من هیچوقت از او متنفر نشدم؛ فقط چیزی درونم مرد که دیگر حتی با دیدنش هم تکان نمیخورد. عجیب این بود که بعد از مرگش، من تازه شروع به زندگی کردم… یا شاید چیزی که شروع شد، دیگر زندگی نبود. 🕯
همهچیزم را با او در میان میگذاشتم. انگار نیمی از زندگیام در وجود او خلاصه شده بود؛ تنها کسی بود که میتوانستم در حضورش نقاب از چهره بردارم و بدون ترس از قضاوت شدن، خودِ واقعیام باشم. شبها را با هم به صبح میرساندیم، ساعتها حرف میزدیم و گاهی حتی سکوت میانمان هم معنایی داشت که هیچکدام نیازی به توضیحش نداشتیم. او همیشه بلد بود چگونه آرامم کند؛ گویی راهی به تاریکترین گوشههای ذهنم داشت که هیچکس جز او از آن خبر نداشت. حضورش شبیه پناهگاهی بود که پس از سالها سرگردانی، بهطور تصادفی پیدایش کرده باشم؛ جایی که برای چند ساعت هم که شده، مجبور نبودم وانمود کنم آدم دیگری هستم. اما متأسفانه، هیچچیز آنطور که باید، باقی نماند.
او دوستان زیادی داشت. آدمهای زیادی بودند که دوستش داشتند، برایش اهمیت قائل بودند و نمیتوانستند حتی تصور کنند روزی او را از دست بدهند. آدمهایی که اگر لبخندش کمی کمرنگ میشد، برای بازگرداندنش به هر کاری دست میزدند. آدمهایی که انگار از همان ابتدا سهمی از دنیا داشتند که من تمام عمرم را صرف جستوجویش کرده بودم. و من؟ من حتی مطمئن نبودم اگر روزی ناپدید شوم، کسی متوجه جای خالیام خواهد شد یا نه. روزها گذشتند و چیزی که زمانی میان ما وجود داشت، آرامآرام شکل دیگری به خود گرفت. آن پیوند عجیب، آن صمیمیت بینامونشان، آن عشق افلاطونی که تصور میکردم چیزی فراتر از روابط معمولی آدمهاست، دیگر مثل سابق نبود. نمیتوانستم دقیقاً بگویم چه چیزی تغییر کرده بود؛ شاید او تغییر کرده بود، شاید من، یا شاید از همان ابتدا همهچیز را بیش از اندازه واقعی تصور کرده بودم. اما بهخوبی میفهمیدم که فاصلهای نامرئی میانمان شکل گرفته است؛ فاصلهای که هر روز بزرگتر میشد و من، برخلاف او، تمام لحظاتش را احساس میکردم.
گاهی از خودم میپرسیدم چرا او هرگز مجبور نشده بود رنجهایی را تحمل کند که من تمام عمرم با آنها دستوپنجه نرم کرده بودم. چرا برای او دوست داشته شدن اینقدر طبیعی بود، درحالیکه من حتی برای پذیرفته شدن هم باید بخشهایی از خودم را پنهان میکردم؟ چرا وقتی او غمگین میشد، از هر طرف دوستان و خاطرخواهانش به سویش سرازیر میشدند، انگار غمگین بودنش فاجعهای بود که باید پیش از ریختن اولین قطره اشکش جلوی آن را میگرفتند؛ اما وقتی من از درون فرو میریختم، حتی صدای شکستن خودم را هم بهسختی میشنیدم؟ انگار دنیا از پیش تصمیمش را گرفته بود؛ بعضی آدمها برای دوست داشته شدن به دنیا آمده بودند و بعضی دیگر باید تمام عمرشان را صرف اثبات این میکردند که ارزش دوست داشته شدن را دارند.
او هیچوقت مجبور نبود خودِ واقعیاش را پنهان کند. لازم نبود پیش از حرف زدن، تکتک کلماتش را در ذهنش سبکوسنگین کند؛ لازم نبود از واکنش دیگران بترسد یا مدام به این فکر کند که کدام بخش از وجودش ممکن است باعث شود دیگران ترکش کنند. او میتوانست همان کسی باشد که بود و همچنان دوست داشته شود. اما من حتی در امنترین لحظات زندگیام هم نمیتوانستم از این ترس خلاص شوم که اگر کسی واقعاً مرا بشناسد، دیگر دلیلی برای ماندن نخواهد داشت. و شاید همین بود که بیش از هر چیز آزارم میداد. من فقط متفاوت بودم. دستکم این چیزی بود که همیشه به خودم میگفتم؛ واژهای ساده برای توصیف چیزی که هیچوقت نتوانسته بودم بهدرستی توضیحش دهم. اما هرچه بیشتر به تفاوتهایم فکر میکردم، بیشتر احساس میکردم این کلمه چیزی جز نام مؤدبانهای برای تنهاییام نیست. انگار در جایی اشتباه به دنیا آمده بودم؛ در جهانی که قوانینش را همه بلد بودند، جز من. همه میدانستند چگونه دوست پیدا کنند، چگونه دوست داشته شوند و چگونه بدون ترس از دست دادن آدمها زندگی کنند؛ و من فقط بلد بودم به کسی وابسته شوم و بعد، در سکوت، تماشاگر دور شدنش باشم.
با این حال، هنوز به او چنگ زده بودم. نه فقط به خودش، بلکه به احساسی که در حضورش داشتم؛ به آن نسخه از خودم که فقط کنار او جرئت زنده بودن پیدا میکرد. شاید بیشتر از آنکه او را دوست داشته باشم، به این نیاز داشتم که برای یک نفر، حتی فقط یک نفر، مهم باشم. کسی که نبودنم را احساس کند، کسی که رفتنم را بهسادگی نپذیرد، کسی که اگر روزی تمام دنیا تصمیم بگیرد مرا فراموش کند، دستکم او نتواند. اما آیا این واقعاً عشق بود؟ یا فقط گرسنگیِ بیپایان کسی بود که سالها از محبت محروم مانده و حالا تمام چیزی را که هرگز نداشته، در وجود یک نفر جستوجو میکرد؟
مدتها از خودم متنفر بودم که چرا نمیتوانستم مثل دیگران باشم؛ چرا نمیتوانستم به خوشبختی او نگاه کنم و بدون آنکه چیزی درونم به خود بپیچد، برایش خوشحال باشم. از اینکه هر بار میدیدم کسی به او نزدیک میشود، لبخندش را میبیند یا چیزی از او دریافت میکند که زمانی تصور میکردم فقط میان ما وجود دارد، احساسی تاریک در وجودم بیدار میشد. احساسی که نمیخواستم نامش را بدانم، چون میترسیدم اگر به آن نامی بدهم، دیگر نتوانم انکارش کنم. من از آدمهایی که دوستش داشتند متنفر نبودم؛ دستکم در ابتدا اینطور فکر میکردم. از این متنفر بودم که آنها میتوانستند چیزی را داشته باشند که من برای به دست آوردنش تمام وجودم را خرج کرده بودم. از اینکه برای آنها دوست داشته شدن اتفاقی ساده بود، اما برای من به نبردی بیپایان تبدیل شده بود. از اینکه آنها میتوانستند بیهیچ ترسی کنارش باشند، درحالیکه من حتی وقتی نزدیکترین فرد به او بودم، از جایگزین شدن میترسیدم. و تلخترین بخش ماجرا این بود که هیچکدام از این احساسات تقصیر او نبود.
او از من نخواسته بود که تمام دنیایم را به او گره بزنم. قول نداده بود که تنها آدم زندگیام باشد، همانطور که من هرگز از او نخواسته بودم تمام آدمهای دیگر را کنار بگذارد. او فقط زندگی خودش را داشت؛ با دوستانش، با آدمهایی که دوستش داشتند و با دنیایی که بدون حضور من هم به چرخیدن ادامه میداد. اما من، بیآنکه متوجه شوم، او را به چیزی بیشتر از یک انسان تبدیل کرده بودم. به پناهگاه، به دلیل ادامه دادن، به تنها استثنای جهانی که همیشه احساس میکردم جایی در آن ندارم. و وقتی کسی را تا این اندازه بالا میبری، دیر یا زود از ارتفاعی که برایش ساختهای، میترسی. شاید اگر آدم دیگری بودم، میتوانستم این حقیقت را بپذیرم؛ میتوانستم بفهمم که دوست داشتن کسی به معنای مالک بودن بر تمام لحظاتش نیست، که هیچکس وظیفه ندارد زخمهایی را که دیگران بر ما گذاشتهاند درمان کند و هیچ محبتی نمیتواند گذشتهای را که در تنهایی سپری شده، از نو بنویسد. اما دانستن این چیزها آسانتر از زندگی کردن با آنها بود. من همهچیز را میفهمیدم و بااینحال، نمیتوانستم جلوی احساسی را بگیرم که هر روز بیشتر از قبل درونم ریشه میدواند. یک روز بالاخره مطمئن شدم که باید تصمیمی بگیرم.
دیگر نمیتوانستم به این شکل ادامه بدهم؛ نمیتوانستم هر روز بیشتر به او وابسته شوم و همزمان، از هر چیزی که ممکن بود او را از من دور کند، متنفر باشم. نمیتوانستم وانمود کنم همهچیز خوب است، درحالیکه درونم چیزی آرامآرام در حال پوسیدن بود. خسته شده بودم از اینکه خوشحالی او گاهی به بهای عذاب من تمام میشد، از اینکه هر لحظه نزدیکیمان برایم آرامش میآورد و هر لحظه دوریمان مرا به همان تاریکی قدیمی بازمیگرداند. آن حسادت، که زمانی فقط سایهای گذرا در گوشه ذهنم بود، حالا تمام احساساتم را بلعیده بود. دیگر نمیتوانستم مرز میان دوست داشتن و خواستنِ انحصاری را تشخیص بدهم. نمیدانستم هنوز او را بهخاطر خودش میخواهم یا فقط نمیتوانم تحمل کنم که کسی دیگر جایگاهی را داشته باشد که من تمام وجودم را برای حفظش صرف کردهام.
و شاید ترسناکترین حقیقت همین بود: من که روزی حضورش را زیباترین اتفاق زندگیام میدانستم، حالا با هر بار فکر کردن به او، چیزی جز درد احساس نمیکردم. حسادت، آرام و بیصدا، عشق را درونم تغییر داده بود؛ نه آنقدر ناگهانی که بتوانم لحظه دقیق مرگش را به خاطر بیاورم، بلکه آنقدر تدریجی که مدتها طول کشید تا بفهمم چیزی که در قلبم باقی مانده، دیگر شبیه آن احساس اولیه نیست. عشق، جایش را به نفرت داده بود.
هعی...خب بابا هرکدومتون میگید یچیزی بزارم ینفر تایین کنه دیگه دفعه ی پیش گفتید خودشناسی بزارم
بابا بنازمممم قشنگ مینیویسی خودتممممم عالی هستییییی
پروفت🛐🛐🛐جینکس فنی؟؟
اگه خودت دوست داری
مایل به فرند ؟✨
چشم حتماا خیلی هم خوشحال میشم💘💘😽😽
به طرز تراژدیکی حرف دلم رو تو این پست دیدم 💔
عالی بودد واقعا قلمت گیرایی خاصی داره 🌸✨
وییی ممنونم گلم😽💘💘💘💘💘💘💘
خیلی خوشگلی برای همینه خوشگل مینویسی🎀🩷
فرند شیم پسر ناز ?🎀🎀🎀
حتمااااااا💖🥺
واییی ایخدا همزاده پسرمممم رو پیدا کردمم🥺🥺💖💖💖💖💖💖🎀🎀🎀🎀
ویییی ارهههههههههه
سازنده مثل همیشه عالی هستی
عشق داداش💫🙏🏻
وییی مرسیییییی قربونتتتتتتتت 😹🥺🥺🥺🩷🩷🛐🛐🛐🛐
خیلی غمگین بود ولی واقعا زیبا بود!🌟
مرسی عزیزم💖💖💖
ارباب حلقه ها.
دیوونه ارباب حلقه هام😂
وایی دقیقا خیلی خوبه. من ک فرودو رو خیلی دوس دارمم
کلا همه کاراکترا یه جوری باحالن ولی خب از پروفایلم معلومه کدومو بیشتر دوست دارم😂
ارهه لگولاس هم خیلی خوب بودش 😂
خیلی قشنگ بود فقط چرا حس میکنم مخاطب داره ..
ممنونم...از روی خودم نوشتم
نه نه میدونم نوشته خودته، خیلی هم قشنگه ؛
چیزی که میگم اینه که نویسنده ها وقتی میتونن راجب به چیزی بنویسن که خودشون تجربهش کرده باشن،منظورم همینه ،
اینکه کسی باعث شده حسادت رو تو عمق وجودت حس کنی و بتونی انقدر خوب درموردش بنویسی
نههه میدونم منظورتت چیه منم همین رو گفتم یعنی خودم تجربش کردم و از احساس خودم نوشتم
و خیلی ازت ممنونم. فقط امیدوارم تجربش نکنی