بریم برای ادامه ی داستان...
بله همونطوری که میتونید حدس بزنید، آنها به دنیای وارونه یا upside down رفته بودند. مکس و ال که داشتند جیغ میزدند که یک دفعه صدای خشخشی شنیده شد. ال سریع دوید که به خانه اش برسد و به آرامی گفت: مکس... بیا دنبالمم. ولی تا مکس میخواست بدود، یک دموگورگن پشت سرش ایستاده بود.ال با قدرتش دمو را به کنار پرت کرد و مکس بلافاصله دوید.
آنها به خانه ی ال رسیدند. مکس با تنگی نفس گفت: عجب دیدار باشکوهی🤌 ال چقدر خونهات قشنگه!! -مرسی❤️🩹 مکس با تلفن خونه به لوکاس زنگ زد. اما کسی برنداشت. به مایک و ویل هم زنگ زد.بازهم وکسی جواب نداد...
مکس فهمید چون که توی upside down بودند، سیگنال بین دنیاها رد نمیشود. ال و مکس در خانهی ال گشت زدند. ال اتاقش را به مکس نشان داد، و با وجود وضعیت وخیم، دو دوست خیلی آرام بودند، چون بارها به upside down رفته بودند. و یکهویی، دو دوست هردو از حال میروند.
ال و مکس هردو بسته شده به صندلیهای فلزی بیدار شدند. مچهای هردو با طناب بسته شده بود، و همینطور کمرهایشان. ال سعی کرد راهی برای آزاد شدن پیدا کند، ولی با هر نفس عمیق، طناب به بدنش فشار میاورد. ال، با خستگی گفت: مکس، ایدهای نداری؟ - نه ال صدای مردانهای از پشت سرشان شروع به حرف زدن کرد: سلام دخترا، احتمالا من رو نمشناسید -معلومه که نمیشناسیم، مرتیکه ... مکس نفس عمیقی کشید و سعی کرد خشمش رو فروکش کند: بگو چی میخوای -باشه، باشه، جوش نیار مرد غریبه با کمی خنده گفت -فقط میخوام باهاتون حرف بزنم. پدرناخوندهی من رو که میشناسید، هنری. ال اخم کرد -ولی هنری که هیچوقت زن نداشت -دقیقا. قبل مرگش، من رو به سرپرستی قبول کرد تا انتقامش رو بگیرم. و برای همین شما دوتا رو به خانهام در upside down آوردم
مرد ادامه داد: نمیخوام شکنجه بکنمتون، دارم گروگان میگیرمتون تا دوست هاتون هم در تلهام بیفتن مکس سعی کرد خندهاش را پنهان کند، ولی نتوانست. -ببخشیدا، ولی دوستهای ما، مخصوصا داستین، توی تلهی اح.مقانهی تو نمیافتن مرد پوزخندی زد: برای همینه که شماها قراره بهشون بگین که گروگان گرفتمتون مکس رنگش پرید _ما عمرا همچین کاری بکنیم! مرد خندید مطمئنی؟ دو دموگورگن از پشتش بیرون آمدند
نخستتتتت