
دوروزی از اومدنمون میگذشت و توی اتاق مامان داشتم دنبال یه ورد میگشتم یه وردی که زمان و به عقب برگردونه.... برگه هارو ورق میزدم ولی چیزی نبود دیگه کم کم داشتم ناامید میشد اما نه یه چیزی هست با دیدنش چشمام برق زد خوشحال دفتره جزوه های مامان رو برداشتم و رفتم پایین و هری رو صدا زدم ویوین: هری ببین یه چیزی پیدا کردم یه ورد که میتونه زمان رو به عقب برگردونه... البته مامان یه زمان برگردان هم داره ولی خب مسافت طولانی برای رفتن به گذشته با زمان برگردان از نظر عقل اومم اصلا اوکی نیست... وای هری بلاخره پیداش کردم... فکرکن بتونم برم گذشته چه خوبه هری که تو کل حرفایی که من زدم تنها ری اکشنش این بود هری: حرفات چیز خوبی نداره واقعا میخوای دیوونگی کنی بری گذشته زل زدم بهش و حرفی که بهش باید میزدمو زدم ویوین: یه نفر این حرفو میزنه که خودش سرش واسه ماجرایی کردن درد نکنه نه تو... یادت نرفته که سنگ جادو و اون تالار اسرار و سیریوس بلک و اژدها و تورنومنت رو همه اینارو توبودی نه من پس لطفا تو دیگه حرف از دیوونگی برام نزن برگشتم و از پله ها رفتم بالا واقعا خب راست گفتم دیگه یه نفر این حرفو میزنه که خودش سرش تو کار خودش باشه نه هری که سرش بیشتر تو کار مدرست
کل تابستون رو مشغول مطالعه سفر تو زمان بودم یکم ترس داشتم خب بار اولمه که میخوام این کارو بکنم امسال پنجمین سالمون توی هاگوارتز و از قطار پیاده شدیم و با کالسکه رفتیم هاگوارتز وارد سرسرا شدم و اولین نفری که دیدم دراکو بود مسیرو دیویدم و محکم در آغوش کشیدمش توی همین سه ماه واقعا دلم براش تنگ شد و تک سرفه کسی اومد
ازهم جدا شدیم و نگاه کردیم پروفسور مک گونگال بود و با اشاره ابروهاش بهمون گفت که بریم سرجاهامون رفتیم و مسیرمون جداشد و من رفتم کنار هرماینی و دراکو هم رفت سمت اسلیترین پروفسور دامبلدور مشغول سخنرانی بود حرفاش فوق العاده مشکوک بود و در پایان سال خوبی رو برامون آروز کرد هری: یعنی چی منظورش از این حرفاش چیه همون طور که داشتم به جایگاه پروفسور ها نگاه میکردم گفتم ویوین: یعنی اینکه وزارت خونه داره توی کارای مدرسه دخالت میکنه و اون پروفسور آمبریج هم برای همین اومده... پروفسور آمبریج سرتا پاش صورتی بود انگار رفته گفته تموم رنگای صورتی دنیا انحصارش تو دست منه به بچها و هری نگاه کردم و گفتم ویوین: ولی فکرنکنم اتفاقای خوبی تو راه باشه
ویوین: از این پروفسوره آمبریج خوشم نمیاد فکرکنم امسال آزکابان در انتظارمه خندیدیم و بعداز شام وارد خوابگاهمون شدیم و صبح کلاس پیشگویی داشتیم پروفسور تریلانی: ویوین دست به سینه نشستم و مثل آدمایی که دارن به یه خنگ نگاه میکنن نگاهش کردم که ادامه داد پروفسور تریلانی: تو آینده خوبی در انتظارت نیست... تو...حال تو میشه آینده بچت... حرفاش برام ترسناک حال من میشه آینده بچم یعنی.... با استرس و عصبی بلندشدم و گوی شیشه ای رو هولش دادم که از میز افتاد و چرخیدم و رفتم از کلاس بیرون اصلا اشتباه کردم این ترمم دوباره با این کلاس برداشتم مسیرو رفتم در زدم و وارد کلاس شدم
پروفسور هوچ مشغول تدریس تاریخچه کوییدیچ بود کتابامو با دوتا دستام گرفتم و اوردم پایین و گفتم ویوین: پروفسور هوچ میشه من کلاس شمارو به جای پروفسور تریلانی بردارم هوچ: البته ولی قبلش با پروفسور تریلانی و پروفسور دامبلدور صحبت کنی ویوین: چشم باهاشون صحبت میکنم... هوچ: من همون سال اولم بهت گفتم تو جستجوگر ماهری میشی لبخندی زدم و گفتم ویوین:من الان باید چیکارکنم بیام تو یا برم با پروفسور دامبلدور صحبت کنم هوچ: اول با پروفسور دامبلدور صحبت کن و رضایت نامه مکتوب رو بیارم بیار سری تکون دادم و رفتم سمت پله های چرخـانی که به اتاق پروفسور دامبلدور ختم میشد از پله های چرخـان متنفرم سرگیجه بهم دست میده رسیدم و در زدم و رفتم داخل
اهم اهم اسلاید اضافست
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی عالی بود
پارت بعد رو کی میزاری؟
امروز
آااااخ جوووون ، چه زود گذاشتی دمت گرم 💗💗☺
عااالی
مرسی عزیزم