یه افسانه هست که میگه : فرشته هایی که عاشق انسان میشن بالهاشون رو به خاطر معشوقشون از دست میدن و روی زمین رها میشن :)💙🧜🏻♀
کاگیاما برگشت و نگاهی بهم انداخت .....گفتم:نه نه اشتباه شنیدیییین....هیناتا چشماشو چرخوند و گفت:روز اولی بهم علاقمند شدن......کاگیاما سرش رو برگردوند به سمت هیناتا و گفت:چیزی فرمودین؟....هیناتا گفت:نه ببخشید هیچی...ب چشمای کاگیاما نگاه کردم .....چشماش آدم رو مس*ت میکرد.....من واقعا دوستش دارم؟ نه....سلطان زمین؟ عمرا........من اویکاوا رو ددوست دارم اون بهترین منه اون منو نجات داده.........زمان همه رو برای من ثابت کرده...من باید برای خودم زندگی کنم.......کاگیاما دوباره به من نگاه کرد و گفت:مسخره بازیتون تموم شد؟ حالا میتونیم بریم؟.........چیزی نگفتم و به راهم ادامه دادم....کاگیاما دستاش رو داخل جیب کاپشنش کرد و گفت:قهرمان زندگی شما کیه؟.........هیناتا کمی فکر کرد و گفت:شاید هیولای کوچیک......گفتم:اون الگوته قهرمان نیست.....گفت:الگوی من قهرمان منه ......گفتم:درسته.....کاگیاما رو کرد به من و گفت :تو چی؟.....گفتم:اوم ......من هر روز قهرمان زندگیم رو توی آینه میبینم......هیناتا گفت:قشنگ بود.....گفتم:اوم......هیناتا گفت:مدل آهنگی که دوست دارین چیه؟.......گفتم:بیشتر کیپاپ ولی همه چی گوش میدم مثل راک.........کاگیاما گفت:راک اند رول.......هیناتا گفت:خیلی خشنین............گفتم::نخیرم ........ .......داشتم فکر میکردم که کاگیاما هم راک گوش میده.......گفتم:توبیو راک چی گوش میدی؟......برگشت سمتم و گفت:عا مانسکین........گفتم:اوم خوبه منم همینطور.........گوشی کاگیاما زنگ زد: کاگیاما:سلام مربی بله ممنون آآآآ اره تقریبا 15 دقیقه پیش بله بله..آآآ واقعا؟ خب هم خبر خوبیه هم خبر بد...بله حتما خدانگهدار......هیناتا گفت:چی شده؟.کاگیاما گفت:مسابقه والیبال کنسل شده نمیدونم چرا........گفتم:ای بابا بزار به اویکاوا زنگ بزنم:+های بیبی_عا سلام هلن چطوری؟....+ممنون عوم میگم مسابقه فردا کنسله نیازی نیست بیای..._همین؟+آم اره ببخشید_اشکال نداره دفعه بعد میام+بببخشید من واقعا معذرت میخوام دوباره بابت دیشب_سارانگه هلن شی:)+بیانه اویکاوا🥺 (بغضم گرفته بود و اشک از چشمام جاری میشد)_گریه نکنیاااااااا +اوم سارانگه:)_کاوایی خودمی هلن:)+من دیگه برم بای هانی:)_خداحافظ کیوتم^^.........تلفن رو قطع کردم و با آستینم اشک هام رو پاک کردم........کاگیاما سرشو برگردوند سمتم و گفت:داری گریه میکنی؟.....هیناتا هم برگشت تا من رو ببینه....گفتم:چیزی نیست.........به خانه هیناتا رسیدیم...حیاط بزرگی داشتند و یک تور بسکتبال -! برای عجیب بود که چرا تور بسککت داره ولی تور والیبال نداره......یه دختر کوچولو در رو با کرد و با صدای آشنایی گفت :داداشییییییی....فهمیدم خواهر کوچیکه هیناتاست....خواهرش پرید بغلش و هیناتا گفت:من دیگه میرم فردا میبینمتون^^......ما هم خداحافظی کردیم و به راهمون ادامه دادیم
بعد 3 ساعت راه رفتن کاگیاما گفت:یه لحظه وایسا...و به سمت دستگاه خوراکی رفت......کارت کشید و چیزی رو برداشت .به سمت من اومد . شیری که در دستش بود رو به سمت من گرفت و گفت:بیا ....گفتم:نه خودت بخور.... دست چپش رو بالا آورد و شیر دیگری که دستش بود را در هوا تکان داد..ازش گرفتم و گفتم:ممنون...صورتش گل انداخت و بعد سریع خودشو جمع کرد و اخمی کرد...گفتم:شیر خیلی دوست داری؟...گفت:اوهوم.....گفتم:خیلی شیر توی کلاس دستت میبینم برای همین گفتم....گفت:برای استحکام استخونام میخورم.....گفتم:منم همینطور......گفت:با شیر چی میخوری معمولا؟....گفتم:اووممممممممم آنپان تو چی؟ .....گفت:کاستلا...گفتم:چینسوکو هم خوب میشه....گفت: مرون پان هم خوبه.....گفتم:عاشق دورایاکی ام......گفت:ولی با هیگاشی مزه بهشت میده...گفتم:اوممممم تای یاکی.....گفت:واسانبون رو ترجیح میدم.....گفتم:تسلیمممم چیزی ندارم بگممممم......ولی هنوز داشتم فکر میکردم که دستی از لای انگشتام رد شد و محکم گرفتش به کاگیاما نگاه کردم که دستش رو توی دستم قفل کرده ...صورتم سرخ شد و ناخودآگاه داد زدم:چیکار دارررریییی میکنییی.....آرامشش رو حفظ کرده بود و آروم بهم گفت:فکر نمیکردم سلایقت شبیه من باشه......زل زدم توی چشماش.....چشماش برق میزد......خودمو جمع کردم و گفتم:ولی دلیل نمیشه دست دختر مردم رو همینطوری بگیری..جا خورد و دستم رو ول کرد......دستش رو روی بازو مخالفش گذاشت و مالش داد.........ی لحظه عذاب وجدان گرفتم نمیدونم چرا.... ولی دستم رو دوباره لای انگشتاش کردم و یکدفعه برگشت و نگاهم کرد......لبخند زدم و دستم رو به جلو و عقب بردم و قدم زنان تا خونه ما راه رفتیم^^
یکدفعه گوشیم زنگ خورد و به کاگیاما گفتم صبر کنه تا من بیام و رفتم پشت یک ساختمون ایستادم و تلفنم رو جواب دادم : +آنیو؟_های هلن+او تویی اویکاوا؟...._اره+کاری داشتی؟_هنوز نیومدی خونه؟+نه هنوز نرسیدم چطور؟_جلو خونه منتظرت وایسادم..+ای وای من ی 15 دیگه میرسم هانی کیوتم(زدم رو اسپیکر)_منتظرتم بانی کوچولوممممم+بای کیوتمممم_بای خرگوشکمممم ... و تلفن رو قطع کردم تا برم پیش کاگیاما که دیدم کاگیاما پشت ساختمون وایساده...گفتم:تو اینجا چیکار میکنی چرا اوومدی اینجا؟....فک کنم میخواست ببینه با کی حرف میزنم .....گفت:هیچی اینجا منتظرت وایسادم چون که خسسته شدم و باید به جایی تکیه میدادم بیا تا خونه تو باهات بیام.....گفت:آم باشه.....ساعت 9 شب شده بود و به خونه من رسیدیم که
اویکاوا رو دیدم و دست تکون دادم تا من رو ببینه اونم وقتی منو دید خوشحال شد و دست تکون داد ولی وقتی چشمش به کاگیاما خورد یکم شک کرد......کاگیاما گفت:سلام تورو.....اویکاوا هم گفت:سلام توبیو.....گفتم:چرا انقدر رسمی حرف میزنین:/........گفتم:خب من میخوام برم تو .....کاگیاما گفت:مزاحمت نمیشم....اویکاوا گفت:فک نمیکنم ک دیگ بیام تو ...گفتم:هر جور میل خودته و به سمت خونم رفتم ک یهو دوباره همون اتفاق افتاد.....دستم رو روی سمت چپ سینم گذاشتم و به سمت پایین خم شدم...ناخوداگاه داد زدم:قلبمممممممممممممم .....اویکاوا برگشت و داد زد:هلننننننننننننن .....برگشتم و پشت سرم رو سعی کردم ببینم ولی چشمام تار میدید ولی سویشرت رنگی اویکاوا هنوز قابل دیدن بود .......کاگیاما رو توی یه هاله میدیدم........اویکاوا رو دیدم که داره با تلفن صحبت میکنه و کاگیاما هم داشت دکمه های لباسم رو باز میکرد که دیگه چیزی ندیدم و چشمانم بسته شد.......
بسی زیبا❦
🌺
خیلی قشنگ بوددددددد))💗
ممنوننننننننننننننننننننننننننننننننننن🥺💐
ناظر بودم(:
ممنون:)