
سلام من بعد از کلی مدت برگشتم با رمان جدید...خب خیلی وقت بود فعالیت نداشتم چون مدرسه و دشواری و همه ی اینا بود ولی خب الان برگشتم با رمان لوطفا حمایت کنین :)))
همه چیز از اونجایی شروع شده که.... او میدوید ، به حدی تند میدوید که برخورد پاهایش با اسفالت داغ را حس نمیکرد ، آنقدری تند که به قول دوستش میا به سرعت نور ، لباس خواب سفیدش با جریان باد به عقب کشیده میشد و موهایش در هوا پخش بودند ، پاهای سیاه و صورت کثیفش باعث میشد اعصابی برایش نماند اما سعی میکرد در این موقعیت اهمیتی ندهد ، وقتی در ان کشور غریب به سرعت نور میدوید هیچ چیزی ذهنش را مشغول نکرده بود فقط میخواست فرار کند ، باید خودش را نجات میداد ، او باید زنده میماند ، همانطور که میدوید گاهی به پشت نگاه میکرد و در این میان با افراد مختلفی برخورد ریزی داشت اما ناگهان در میان نگاه کردن ها او با مردی برخورد کرد و به روی زمین افتاد یونا:« آه من معذرت میخوام »
مرد که متوجه پریشانی او شده بود دست اورا گرفت و تا خواست بلندش کند افرادی که دنبال دختر بودن نزدیک تر و نزدیک تر میشدند و صدای قدم های سنگینشان شنیده میشد و دختر بی توجه به مرد از انجا دور شد مرد سرش را کج کرد و لب هایش حالت کجی به خود گرفتند او تعجب کرده بود تصمیم گرفت به دنبال حس کنجکاوی اش برود و دخترک را دنبال کند از راه میانبوری که به نظر میرسد باعث میشود مرد سر راه دختر قرار بگیرد رفت و زمانی که میخواست جلوی دخترک ظاهر شود آن انسان های مزاحم را دید که به ارامی دنبال دختر میگردند ، دخترک که خسته شده بود تصمیم گرفت کمی استراحت کند پسرک دقیقا کنار دختر بود نزدیک دیوار ، وقتی ان مرد هارا دید که تقریبا دارن نزدیک میشوند به سرعت دست دخترو گرفت و کشید پشت دکل برقی و دهنش را با دستانش گرفت دختر ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود و فقط با چشم های بزرگش به پسر نگاه میکرد اون مرد ها از انجا گذشتن و دور شدن پسر:«اونا کین چرا دنبالتن» دستش رو از رو دهن دختر برداشت و دختر نفس نفس زنان و با صدای لرزان گفت
یونا:«اونا منو از کره به تگزاس اووردن ، پدرم باهاشون وارد معامله شد و اونا بدون اینکه پدرم بفهمه من دزدیدن و اووردن اینجا اونا میگن میخوان اعضای بدنمو به کشورای خارجی صادر کنن...من ازشون میترسم ، خواهش میکنم کمکم کن» اینارو زمانی میگفت که داشت از ترس به خود میلرزید و نمیتوانست درست حرف بزند پسر که متوجه ترسش بود و اورا درک میکرد دست رد به سینه اش نزد اما با خودش گفت کار که بدون پاداش نمیشه نه؟ تصمیم گرفت که بگوید: پسر: «بهت کمک میکنم ولی حالا چی به من میرسه؟» یونا:«..من واقا چیزی ندارم که بهت بدم....ولی اگه منو به خونه برگردونی قطعا پدرم بهت پاداش بزرگی میده قرار نیست دست خالی برگردی ، راستی تو اهل کجایی شبیه تگزاسیا نیستی بلکه بنظر میرسه توعم از کره باشی ها؟» پسر:« مادرم ژاپنیه ولی پدرم کره ای بود ، وقتی پدرم فوت کرد از دست طلبکار های پدرم فرار کردیم و به تگزاس اومدیم الان اضاع خوبه » یونا:«اسمت چیه ؟اسم من یوناس »
پسر:«اسم من کیم مینهوعه» یونا:«میگم....میتونم بهت اعتماد کنم درسته؟» مینهو:«من ادم بدی نیستم نگران نباش حالا باید از اینجا بریم ، ببینم برای خرید بلیط به سمت کره پول داری؟» یونا:«....نه متاسفم» مینهو:«با چه فکری فرار کردی میخواستی تا اخر دنیا پیاده بری؟» یونا:«....نمیدونم» مینهو:تو رو مخی من چرا افتادم دنبالت ببینم چجوری میخوای خودتو نجات بدی،البته به نظر جالب میومد انگار داشتم یه فیلم سینمایی تماشا میکردم یونا هیچ حرفی نمیزد و فقط گوش میداد تا اینکه مینهو گفت مینهو:«ببینم زبونتو موش خورده؟» یونا:«ترجیح میدم حرف نزنم ، چطوره به جای این حرفا راهی برای فرار پیدا کنیم؟ببینم تو لباس داری؟ من واقعا نیاز دارم لباسامو عوض کنم »
خب این پارت یک بود ببخشید خیلی کوتاه بود ، لایک کنین و کامنت بزارین ، پارت بعدی طولانی تر مینویسم فالو=فالو بوص بایی :))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (1)