زندگی روزانه این روح را بعد از کنکور مشاهده بفرمایید
ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم بدون خوردن صبحانه رفتم حموم ساعت ۱۰ اومدم بیرون و شروع کردم به اتو کردن لباس هام و اماده کردن وسایلم و ساعت ۱ بعد از ظهر نهار خوردم
ساعت ۲ دوستم سلین با برادرش امیر و برادر زاده ش و دختر خاله ش اومدن منم با داداشم کوچیکم و خواهرم بودم راه افتادیم سمت باشگاه تا ولی به خاطر سر و صدای داداش کوچیکم و اون یکی بچه ها مجبور شدیم زود بزنیم بیرون
رفتیم سمت دارو خونه که دوستم ضد افتاب بخره ولی خب وقتی داشتیم صبحت میکردیم داداش کوچیکه من فرار کرد سمت ساختمان نیمه کاره روبه رو درمانگاه و خب رفتیم و با بدختی اوردیمش و اینا بعدم یا پارک اون جا بود رفتیم نشستیم تا ساعت ۵ طول کشید بعدش اومدیم دم در خونه نا نشستیم تا ساعت ۷ 💔😂
بعد اون رفتیم سمت پارک و خب نهار هم نخورده بودیم و نشستیم تو ایستگاه اتوبوس و شروع کردیم به شمام خوردن که یه ۲۰۶ اومد کنار مون پارک کرد ماهم فک کردیم ای از ماشین پیاده شده دوستم داشت ماکارانی می خورد و از دهنش اویزون بود بعد من بهش گفتم طرف تو ماشین بود دوستمم با همون وضع برگشت نگاهش کرد و برادر زاده دوستم هم داشت با دست می خورد و دختر خاله دوستم که اون تقریبا ۳ سالشه خب داشت یکمی اون طرف طر تو بلوار جی #ش میکرد و اره خلاصه ۲۰۶ خیلی کج کج نگامون میکرد 😔💔😂🤚🏼
خلاصه رسیدیم پارک و نشستیم تو پارک و داشتیم خوراکی می خوردیم و بعدش سلین گفت که به نظرت بستنی با لواشک و کرانچی چه مزه ای میشه و منم گفتم نون لواشم بهش اضافه کنیم عالی میشه 😔😂🤚🏼💔و خب همون لحظه رفیق یه بنده خدایی سر رسید ما رو که دید یه چند ثانیه هیچ حرکتی ازش سر نزد بعدم بهمون خندید و رفت به بنده خدا اطلاع داد و اومدن با هم نگامون میکردن و خب با الفاظ مناسبی که سلین استفاده کرد رفتن پی کار خودشون
بعد داداش من با چند تا بچه بزرگ تر خودش حدود ۱۳ یا ۱۴ ساله دعواش شد بعد اون ها دمپایی ش رو گرفتن و قایم کردن و بعدش منو سلین رفتیم دمپایی رو بگیریم گفتن که دست ما نیست بعد سلین گفت که قایمش کردن فک میکنن ما ک..# خلیم منم گفتم عمشونه و دمپایی رو گرفتیم و رفتیم وقتی می خواستیم بریم کنار پارکه یه بیابون بود اون طرفش پر ساختمون نیمه کاره بعد اون جا یه اتیش روشن بود و منم با سلین و اون همه بچه ساعت ۱۱ شب رفتیم اون جا و خب عکس میگرفتیم که چند نفر از دور اومدن ما هم فرار کردیم
ساعت ۱۱ و نیم سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم که موقع برگشت تو اتوبوس دعوا شد و ما هم داشتیم چیپس می خوردیم و از تماشاشون لذت میبریدم از دعوا عکس گرفتم ولی مجبورم کردن پاکش کنم 😂😔🤚🏼💔خب این بود یه روز عادی این روح بعد کنکور امیدوارم لذت برده باشید
بچه ها تو اسلایس ۴ منظورم از نهار نخورده بودیم شام بود 😂🤚🏼
از حجم عادی بودنش دارم خفه میشم کمکککک
هعی سیسی 😂💔
🤣🤣💔
وااایییی
خیلی روز باحالی بودهههه!!!
فقط وقتی داشتین شام میخوردین ...😐🤣 چیزی که گفتی رو جدی تصور کردم😅😂
دمت گرم . خدایی خیلی خوبه با دوست هات اینور اونور میری . امیدوارم ما هم سنمون بیشتر شد بشه از اینکارا بکنیم . امیدوارم نتایج اومد ببینی به چیزی که میخواستی رسیدی و حسابی حال کنی🩷
فقط اینکه ...
بعد خوردن اون ترکیب بستنی و و کرانچی و لواشک و ... فکر کنم دیگه رفیقت هم به جمع ارواح پیوست . نه ؟!😂
اره کلا روزامون تو شهریور همینجوری گذشته مرسی امیدوارم نتایج خوب بشه تو هم تو تجربی موفق باشی نه بابا رفیقم هم خودش روحه 😂بعد اون شب فرداشبش رفتیم و ۸ تا چیپس خوردیم
مرسی عزیزم🩷
🫣😳 جدیییی؟!؟؟
وااااییییی!!!!!
اره سیسی دوستای روح خودشون روحن😂💔
قشنگ بود
مرسی
دلم خواست...
بیا حاجی 😂
یاد خواهر خودم افتادم تا وقتی نتایج اومد فقط انتخاب دانشگاه خورد و بخسبید
هعییی منم همینطوررر
خیلی قشنگ بود دوست روح
فقط از ساعت ۷ تا ۱۰ چجوری تو حموم تونستی طاقت بیاری؟
فقط ۳ ساعت بود دوست روحم😂🤚🏼
حالا جدی اون ترکیب بستنی آب لواشک و نون لواش و کرانچی ور که نزدین ، آخه حس میکنم ترکیب لذت بخشی نمیشه
خیلی خوب شده بود داشتیم میخوردیم که اون ها اومدن بهمون خندیدن 😂🤚🏼💔
🤣🤣
تمام کار هایی که تو یک روز کردی رو تو یک ماه شاید انجام بدم
خیلی باحال بود😭
قربونت عشقوم 😂روز نسبتا خلوتی بود واسم
منم از این دوستا میخوام باهاش برم بیرون 🧘🏻♀
داری جوجو 😂پس این روح چیه
فدابسشنمسممش 🛐😭
خدانکنه دوست روحم