
پارت 2
10 دقیقه بعد.... همین که داشتن همو میکشتن پادشاه سرزمین زیرزمین اومد و بعد از درمان جفتشون رو انداخت زندان. پادشاه اومد زندان، و گفت:«لالوسی مگه بهت نگفتم این مسولیت تو نیست که از سرزمین محافظت کنی. لوسی:«گفتی، اما من نگفتم باشه. پادشاه سرزمین زیرزمین:« با این رفتار های بچه گانه هیچوقت نمیتونی در آینده ملکه بشی، بگو ببینم با نگهبانا چیکار کردی هیچ نگهبانی اونجا نبود؟. » لوسی:« نگران نباش من بهترین ملکه ای میشم که این سرزمین به خودش دیده و خبر درمورد نگهبانا از شرشون خلاص شدم ،همشونو فرستادم مرخصی.» نگهبانان دیزی رو آزاد کردند و دیزی پیغام رو به پادشاه سرزمین زیرزمین داد، و موقع برگشت به زندان دیدن لوسی رفت، به لوسی گفت:«لالوسی تو میخوای دشمن من باشی؟. » لوسی:« حالا که میگی چرا که نه، حتما قبول میکنم. » دیزی:«لالوسی تو از این به بعد دشمن خونی من هستی و بازم قراره با هم مبارزه کنیم. لوسی:«تو واقعا منو خوشحال کردی آرورا دیزی و دفعه بعد میکشمت. دیزی:«تا اون موقع بای بای.
دیروز آرورا دیزی با لوسی شاه دخت سرزمین زیرزمین جنگید. یک نامهی فعال از طرف آرگو اومده بود دیزی نامه رو باز کرد یه وسیله ارتباطی اونجا بود که فعال بود، دیزی برداشتش و گفت:«الو.» اون:«سلااااام دیزییییییی! منم خواهرت دانیار.» دیزی:«سلام دانیار کاری داشتی.» دانیار:«دیزی قلبم رو شکستی این چه طرز حرف زدن با خواهر بزرگه؟.» دیزی:«همینی که است کاری داری یا نه؟. » دانیار:«هویییی دیزی برای زنگ زدن حتما باید کاری داشته باشم خواستم حالت و حال ژنرال رو بدونم، و تو کی قراره بیای جزیرهی آرگو؟. » دیزی:«من خوبم ژنرال هم خوبه، و این موضوع فعلا معلوم نیست.» دانیار:«خوبه، و من یه بعد کشف کردم که اونجا انسان های خالص زندگی میکنن که خیلی اینجا کمیاب هستن.» دیزی:«خب به من چه.» دانیار:«هی دیزی درست میگی به تو چه، من میخواستم به ملکه آرگو زنگ بزنم باییییی بایییییی.» دیزی:«اون مثل همیشه پر انرژیه.» چند لحظه بعد دیزی داشت شمشیر رو دستش میگرفت که پرنسس میالا پرنسس انسالین اومد، و گفت:«دیزییی یه درخواستی ازت داشتم.» دیزی:«نه الان نمیشه چون میدونم چی میگی. » میالا:«من ملکه آینده تو هستم و به تو دستور میدم بهم شمشیر بدی.» دیزی:«هی از پرنسس های لوس بدم میاد، باشه بفرما اینم شمشیر.» میالا همین که به شمشیر دست زد دستش زخمی شد. میالا:«آخخخخخ دستم.» دیزی:«بفرما گفتم هنوز کوچیکی، و دیگه نباید هر روز بیای اینجا برات خطرناکه. »
چند دقیقه بعد از گریه کردن پرنسس میالا ژنرال شینیوا پدر آرورا دیزی اومد و گفت:«آرورا دیزی، باید بری به جنگل ممنوعه آبی و باید یه شاخه از درخت شیمیزاکی رو پیدا کنی و بیاری.» دیزی با خودش گفت:«برای یه شاخه ی درخت باید دوتا سرزمین اون طرف برم، ولی خب دستورای ژنراله چی بگم. » دیزی:« باشه ژنرال. » زانو زد. پرنسس میالا:«پس من چی؟.» ژنرال شینیوا:«پرنسس میالا بزارید من بهتون کمک کنم. » میالا:«باشه، ژنرال شینیوا. . . . آرورا دیزی به سمت جنگل آبی راهی شد او از انسالین خارج و از سخره های (بلوندر)بالا رفت و به شهر مینی مایی ها رسید. بعد از شهر مینی مایی ها جنگل ممنوع آبی بود، و دور جنگل آبی دیواری بود که یه در داشت و از در یه قول مراقبت میکرد. دیزی جلو رفت و به قول گفت:«من میخوام از این در رد بشم و برم به جنگل. » قول:«سلام کوچولو میتونی اما من اول میخوام یه امتحان ازت بگیرم.» دیزی:«باشه.» قول یه کاغذ برداشت و یه نقطه روش کشید و به دیزی گفت:« اینجا چی میبینی؟. » دیزی:« به کاغذ سفید با یه نقطه سیاه. » قول:«چه تعریفی براش داری؟.» دیزی:« هر چیزی یه عیبی داره و این نقطه سیاه روی این کاغذ سفید عیب این کاغذه.» قول:« تعریف جالبی بود میتونی رد بشی. » دیزی رد شد و همین طور که داشت دنبال درخت میگشت و متوجه شد که جنگل تله گذاری شده.
دیزی:«به به حالا بهتر هم شد، وایییی چقدر دارن زود فعال میشن این تله ها، باید سرعتم رو بیشتر کنم، هان اونجا شبیه همون درختس است که ژنرال نشون داد برم جلو تر واییی دورش یه دریاچه است یعنی میتونم روی آب راه برم باید سرعتم رو بیشتر کنم و یه پرش ، اوه نزدیک بود خیس بشم. خب اسم این درخت چی بود همممم یادم نیست. پس درخت من یه شاخه باید از تو بگیرم میشه؟ باد وزید و با صدای دلنشین برگ ها صدایی مانند رضایت آمد. دیزی یه شاخه برداشت و کنار درخت نشست و با خود گفت حالا چطوری برم خسته شدم از بس دویدم. در همان لحظه پرنده دو رگ (سی سی رون) از جلو چشم دیزی رد شد هنگام رد شدن اون انگار دنیا یه لحظه در سکوت فرو رفت، اون پرنده جادو داشت، و دیزی گفت ای کاش منم مثل اون پرنده بال داشتم. در همان لحظه دیزی بال در آورد!!! و گفت:«هان این چیه داره چی اتفاقی میوفته؟!» من، من بال در آوردم؟ !!! فهمیدم یعنی قدرت من اینه چطوری به این یهویی شد؟!!. دیزی داشت پرواز میکرد و به بالا رفت تا بالای ابر ها اوج گرفت و به سمت انسالین پرواز کرد. همین که رسید رفت پیش ژنرال شینیوا، ژنرال گفت:«آرورا دیزی برگشتی.» دیزی:«بله،ژنرال بفرمایید اینم شاخه درخت شیمیزاکی. » ژنرال شینیوا:«آرورا دیزی خیلی دیر کردی.» دیزی:«ژنرال برای اینکه دیر کردم متاسفم اما دلیل خوبی براش دارم، اون جنگل تله گذاری شده بود. » ژنرال شینیوا:«بسه فقط دفعه بعد زود تر بیا، و میبینم که قدرت رو گرفتی و میتونی دفعه بعدی پرواز کنی.» دیزی:«باشه بابا و این شما بودین که من به این زودی به قدرت خودم رسیدم واقعا ممنون.» ژنرال شینیوا:«آرورا دیزی، بهم بگو ژنرال شینیوا.» دیزی:« بله، دیگه تکرار نمیکنم ژنرال. » ژنرال شینیوا:«حالا برو به تمریناتت برس.»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییهههه
🎹🖤 Happy Birthday sevgin angel
💖tanks 💖🌸
تولدت مبارک 🥳🥳
کادوتو گذاشتم اونجا 👇
🎁:داستانتو میخونم اگه ادامه بدی🤍🥳🌸
خیلی خیلی خیلی ممنونمممم💖🌸 🍭
🍭🌸🌻🤍