
دامبلدور: ویوین دخترم کاری داشتی؟ ویوین: بله پروفسور من... میخواستم ازتون اجازه بگیرم که کلاسمو با پروفسور تریلانی تغییر بدم و برم سرکلاس پروفسور هوچ دامبلدور: با پروفسور تریلانی مشکلی داری؟ ویوین: نه ولی رو اعصابمه... دامبلدور: چیزی بهت گفته ویوین: بله... گفته تو طالع من... حال من میشه آینده بچم... حتی یبارم به هـری گفت که طالع نحسی داره.. انگار کلا با ما پاترها مشکل داره دامبلدور: نه ویوین... پروفسور تریلانی با تو هری مشکلی نداره فقط تو نمیخوای با حقیقت کنار بیای
ویوین: منظورتون چیـه؟ دامبلدور: ویوین تو این روزایی که داری میگذرونی که در آینده بچت قراره بگذرونه درواقع در چندسال آینده تاریخ دوباره تکرار میشه ترس اومد توی دلم چطوری جلوی اتفاقی رو بگیرم که اصلا نمیدونم چیه نکنه واقعا من نحسم نکنه واقعا آینده خوبی در انتظارم نیست دامبلدور: ویوین سرمو بالااوردم جواب دادم یه کاغذ پوستی بهم داد و گفت دامبلدور: برگه ورودت به کلاس پروفسور هوچ برگه رو گرفتم و رفتم بیرون از پله های چرخان رفتم پایین و مسیرمو ادامه دادم و رسیدم به کلاس پروفسور هوچ در زدم و واردشدم برگه رو دادم دست پروفسور و نشستم روی صندلی کل حواسم درگیر آینده مبهمم بود و هیچی از تاریچه کوییدیچ نفهمیدم پایان کلاس اعلام شد و موقع خروج پروفسور هوچ گفت هوچ: الیور وود الیور: بله پروفسور پروفسور نگاهی بهم انداخت و گفت هوچ: جستجوگرمون برگشته.. دیگه نیازی نیست به رز بگی برای تمرین ویوین هست جستجوگر سابقمون اومده... میخوام دوباره باشکو توی زمین مسابقه ببینمش.. همتونو میخوام ببینم الیور: چشم پروفسور... الیور رو به من گفت الیور: فردا بعداز کلاس تغییر شکل توی زمین منتظرتم سری تکون دادم و رفتم بیرون وارد سرسرا شدم و نشستم روی صندلی
کندال: ویوین از حرف پروفسور تریلانی ناراحت شدی که دیگه سرکلاس نیومدی بهش نگاه انداختم و گفتم ویوین: خب اگه بگم نه که دورغه اره ولی کلا از این پروفسور تریلانی وایب خوبی ندارم میدونی برام همش انرژی منفیه اصلا یه جوریه کندال میخواست حرفی بزنه که صدای آمبریج بلندشد خلاصه حرفاش این بود که تمام مدرسه رو زیر سلطش داره
چندروزی گذشت و طبق حرفای آمبریج پروفسور دامبلدور رو برکنار کرد وبعدم وسط حیاط مدرسه پروفسور تریلانی رو انداخت بیرون همه داشتن نگاه میکردن درسته از پروفسور تریلانی دل خوشی نداشتم ولی صد درصد از آمبریج منتفرم پروفسور مک گونگال نزدیکشون شد و گفت مک گونگال: باید باهاتون صحبت کنم پروفسور آمبریج پروفسور آمبریج رفت و به دستور پروفسور مک گونگال پروفسور تریلانی هم برگشت سرکلاس و با داد پروفسور مک گونگال همه سریع معرکه رو ترک کردن هری و رون و هرماینی داشتن میرفتن که برگشتن و به منی که دست به سینه ایستاده بودم نگاه کردن هری: نمیای؟ دستامو انداختم و گفتم ویوین: یه چیزی فهمیدم هر سه تاشون بهم نگاه کردن و بعدم به من
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
پارت بعد؟
یکم سرم خلوت بشه حتمتا
خیلی عالی عزیزم
پارت بعد
❤