درود به همگی!!آمده ام با پارت سه بزن بریم....
مگه تونستم برم بیرون؟هوا خیلی سرد و پاییزی بود،چون داریم نزدیک زمستون میشیم.سریع دوباره وارد شدم اوفففف حداقل اینجا گرم...آیییی سرم! عالیه! تازه قرص های ضد گلیچم داره تاثیر میکنه!این قرصا به جای اینکه جلوی گلیچ خوردن و سردرد های شدید و بگیرن؛فقط حال آدم رو بدتر میکنن باور کنید حتی چندبار هم میخواستم دیگه نخورم... بگذریم.دنیس آروم از پشت جعبه ای بیرون میاد صبر کن،مگه الان نباید خونه باشه؟ حتما دنبالم اومده جلوش زانو میزنم تا هم قدش بشم؛لرزون نزدیکم میشه پشت گردنش و نوازش میکنم.ظاهرا اونم از سرمای بیرون شکایت داره چون بدجور میلرزه.دستامو دور دنیس حلقه میکنم سرشو میذاره روی شونم،بغض عجیبی گلومو فرا میگیره.زیر لب دم گوشش میگم:«تو تنها محرم اسرار منی پسر...تو به کسی چیزی نمیگی.» خودمم نمیدونم چرا دارم این چیزا بهش میگم.اروم ازش جدا میشم و به قلاده سبز رنگی که زمانی با همین اسم روی گردن خودم بود نگاه میکنم،لبخندی به تلخی زندگی میزنم شاید...شاید اون زمان ها «دستیار» تنها کسی بود که منو واقعا درک میکرد با اینکه حتی یه کلمه حرف هم نزد اما..واقعا از صمیم قلب درکم میکرد!وقتی روز اول پیدام کرد،کی فکرشو میکرد بتونه یه گرگ بی نام و نشان رو بتونه تبدیل کنه به یکی از اسطوره های معبد شائولین؟توی همین فکرا غرق بودم که حتی متوجه گذر زمان هم نشدم مراسم تموم شده بود و همه پلیر ها در حال رفتن البته به جز تکنوبلید که با ما هم خونه بود.
حالا همه کاراکتر ها جمع شده بودن تا پدر براشون از اهداف امسال شرکت و اینکه چقدر مهمه که معروف بمونیم بگه.درواقع من هیچوقت توی این بگومگو نبودم چون...فکر کنم دیگه خودتون فهمیده باشید چرا...آفرین به خاطر گلیچ ها! روی زمین سرد نشسته بودم و داشتم به بقیه نگاه میکردم...کای مشغول صحبت با مایکل بود،راسل داشت سعی میکرد استیو رو به حرف بیاره مثل همیشه،نور هم خیلی ترسیده نگاهم میکرد چون ظاهراً با چشم غره بدی نگاهش میکنم، حتی باوجود اینکه دوست صمیمیمه و تنها کسی که خبر داره نقص کد دارم.خلاصه پدر گرامی و موجانگ(که الان خیلی خوش خُلقه) وارد شدند و به همه تبریک گفتن و........وسط صحبت هاش حس کردم راسل چیزی دم گوش استیو گفت و به من اشاره کرد،استیو هم بعد از این حرفش آروم آروم به سمت من اومد و دستش رو روی شونم گذاشت،از ترحم بدم میاد! حتی اگه استیو باشه.اعصاب هیچکس رو نداشتم تازه با دیدن پدرم یادم افتاده بود که چه در+-وغی بهم گفته و فکر کرده من همون بچه ۱۲سالم که یادم بره.بهش نگاه نکردم:«ولم کن.» اینو خیلی زیرلبی ولی طوری که بشنوه گفتم.بازهم اصرار کرد ولی من اهمیت ندادم،وقتی دید هیچی فایده نداره چونمو اسیر دستاش کرد و سعی داشت که به زور تو چشماش نگاه کنم.چرا نمیفهمید عصبیم؟ چرا ولم نمیکرد؟نگاه خشمگینانه ای بهش انداختم،سعی کرد همون لبخند همیشگی رو بزنه ولی ظاهراً زخم روی لبش اجازه نداد. با همون نگاه دوباره تکرار کردم:«وقتی بهت میگم ولم کن یعنی ولم کن!»مثل خودم روی زمین نشست با خشم گفتم:«تو مثل اینکه حالیت نمیشه نه؟» یکم جا خورد چون معمولا وقتی اعصابم خورد بود آرومم میکرد ولی الان نه.از سر جام بلند شدم اونم همینطور:«نه...مثل اینکه تو هیچی حالیت نمیشه.» استیو دهنش رو باز کرد اما صدایی در نیومد انگار میخواست بگه ببخشید ولی خب حرف نمیزد چیکارش میکردم.صدام هر لحظه بالاتر میرفت:«اصلا تو میدونی بارها پشت در بسته موندن یعنی چی؟میدونی تماشا کردن دوستات درحالی که بدون دغدغه زندگی میکنن و تو(اینجا ^تو^ اشاره به خودشه) مجبوری خونه بمونی چون مشکل داری یعنی چی؟»حالا دیگه همه داشتن نگاهم میکردن،نور دستاشو به علامت صداشو درنیار (اشاره به نقص کدم داشت)که بدبخت میشیم تکون میداد پدر هم آب دهنشو به زحمت قورت داد.
سرمو پایین انداختم و با لحنی و آروم ولی عصبی گفتم:«نه...نه نمیدونی... هیچکدوم نمیدونید» بعد با همون حال به سمت در خروجی رفتم دستگیره سرد در رو گرفتم و به دنیس اشاره کردم از پشت جعبه بیرون بیاد تا بریم.دنیس بیرون اومد،در آخرین لحظه که خواستم برم بیرون صدایی که ظاهرا مال سانی بود گفت:«چرا هروقت مراسمی یا موقع عکس گرفتن یا تریلر آپدیت ها میشه نیستی؟» نعلتی انگار میخواد کارمو سخت کنه،نگاه خسته و خشکی بهش انداختم یعنی فقط به اون که نه به همه، نور جوری که نخواد چیزی از دهنش بپره گوشه لبش و گزید که باعث شد راسل کمی شک کنه،بابام دستی لای ریش هاش برد و به کنج دیوار نگاه کرد،استیو هم پریشون و نگران به اطراف نگاه میکرد و میخواست بدونه چه اتفاقی داره میوفته.دستم روی دستگیره میلرزید چشمامو بستم نمیخواستم اون خاطره وحشتناک یادم بیاد نمیخواستم! بازشون کردم پرده اشک دیدمو تار کرده بود با بغضی که هر لحظه گلومو میسوزوند لب زدم:«ولش کن.»و رفتم بیرون.برام اصلا سرما مهم نبود حتی با وجود تلاش های دنیس برای برگردوندن من.خب این سخنرانی هم به جمع مزخرف ترین خاطرات ناقص بودن اضافه شد.همون لحظه صدایی شنیدم:«هم اسمی!» برگشتم و با کسی همیشه با این لقب منو خطاب میکرد مواجه شدم تکنوبلید!دیدم توی ساختمون داشت با دریم خداحافظی میکرد ظاهراً الان اومدن دنبال من.جدیدا حس خوبی نسبت به دریم ندارم خیلی یهویی اسکین جدیدش تغییر پیدا کرده به اسکین قدیمیش(همون اسکینش که ماسک داشت)و بعضی وقتا هم غیبش میزنه و تا ساعت ها سروکلش پیدا نمیشه،بگذریم.با دریم خداحافظی کرد و باهم قرار گذاشتن فردا همو تو سرور ببینن.
تکنو جلو اومد و درحالی که با لبه پشمی کتش ور میرفت پرسید:«تو این سرما چرا اومدی بیرون یه وقت نمیگی سرما میخوری؟»شونه ای بالا انداختم و بی اعتنا گفتم:«مهم نیست.»تکنو که معلوم بود یکمی از ماجرا رو فهمیده به ساختمون بزرگی که با کانکریت های خاکستری ساخته شده بود نگاه کرد:«به خاطر اسمشو نبر؟»درواقع من ترجیح میدم به نقص کدی که دارم بگم اسمشو نبر و کسانی هم که میدونن هم همینو میگن.اروم سری به نشونه تایید تکون میدم همون لحظه نور از توی ساختمون بیرون میاد و میدوه طرف من وقتی نزدیکم میشه سرعتش رو کم میکنه و یجورایی وایمیسته،نفس نفس زنان میگه:«الکس....وقتشه!»عالی شد! حالا همه میخوان بدونن دلیل این رفتار های من( همونایی که سانی گفت)چیه! سرمو پایین میندازم:«نه نور....نمیتونم.»تکنوبلید دستی روی شونم میذاره:«بالاخره اول و آخر که قراره بفهمن...باید دیگه رازت رو برملا کنی.»ولی...من که نمیتونم به اون چشمای بنفش نگاه کنم و بگم:«آره من نقص کد دارم و تو این یازده سال هیچی بهت نگفتم!»تا به خودم اومدم دیدم دارم به طرف ساختمون میرم...نعلتی!انگار واقعا باید سرنوشت و بپذیرم.
نخست لایکو کامنت
مشتی پارت بعد کجاسس
بررسی است مشتی
مثل همیشه عالی 👌🏻
پارتی از نو و اومدن من از نو 😂
خوش اومدی عزیزم 😌
اتفاقا باهات کار داشتم😏
گفتی کریپی پاستا دوست داری؟
ممنون😌
چی کار داشتی؟
آره گفتم دوست دارم
تبریک میگم!!
تو از این به بعد قراره در نقش الکس براین توی داستان من باشی!!!
جدی؟
از ذوق در پوست خودم نمیگنجم 💓😂
دریم زعلحزحلزحزاحازحازح ااحز😭🎀
فکر کردم تنها کسی که به thechnoblade میگه تکنو منم؟🤓
نینینینی😭🎀
پارت بعددد
ممنون علامت نگارشی گذاشتی. خیلی عالیه ادامه بده!