به کلاس شناخت میسا خوش امدید فرزندانم_🥀🤓 خب، راستش رو بخواین، من هیچوقت واقعاً نفهمیدم چرا آدمها اینقدر اصرار دارن همدیگه رو توی چند تا کلمه خلاصه کنن. مثلاً چطور میشه یه شخصیت رو با چند تا صفت ساده توضیح داد، وقتی حتی خود صاحب اون شخصیت هم بعضی روزها نمیدونه دقیقاً چه موجودی از خواب بیدار شده🥀 بههرحال، اگه مجبور باشم خودم رو معرفی کنم، میگم یه ترکیب نسبتاً عجیب از کنجکاوی، شوخطبعی، افکار غیرمنتظره و مقدار کمی هرجومرجم که ظاهراً هیچکس برای کنترلش دفترچهٔ راهنما ننوشته. البته شاید هم نوشته و من حوصله نکردم بخونمش. Who knows? 🗣️
من از اون آدمهام که ممکنه وسط یه گفتوگوی کاملاً معمولی، یه سؤال بپرسم که هیچ ربطی به موضوع نداره؛ بعد هم با نهایت آرامش منتظر بمونم تا بقیه سعی کنن بفهمن مغزم از کدوم مسیر عجیب به اون نتیجه رسیده_ توی ذهن من، تقریباً هر چیزی میتونه شروع یه داستان باشه. یه مکالمهٔ ساده، یه اتفاق کوچیک، یه شخصیت خیالی یا حتی یه فکر مسخره که سر و کلهش دقیقاً وقتی پیدا میشه که باید به یه چیز مهمتر توجه کنم. تمرکز؟ بله، باهاش آشنایی دارم. رابطهمون یه مقدار پیچیدهست، ولی داریم تلاش میکنیم اما متاسفانه دشمنان خونی همیم_💔🥀 در عین حال، من همیشه هم اون آدم پرحرف و شوخطبعی نیستم که شاید در نگاه اول به نظر میرسم. گاهی ترجیح میدم فقط نگاه کنم، گوش بدم و توی سکوت خودم دربارهٔ اتفاقات اطرافم نظریهپردازی کنم. نه، لزوماً نقشهٔ پیچیدهای در کار نیست؛ ولی قبول کنین که تصورش جذابه. 🥀 من به آدمها، رفتارهاشون، تناقضهاشون و چیزهایی که پشت حرفهای ساده پنهان میکنن علاقه دارم. به نظرم جالبترین بخش هر داستان همیشه چیزی نیست که جلوی چشم همه اتفاق میافته؛ گاهی جذابیت واقعی دقیقاً همون چیزیه که کسی بهش توجه نمیکنه و البته، این به معنی اون نیست که من همیشه دارم دنیا رو تحلیل میکنم. لطفاً تصویر یه کارآگاه مرموز که شبانهروز با پروندههاش زندگی میکنه رو از ذهنتون پاک کنین. *الکی میگم همتونو زیر نظر دارم_* من میتونم پنج دقیقه دربارهٔ پیچیدگی رفتار انسان فکر کنم و پنج دقیقهٔ بعد به یه چیز بهشدت احمقانه بخندم. هر دو فعالیت هم به یک اندازه برای بقای من ضروری به نظر میرسن.
حالا برسیم به اعتمادبهنفس؛ موجود عجیبی که گاهی درست در حساسترین لحظهها ظاهر میشه و گاهی هم وقتی بهش نیاز دارم، مرخصی استعلاجی میگیره. بااینحال، ترجیح میدم چیزهای جدید رو امتحان کنم، اشتباه کنم و بعداً به تصمیمهای عجیبم بخندم تا اینکه تمام عمرم رو صرف فکر کردن به اتفاقاتی کنم که شاید میتونستن بیفتن. من قرار نیست همیشه منطقی باشم، همیشه تصمیم درست بگیرم یا برای همه قابلدرک باشم. آدمها پر از تناقضن و من هم از این قاعده مستثنا نیستم. ممکنه یه روز برای چیزی هیجانزده باشم و روز بعد از خودم بپرسم اصلاً چرا اینقدر برام مهم بود. ممکنه دربارهٔ آینده هزار تا فکر داشته باشم، ولی برای انتخاب یه چیز کاملاً ساده بیشتر از حد لازم وقت تلف کنم. و صادقانه؟ فکر میکنم همین غیرقابلپیشبینی بودن، زندگی رو جالبتر میکنه. من نه قهرمان بینقص داستانم، نه شخصیت منفیای که از قبل تصمیم گرفته همهچیز رو خراب کنه.*اینم الکیه همتون نابود میشد_* بیشتر شبیه اون کاراکتریام که اول داستان چندان جدی گرفته نمیشه، ولی هرچی جلوتر میری، بیشتر متوجه میشی که نمیشه بهراحتی حدس زد قراره چه کاری انجام بده.
در نهایت، من هنوز دارم خودم رو کشف میکنم؛ با کلی فکر نصفهنیمه، رؤیاهای جورواجور، چندین تناقض حلنشده و شخصیتی که احتمالاً حتی بعد از شناختن خودم هم نمیتونم کاملاً توضیحش بدم_🤓 شاید قرار نباشه همیشه بدونم دقیقاً کیام یا قراره به کجا برسم. شاید هم لازم نباشه برای هر چیزی یه جواب آماده داشته باشم. فعلاً ترجیح میدم تجربه کنم، یاد بگیرم، گاهی خرابکاری کنم و ببینم داستان قراره منو به کجا ببره. پس اگه بخوام همهٔ این حرفها رو توی یه جمله خلاصه کنم: لطفاً، اگه یه روز دیدین با اعتمادبهنفس کامل دارم کاری رو انجام میدم که هیچ منطقی پشتش نیست، نگران نشین.🗣️ احتمالاً یا میدونم دارم چیکار میکنم، یا قراره خیلی زود بفهمیم که نمیدونم.🤓🤓🤓
نظرات بازدیدکنندگان (0)