سلام سلام حالتون چطوره بلاخره برگشتم با اولین داستان کانال امیدوارم خوشتون بیاد
هی بچه ها اسم من ملیکا است من نوزده سال دارم و یک دانشجو هستم این راجب زندگی منه خب از کجا شروع کنم او فهمیدم واییی ساعت چنده! ساعت ۷ واییی نه اولین روز دانشگام دیر شده *سری حاضر شدم و از خوابگاه خارج شدم -او سلام اقای آکی -سلام ملیکا - روز خوبی داشته باشید جناب - توهم همینطور دخترم جناب اکی پیر مرد خوبیه از بچگی هوامو داشته با اینکه هفتاد و دو سال دارد همچنان پیر مرد بانمکیه او` اون خانوم جو هست -سلام خانم جو _سلام ملیکا جون - امروز خیلی قشنگ شدید - مرسی عزیزم توهم خیلی با عجله تر از قبل شدی -ها؟ او اره دیرم شده باید برم اولین روز دانشگامه _موفق باشی _ممنون اون زن باهوشه وای خدا من اونجا ببین کیف حراج کردن وایییی وایسا ملیکا احمق دیرت شده رسیدم*
من آمدم -خانم ملیکا ؟ -بله خودمم - دیر کردی -او میدونستم - برو به اتاق جی دو -چشم قربان وقتی رفتم داخل کلاس همه به من نگاه کردن وایی خدای من چه کلاس بزرگی بزار ببینم شماره صندلیم چی بود آها بیست و شیش او نه دقیقا کنار قلدور کلاسمون نشستم بدتر از این نمیشه -هی بچه کله تخم مرغی -ها؟ - بگو دوچرخه - ای بابا دوچرخه
سبیل بابات میچرخه - خیلی بانمکی دنی زد زیر خنده فکر کرده چون بیست سالشه خیلی بزرگه ازش بدم میاد آه استاد خودشو بهم معرفی کرد -اسم من الکس است میتونی استاد الکس صدام کنی عزیز دل سی و یک سالمه و خوشحالم که در خدمت شما عزیز دل هستم میشه خودتو معرفی بفرمایید ؟ _ اسم من ملیکا است من نوزده سال دارم و قولیه رشته مهندسی هستم _ به به مهندس داریم تو کلاس استاد شروع کرد به درس دادن بعد از چهل پنج دقیقه زنگ تفریح خورد تا چشم گذاشتم کل کلاس خالی شد با خودم گفتم اوف چخبرشونه ده دقیقه نشده زنگ کلاس خورد یک دفعه هنگ کردم چقدر زود گذشت
نظرتون چیه اکه خوبه لایک کن و یه قلب سبز بزار اگه خوب نیست هم قلب قرمز مممنوننن
نظرات بازدیدکنندگان (0)