سلام بروبچ...چه خبر؟(با لحن سعید بخونید)
زمان حال به تلفن کرمی رنگ جلوم خیره شدم.افسر جوان که«مکس» خطاب شده بود با لحن آروم ولی دستوری گفت:«خب پسر چند دقیقه وقت داری تا با یکی از اعضای خانوادت تماس بگیری فقط بهشون بگو بازداشت شدی وقتی اومدن اینجا براشون توضیح میدیم.»اینو گفت و از اتاق خارج شد.آه بلندی کشیدم و سرمو از پشت به صندلی تکیه دادم.با چشمای خمار به پنجره شیشه ای روبه روم خیره شدم،زخم های روی صورتم میسوختن ولی مهم نبود توی زندگیم به قدر کافی درد کشیدم این که چیزی نیست.باورم نمیشد که مردم احمق ما فکر کردن پدر من هنوز زندست و مسافرت کاریه!نه اونا از حقیقت باخبر نیستن اونا نمیدونن اون مرده،اونا نمیدونن پسرش تصادف کرده و الان توی پاسگاه پلیسه،مردم هیچ چیز رو نمیدونن، اونا فقط بلدن قضاوت کنند و به اینکه توی در طرف مقابل چی میگذره توجهی نمیکنند.پاسگاه پلیس شلوغ و پر رفت و آمد بود گرچه طبیعیه اینجا جایی که هرروز جنایت و دزدی و قتل انجام میشه و قطعا سر پلیس ها به این چیزا گرمه! بالاخره دست فکر کردن برداشتم و به تلفن روبه روم نگاه کردم،اینجا یه سوال برای من یتیم به وجود میاد:به کی زنگ بزنم و بگم بازداشت شدم؟ الکس؟نه!حسابی نگرانم میشه نمیخوام نگران بشه. ایزی؟تنها کارش اینه که سرزنشم کنه پس نه! تنها کسی که باقی میمونه دوست عزیز و رفیق شفیق خودم؛ راسل. خب فکر نمیکنم اگه بهش بگم بازداشت شدم ری اکشنی نشون بده.دستای زخمی و خونینم رو که با دستبند فلزی سردی بسته شده بود به سمت تلفن بردم شماره راسل رو تاخیر گرفتم،جوری که انگار اولین باره میخوام بهش زنگ بزنم.گوشی رو روی گوشم گذاشتم؛بوق..بوق..بوقققق، قطع کرد.دوباره زنگ زدم این بار برداشت.با صدایی گرفته و خواب آلود غر زد:«کدوم احمقی این ساعت از شب زنگ میزنه؟ آخه بگیر بخواب دیگه!»اب دهنمو به زحمت قورت دادم،صدام در نیومد.راسل از پشت تلفن پرسید:«استیو داداش؟نصفه شب این موقع زنگ زدی که فقط سکوت کنی؟ آخه شاید ما همو اذیت کنیم ولی نه در این حد!!!» متوجه شدم میخواد گوشی رو قطع کنه؛میدونستم راسل اگه قطع کنه دیگه قطع کرده پس با تمام توان به زبونم فشار آوردم و با صدایی که حتی خودمم نفهمیدم گفتم:«ر...را...راس...راسل.»
راسل با لحنی خسته ولی نگران گفت:«چیشده داداش؟» عالیه! حالا چطوری بهش بگم دستگیر شدم؟تا خواستم مغزم و وادار کنم به زبونم یه قدرتی چیزی بده تا حرف بزنم در باز شد؛افسر گنده ای که بهش میخورد رییس پلیس باشه وارد شد.نسبتا کچل بود و پوست روشنی داشت،با دیدن من که تلفن به دست بودم اخم کرد و داد زد:«مکس!!مگه بهت نگفتم فقط بهش بگو یه شماره بده؟»افسر جوان سریع خودشو رسوند:«ولی قربان مگه نگفتید خودش زنگ بزنه؟» رییس پلیس که معلوم بود حال جواب دادن نداره گوشی رو از دستم با عصبانیت قاپید و شروع کرد با راسل حرف زدن:«الو سلام....شما جزو خانواده آقای گیتس هستید؟....دوستش؟...خب ببینید ایشون الان پاسگاه هستن...دلیلش رو وقتی اومدید بهتون میگم.»و یه سری حرفا.بالاخره تماسش تموم شد و روبه روی من روی صندلی نشست،به مکس گفت بره بیرون چون ظاهراً میخواد از من بازجویی کنه.با خمار ترین،خشک ترین و خسته ترین حالت ممکن بهش نگاه کردم،معلوم بود راسل حسابی سوال پیچش کرده و الان خیلی حوصله حرف زدن نداره.خیلی جدی پرسید:«خب..دلیلت برای این کار چی بود؟» سکوت!با خودم عهد بسته بودم تا مدتی با کسی حرف نزنم چون...اصلا حرف زدن چه معنی داره؟وقتی همه تورو به چشم یه بچه یتیم میبینن.اخمی کردم و به کنج اتاق خیره شدم نمیخوام جواب بدم و انتظار دارم اینو بفهمه،وقتی جوابی جز سکوت از من نشنید دوباره و با لحن خشن تری تکرار کرد:«دوباره میپرسم دلیل این کارتون چی بوده؟» بازهم سکوت!چیه؟ مثلا میخواید یهو زبون باز کنم؟نه من حرف نمیزنم نمیخوام به سوالای مسخرت جواب بدم!شلوارم رو با دستای زخمیم چنگ میزنم.رییس پلیس آهی میکشه و آروم میگه:«ببین...خودتم خوب میدونی میتونیم به پدرت زنگ بزنیم و این قضیه رو بگیم،ولی ممکنه آبروی شرکتتون بره و حتما که پدرت عصبانی میشه.» هه احمقا!اونا نمیدونن من پدر ندارم نه پدر نه مادر جفتشون مردن ولی هنوز کسی خبر نداره جز خودم و ایزی.
فلش بک به دوساعت پیش فقط سه چیز رو اون موقع شنیدم:صدای جیغ خودم،صدای شکستن شیشه بارون خورده ماشین و صدای داغون شدن بدنه ماشین(مینو:صب کن ماینکرافت اگه ماشین داشته باشه چرخاشم مکعبیه مکعبی باشه حرکتنمیکنه! مَل:منتغ) شب بود...رگبار تندی از آسمون به زمین میریخت و اگه کسی یک ثانیه پاشو از خونه میداشت بیرون قطعا موش آب کشیده میشد.دستای لرزونم رو از جلوی چشمام برداشتم...آخرین چیزی که یادم میاد این بود که داشتم با سرعت توی خیابون با ماشین میرفتم و..کنترل ماشین از دستم در رفت...ترمز بریدم و خیلی محکم خوردم به یه درخت و الان هم...زندم؟یا فقط..زخمی شدم؟همون لحظه صدایی به گوشم رسید..شبیه آژیر پلیس بود و هر ثانیه نزدیک تر میشد.نفس هام نامنظم شده و از اتفاقات دنیای اطرافم هیچ خبری نداشتم...چون..بیشتر شبیه یه خواب..نه..یه کابوس بود.بی اختیار با لرز رو باز کردم و بیرون اومدم...پلیس ها نزدیک شدن و..بالاخره رسیدن بهم.چهار تا ماشین بودن،سه تا کوچیک و یدونه بزرگ.. ظاهراً میخوان توی اون ماشین بزرگه منو بندازن.برام مهم نیست حس میکنم...دیگه هیچی برام نیست...یه حس توخالی بودن و سرد بودن خاصی توی وجودمه که...دقیق نمیدونم چیه.پلیس ها بیرون میریزن و تفنگ هاشون رو به سمتم میگیرن یکیشون داد میزنه:«دستا بالا!بی حرک»با دیدن من چشماش از تعجب گرد میشه و تفنگ رو آروم پایین میاره...با تعجب و کنجکاوی پرسید:«استیو گیتس؟پسر بیل گیتس؟!»فقط سرمو پایین میندازم و دستامو بالا میبرم..از فامیل گیتس متنفرم چون همین فامیل باعث شد که من تبدیل بشم به پسر یکی از بزرگان زمینه تکنولوژی و...من اصلا اینو نمیخوام!من..من فقط یه زندگی عادی میخواستم همین!
ناگهان با صدای رعد و برق بلندی از جا میپرم،صدا خیلی بلنده خیلی بلند و البته..نزدیک!برمیگردم و صحنه ای که میبینم... حسابی وارد شک میشم..اون صاعقه درست به اون درختی که من باهاش تصادف کردم برخورد کرده و...اون درخت درست افتاد توی دره(چون اون درخت بالای یه دره بوده)خب شاید فکر کنید این عادیه اما نه...دستی ماشین بالا بود و بعد از سقوط درخت..حرکت کرد و چیزی به اسم بی ام دبلیو مدل ۲۰۲۰پدرم که بعد از مرگش به من رسید...تبدیل به یک مشت آهن بدردنخور شد.فقط هاج و واج به چیزی که دیگه وجود نداشت خیره شدم...ههههه میدونید توی اون ماشین چی بود؟؟گوشیم،گواهینامم،و چندتا لیوان ته مونده قهوه که با راسل خورده بودم...خب..تموم شد الان منو بازداشت میکنن، الکس از ماجرا باخبر میشه و دیگه هرگز منو نمییخشه،ایزی هرساله همین موقع این موضوع رو یاد آوری میکنه و راسل هم مدام بهم غر میزنه...عالیه چی از این بهتر؟!درحالی که دست به بالا به جای خالی ماشین و درخت نگاه میکنم شخصی که بیشتر بهش میخوره گروهبان باشه بهم نزدیک میشه...قدش خیلی از من بلند تره و معلومه تجربه زیادی داره.. به پلیس ها دستور میده که سلاح هارو پایین ببرن،بعد صداشو صاف میکنه:«اهم...آقای گیتس از شما بعید بود که بخواین یه همچین کاری بکنید!»لحنش پر از تعجب و ناباوریه...چون پسر بزرگترین برنامه نویس جهان حق نداره این کارو بکنه به خاطر اینکه آبروی شرکت میره.به جای خالی ماشین نگاه میندازه:«خب..ظاهراً چاره ای نداریم جز اینکه شما رو دستگیر کنیم!چون شما وارد زمین شخصی شدید و این خلاف قانونه.»فقط سرمو پایین میندازم و به صدای بارون گوش میسپرم.زخمام بدجور میسوزن جوری که دوست دارم از شدت سوزش داد بزنم.گروهبان به یکی از پلیس ها علامت میده که بیاد و به من دستبند بزنه..افسر دستبند به دست جلو میاد...دستامو جلو میبرم دیگه برام مهم نیست که چی میخواد بشه،دستبند و میبنده و منو راهی ماشین بزرگ پلیس میکنه.
یکم حوصله سربره
خدا رو شکر میدونی منطغ ه😂
ولی رعد و برقه مشکوک بود🤨😂
خوندن داستانای اینجوری به من نیومده(دوباره خنده ام گرفت😅)
خدا رو شکر میدونی منطغ ه😂
ولی رعد و برقه مشکوک بود🤨😂
خوندن داستانای اینجوری به من نیومده(دوباره خنده ام گرفت😅)
ماینکرفته دیگه منتق نداره
از اول نداشت الان دیگه اصلا نداره
استیو بدبختتتتتتتت😭😭😭
هعییی
بچههههههههههههه😭
پارت بعددد؟
فردا ایشالا
الان بنویس فردا منتشر ش_🤝🤓
شاهکار بودددددددددد😭😭😭😭🤝
منتغ🌝🤝
عهههه گلیچ ۶!
عجببببب
تو که دیده بودی تو همه چیزو میدونی
خب دوس داشتم دوباره بخونم_
عجت چترتچردتچجت پتددچت