جان خستن دل خلق خدای رنجاندن خود سلیمان شدن به ثروت و جاه دیگران را ز دیو ترساندن با درافتادگان، ستم کردن زهر را جای شهد نوشاندن اندر امید خوشهٔ هوسی هر کجا خرمنی است، سوزاندن گمرهان را رفیق ره بودن سر ز فرمان عقل پیچاندن عیب پنهان دیگران گفتن عیب پیدای خویش پوشاندن بهر یک مشت آرد، بر سر خلق آسیا چون زمانه گرداندن گویمت شرط نیکنامی چیست زانکه این نکته بایدت خواندن خاری از پای عاجزی کندن گردی از دامنی بیفشاندن
تا به کی جان کندن اندر آفتاب؟ ای رنجبر! ریختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر! زین همه خواری که بینی زآفتاب و خاک و باد چیست مزدت جز نکوهش با عتاب؟ ای رنجبر! از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی چند میترسی ز هر خان و جناب؟ ای رنجبر! جمله آنان را که چون زالو مکندت، خون بریز وندر آن خون دست و پایی کن خضاب، ای رنجبر! دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن تا شود چهر حقیقت بیحجاب، ای رنجبر! حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا میدهد که دهد عرض فقیران را جواب؟ ای رنجبر!
شنیدهاید که آسایش بزرگان چیست: برای خاطر بیچارگان نیاسودن بکاخ دهر که آلایش است بنیادش مقیم گشتن و دامان خود نیالودن همی ز عادت و کردار زشت کم کردن هماره بر صفت و خوی نیک افزودن ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن برای خدمت تن، روح را نفرسودن برون شدن ز خرابات زندگی هشیار ز خود نرفتن و پیمانهای نپیمودن رهی که گمرهیش در پی است نسپردن دریکه فتنهاش اندر پس است نگشودن
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژده نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزانوز مهرگان خبریست به جز رخ تو که زیب وفرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست جواب داد که من نیز صاحب هنرم درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
مشو خودبین، که نیکی با فقیران نخستین فرض بودست اغنیا را ز محتاجان خبر گیر، ای که داری چراغ دولت و گنج غنا را بوقت بخشش و انفاق، پروین نباید داشت در دل جز خدا را
این پیام فقط جهت حمایت از شما میباشد🙂❤️