گاهی یک گل، تمام دنیای یک گربه میشود؛ بیآنکه بداند روزی، نبودنش تمام دنیای او را خاموش خواهد کرد. 🌻
من گربهای بودم با دلی کوچک و جهانی بزرگ از تنهایی؛ گربهای که روزهایش در کوچههای سرد میگذشت و شبهایش در پناه دیوارهایی که هیچکدام بوی خانه نمیدادند. تا آن روز که تو را دیدم؛ آفتابگردانی تنها در میان باغچهای خاموش، با گلبرگهایی به رنگ خورشید و قامتی که رو به روشنایی داشت. نمیدانم چه رازی در وجودت بود که مرا چنین به سوی خود کشاند. شاید زیباییات، شاید سکوتت، یا شاید شباهتی که میان تنهایی تو و من وجود داشت. هرچه بود، از آن روز به بعد، باغچه خانهی من شد و تو، تمام بهانهی آمدنم. هر صبح، پیش از آنکه شهر از خواب بیدار شود، به دیدنت میآمدم. کنارت مینشستم و از روزگار برایت میگفتم؛ از خیابانهای بیرحم، از آدمهایی که بیاعتنا از کنارم میگذشتند، از شبهایی که سرما تا مغز استخوانم نفوذ میکرد و از دلی که با وجود تمام زخمهایش، هنوز چیزی برای دوست داشتن داشت.
تو اما خاموش میماندی. نه پاسخی، نه کلامی، نه حتی نشانی از شنیدن؛ تنها گلبرگهایت در مسیر باد میلرزیدند و من همین لرزش کوچک را به حساب پاسخت میگذاشتم. چه سادهدل بودم؛ از تکان خوردن گلبرگی، معنای مهر میساختم و از سکوتت، پناهگاهی برای تمام حرفهای نگفتهام. گاهی از تو میپرسیدم: «اگر روزی خورشید طلوع نکند، به کدام سو خواهی نگریست؟» و چون پاسخی نمیشنیدم، لبخند میزدم و میگفتم: «نگران نباش؛ آن روز من برایت از روشنایی خواهم گفت.» نمیدانستم روزی خواهد رسید که خودم نیز در تاریکیِ نبودنت گم شوم.
آن صبح، همچون همیشه، با شوق دیدارت به سوی باغچه دویدم. حرفهای بسیاری برایت داشتم؛ خوابی دیده بودم که در آن، برای نخستین بار با من سخن گفته بودی. میخواستم خوابم را برایت تعریف کنم، بیآنکه بدانم بعضی رؤیاها، درست در آستانهی بیداری میمیرند. به باغچه رسیدم، اما تو آنجا نبودی. از آن همه زیبایی، تنها ساقهای خشکیده بر جای مانده بود؛ ساقهای خاموش که گویی آخرین نشانهی عبور تو از این جهان بود. مدتی طولانی به آن خیره ماندم. دورش چرخیدم، خاک اطرافش را بو کشیدم و زیر لب نامت را صدا زدم؛ گویی ممکن بود جایی پنهان شده باشی و با پیدا کردنت، تمام این اندوه به پایان برسد. اما باغچه خاموش بود و تو بازنگشتی. کنار ساقهات نشستم؛ همانجا که هر روز مینشستم. از گنجشکی گفتم که روی دیوار دیده بودم، از گربهای که در کوچه دنبالم کرده بود و از خوابی که در آن، صدایت را شنیده بودم.
حرف میزدم، اما این بار سکوتت دیگر شبیه شنیدن نبود؛ شبیه غیبت بود، شبیه پایان، شبیه دری که برای همیشه بسته شده باشد. سرم را به ساقهی خشکیدهات تکیه دادم و برای نخستین بار آرزو کردم کاش میتوانستی سخنی بگویی؛ حتی اگر آن سخن، پایان تمام امیدهایم بود. کاش میگفتی که دیگر بازنمیگردی، کاش میگفتی که هرگز مرا دوست نداشتهای؛ فقط میخواستم بدانم آیا رفتنت را انتخاب کردی یا جهان، بیآنکه از من اجازه بگیرد، تو را نیز از من گرفت. آن روز تا غروب همانجا ماندم. خورشید آرامآرام پشت افق پنهان شد و سایهی ساقهات بر خاک افتاد. به سایهات نگریستم و اندیشیدم که حتی اکنون نیز چیزی از تو کنار من است؛ اما سایه را نمیتوان در آغوش گرفت، نمیتوان با او سخن گفت و نمیتوان از او خواست که بماند.
از آن روز، هنوز هم به باغچه بازمیگردم. کنار ساقهی خشکیدهات مینشینم و برایت از روزهایی میگویم که دیگر در آنها حضوری نداری. گاهی از دلتنگیام میگویم و گاهی از حماقت قلبی که گمان میکرد هر آنچه دوست بدارد، تا ابد در کنارش خواهد ماند. میگویند گربهها زود فراموش میکنند؛ به جایی که غذا باشد دل میبندند و با رفتن از جایی، گذشته را پشت سر میگذارند. کاش من نیز چنین بودم. کاش صبحی از خواب برمیخاستم و به یاد نمیآوردم که روزگاری، در باغچهای خاموش، گلی زندگی میکرد که هرگز پاسخی به من نداد، اما من تمام تنهاییام را با او قسمت کردم.
من گربهای هستم که هنوز به دیدار ساقهای خشکیده میرود؛ زیرا نمیداند چگونه باید توضیح دهد که دلش برای گلی تنگ شده است که شاید هرگز نفهمید کسی در گوشهای از این جهان، تمام آرامشش را در تماشای او یافته بود. و تلختر از تمام اینها، آن است که هنوز با طلوع خورشید، ناخودآگاه سرم را به سوی آسمان میگیرم؛ شاید از آن رو که مدتها در کنار گلی زیستهام که تمام عمرش رو به خورشید داشت و اکنون، بیآنکه بدانم چرا، من نیز به جستوجوی همان روشنایی چشم دوختهام.
چه اندوهبار است که گاهی کسی بیهیچ وداعی از زندگیات میرود؛ تو اما مدتها بعد، با هزاران حرف تازه به دیدارش میروی و تازه آنگاه درمییابی که آخرین دیدار، همان روزی بوده است که گمان میکردی فردایی نیز در کار خواهد بود. و من هنوز به باغچه میروم؛ نه از آن رو که امید بازگشتت را دارم، بلکه چون هنوز نیاموختهام چگونه از جایی دل بکنم که روزگاری، تمام معنای ماندن من بود.
نخست
عه اسمت لیلی عه (:
متاسفانه نیک نیممه🙃😂
چقدر زیبا بود(:
خسته نباشی
قربان توو