این داستان از زبان شخصیت اصلی.عسل.نوشته شده
سلام من عسلم و میخواهم داستان زندگیم را تعریف کنم اول بزار فکر کنم ،داستان از اونجایی شروع شد که من شروع به کار کردم آره همون روزی ها بود.
من ی روانپزشک هستم و فارغالتحصیل این رشته بعد سالها تلاش بلاخره مدرک درمان و کار گرفتم و اکنون توی ی مهد کودک که در دو شیفت صبح و عصر است کار میکنم .من در شیفت صبح یه مهد میروم بچه ها منو خاله عسل صدا میکنند
وقتی وارد مهد کودک شدم نمی دونستم که زندگیم قراره تغییر کنه و الان که بهش فکر میکنم و اتفاقات رو از جلوی چشم هام میگذرونم خنده ام میگیره
اولین روز کاری...... ساعت ۷ صبح با صدای مادرم بیدار شدم بعد صبحونه مفصلی خوردم. مامانم بیشتر از من استرس داشت به هر حال اون مادره /هی میگفت کی میری ،دیر نکنی ،زود برگرد.... بلاخره ساعت ۸ از خونه دراومدم.من ی مانتوی آبی با شلوار مشکی که باهاش راحت بودم رو پوشیده بودم،پدرم من رو به اونجا رسوند،با ماشین حدود ی ربع راه بود وقتی رسیدم خانم رهبری..سر مربی.. اونجا بود.من زود رسیده بودم پس کمی وقت داشتم تا با محیط آشنا بشم.
ساعت هشت و نیم بود که یکی از بچه ها اومد اسممش رها بود و دختر شیرین و بانکی بود.تا بقیه بچه ها بیان با همدیگه حرف زدیم و اون اطلاعات خوبی بهم داد
وقتی برگشتم خوبه بوی غذای مامانم منو به آشپز خونه کشید دست پخت مامانم حرف نداره،رفتم و لباسام رو عوض کردم و تا غذا آماده شده کمی دراز کشیدم و داشتم اتفاقات امروز رو برای خودم مرور میکردم که یهو یکی صدام میزد ..عسل عسل مامانجان بیدار شو عسل .. چشم هامو آروم باز کردم و گفتم بله چیزی شده مامان؟ مامان ـ هیچی خواب بودی بیا ناهار حاضره.من تا اسم نهار رو شنیدم عین فنر از جام بلند شدم و زودتر از مامانم به سر سفره رفتم . اون روز دیگه اتفاق دیگه ای نیست که به خوام بگم البته چیز دیگه ای یادم نیست که بخوام بگم,🤦😅
نظرات بازدیدکنندگان (2)