درست نمیدانم کدام یک از روزهای سال بود که این کودک چشم به جهان گشود. فقط میدانم آن روز یکی از روزهای پاییز بود. نه در اواخر و نه در اوایل؛ او درست در اواسط پاییز چشم به جهان گشود. آبان بود. برگهای خزان یکییکی از درختان میافتادند و مسیر خویش را در نسیم سرد پاییزی دنبال میکردند. او آمد؛ با چهرهای گندمگون و چشم و ابرویی قهوهای. قهوهای، اما نه به روشنایی لیوان شیرقهوه؛ بلکه به تیرگی فنجانی از قهوهی تلخِ محض. در واپسین روزهای عمرِ کودکیاش، مانند دیگر همسالانش قد کشید. زندگی کرد و گاه برای زنده ماندن تلاش کرد. او قد کشید. و پس از آن، کمکم چرخ روزگار چرخید و او را به دورهی طلایی و سوزناک نوجوانی رساند.
نوجوانی؛ دورهای که گاه در آن میتوانی اوج طراوت را در شخصی ببینی و گاه میتوانی تار و پود پیری و خط و خش آن را بر دیگری ببینی. او وارد دنیایی شد که نامش را گذاشته بودند «دنیای بزرگترها». در آنجا با جهانی جدید آشنا شد. جایی که دیگر خبری از رنگها و امید و روشنایی وجود نداشت. جایی که تنها در آنانی میتوانستی زندگی را بیابی که خود را غرق و وقف طبیعت کرده بودند. آنجا بود که او هم در جهان خشن و بیرنگورو و بیاحساس آدمبزرگها، به دنبال جهانی برای خودش گشت. هنر. ابزاری برای خلق جهانی نو. جهانی زیباتر از آنچه انسانها ساخته بودند. چیزی شبیهتر به خلقت یزدان.
او خودش را وقف یادگیری هنر کرد. برای خلق کردن نوشت. برای خلق کردن نقاشی کشید. برای خلق کردن رنگها را در هم آمیخت. و برای خلق کردن تخیل کرد. خلق کرد و جهانی نیمهپایدار برای خویش ساخت؛ جهانی که در آن خیلی چیزها وجود داشت. گاهی پری. گاهی برای کودک درونش اسب تکشاخ. گاهی خانهای شکلاتی. گاهی فقط نور امید. گاهی شادی. جهانش پر بود. پر از رنگها. پر از اتفاقها. پر از شادیها. اما جهان ساختهشده در ذهنش با جهانی که به قلم میکشید متفاوت بود.
او از زیبایی حرف میزد، اما وقتی قلم به دست میگرفت، جز تلخی بر کاغذ چیز دیگری نمیآورد. نه اینکه بخواهد حقیقت را بر زبان بیاورد. نه اینکه بخواهد فقط از غم بنویسد. او از شادی هم مینوشت؛ اما از شادیهایی که در اوج درد و غم بودند و آغشته به تلخی زندگی. چرا که او فهمیده بود جهان بیتلخی و غم، جهان زیبایی نیست. جهان آنگاه زیباست که تلخی و شادی در کنار هم باشند. گاه وقتی تضاد چیزی در کنارش نباشد، آن چیز دیگر آنقدر خاص و ارزشمند نیست. او به این هم باور داشت که گاه غم و درد چندان بد نیستند و گاه زیبایی زندگی به همین تلخوشیرین بودنش است. او بچهها را بسیار دوست داشت. شاید هنوز چیزی از همان دنیای رنگارنگ کودکی را در وجودشان میدید؛ دنیایی که آدمبزرگها کمکم آن را فراموش میکنند. کشورش را هم بسیار دوست داشت. کشورش برای او مقدس بود. و شاید همین علاقهها، در کنار هنر، بخشی از جهانی بودند که او برای خودش ساخته بود. اما هدفش فقط ساختن جهانی برای خودش نبود. او میخواست با هنر، جهانی دیگر بسازد. جهانی پر از رنگ، خیال، شادی، امید و حتی غم. جهانی که شاید زیباتر از جهانی باشد که انسانها ساختهاند.
تئوی کوچک
فرصت
نوه خودمهههه کیشته
اول باشم آیا؟
فرشته ناز خودمیی 😭👐🏻💘
دورت بگردم منن💘
چه بیوی قشنگی 🛐😭
قربون شما برم من💘🔅
بمونی قشنگمم
چه کاربر و بیو ـه نازی 🛐😭
قربون شما
این مهربونیتون رو میرسونه
💘
خدانکنه، نظر لطفتونه، مهربونی از شماست
خوشبختم
همچنین بانو🫴🏻🍃
واو
خیلی خوبی هیچوقت نمیر
خوبی از خودت عزیز دردونه من
💞🔅🤏🏻
به به چه قشنگگگگگ
قربون شما 💞🔅